شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی سیـــصـد و هفتاد و پنجم جزء اول از دفتر دوم
یک حکایت گویمت بشنو بهوش تا بدانی که طمع شــد بندِ گوش (580/2)
هر کرا باشد طمع، اَلکَن شــود با طمع کی چشم و دل روشن شود؟ (581/2)
پیشِ چشمِ او خیــــالِ جاه و زر همچنان باشد که موی اندر بصــر (582/2)
جز مگر مستی کــــــه از حق پُر بود گـــــــرچه بِدهی گنجها او حُر بود (583/2)
بند گوش اصطلاحاً یعنی مانع شنیدن سخن حقیقت شــــدن است . الکن بمعنی ناتوان از ادای درستِ کلمت ، لکنت زبان داشتن . حُر یعنی آزاد .
ای سالک حکایتی برایت بگویم ، آنرا با گوش جان بشنو و بهوش باش تا بدانی و درک کنی که طمع بندِ گوش ، و مانع شنیدن می شود و درک آدمی را از کار می اندازد ، هـر کسی طمع در وجودش باشد زبانش هم قادر به درست گفتن کلمات نیست زیــرا از حقیقت غافل شده ، با وجود طمع چشم و دل آدمی کی روشن و بینا می شود؟ همیشه کــــــور بین و تاریک دل است ، چونکه خیال مقام و مال چنان است که موئی در چشم دارد کـــه مانع دید او می گردد . جز آنکه از حق پُر هستند و از وجو او مست و غیر از حقیقت چیزی نمی بینند و نمی شنوند و چیزی نمی خواهند و اینچنین کسانی آزاد هستند ، هر گنجی هم کـــه به آنها بدهی نستانند . ای سالک هر کسی از دیدار حق برخوردار شد این دنیا در چشــــم او لاشه مرداری است .
لیک آن صوفی ز مستی دور بود لاجرم در حرص او شَبکور بود (585/2)
صــــد حکایت بشنود مدهوشِ حرص در نیاید نکته یی در گوشِ حــرص (586/2)
در اینجا مستی بمعنی دور بودن از هوشیاری .( کریم زمانی نوشته :" ولی آن صوفی مقلد، از مستی شراب الهی دور و بیگانه بود...... چشمانش در شب دنیـــا قادر به رؤیت جمال یار نبود"(1) .
امّا آن صوفی مسافر از مستی حقیقت دور بود که بناچار از هوشیاری دور بود ، در نتیجــه از حرص او نابینا بود در حقیقت حرص و هوس داشت که به همین علت هم آن کسی کـــه از حرص بی هوش شده ، اگر صدها حکایت هم بشنود نکته ها را نخواهد شــــــــــنید و درک نخواهد کرد چون گوشش از حرص پُر شده است .
تعریف کردنِ منادیانِ قاضی مفلس را گردِ شهر
بود شخص مفلسی بی خان و مان مانده در زندان و بنــــــدِ بی امان (587/2)
لقمۀ زندانیان خوردی گـــــــزاف بر دلِ خَلق از طمع چون کوهِ قاف (588/2)
زَهره نه کس را کـــه لقمۀ نان خورد زانکه آن لقمه رُبا گاوش بَــــــــرَد (589/2)
هر کــه دور از دعوتِ رحمان بود او گدا چشمست،اگر سلطان بود (590/2)
مـــــر مروّت را نهاده زیــــــــرِ پا گشـــته زندان دوزخی زان نان رُبا (501/2)
گــــر گریزی بر اُمـــــــیدِ راحتی زان طــــــرف هم پیشت آید آفتی (502/2)
خان و مان بمعنی خانه . بند بی امان بمعنی زندان ابـد ، و زندان مداوم و پیوســـته . گزاف بمعنی زیاده از حد . زَهره بمعنی جرأت . گدا چشم یعنی ســیر ناشدنی . گاوُش به معنی گاو لقمه ربا . دعوت رحمان در اینجا مراد مهمان خدا بودن است .
در بیت 589 ، برخی از نسخه ها همانند چاپ ســنگی و بسیاری از شارحان در خوانش آن اشتباه نموده اند بجای " گاوُش" واژه ی چابک ضبط کرده اند ، اگرچه گاوش به معنی چابک هست امّا درست آن ضبط گاوَش است .
انقروی در شرح خود " کاوش" را بمعنی نوک و سر لقمه آورده(2) ، و در فـــــرهنگ لغات و تعبیرات به تعبیر گاو آوردن و گاو بردن به معنی سبک دستی در امــــــر دزدی و فریبکاری و حیله سازی آورده (3) .
کریم زمانی نوشته :" لقمه را می رباید "(4) ، زرینکوب به " لقمه ربائی " اشاره کرده و می نویسد:" گوئی پیش چشم مــــــــــرد زندانی گاوش را از او می برد " یعنی بمعنای لقمه و سرلقمه آمده است .(5)
( تناقضات در کتاب نردبان شکسته بحدی زیاد است که احتمالاً چون کتاب بعد از فوت استاد چاپ شده فردی دیگری از منسوبان ایشان کــــــه دختر خوانده وی هست کتاب را بنام وی تمام کرده و چاپ نموده که تفکری دور از تفکرات وی بوده ).
البته استاد زبان و ادبیات فارسی دکتر غلامعلی ایزدی در مقاله ی علمی خود نوشته ی دقیقی در این مورد دارد که بدرستی شرح و بسط داده و ایشان خوانش اشتباه شارحان را نوشته است. خلاصه ای از مقاله :
شارحان در فهم درست بیت درمانده اند و از سر درماندگی مفاهیم نادرستی برای آن ذکر کرده اند . بیشتر شارحان به سبب درست نخواندن ، ترکیب کنایی " گاو بردن " را ساخته اند که در زبان پارسی هیچ پیشینه ای ندارد.
حاصل سخن آنکه در سراسر داستان ، سخن بر سر بسیار خواری اوست و همۀ این گزاره ها بیانگر آنست و از این رو ضرب المثل بسیار خواری شده. آنچه شارحان را به خطا افکنده خوانش نادرستشان از بیت بوده است . در این بیت ، " لقمه ربا گاو " عبارت وصفی مقلوب است . یعنی گاوِ لقمه ربا "گاو لقمه رباینده"و. ضمیر ش هم به لقمه برمی گردد ، گاو مثَلِ شکم بارگی است . گاو در مفهوم کنایی انسان بسیار خوار است. منظور مولانا هم همین است و می گوید: کسی جرذأت نمی کرد لقمه ای نان بخورد ، زیرا آن گاو لقمه رُبا آنرا می ربود و ضمیر "ش" هم به لقمه بر می گردد .
شخص بی چیز و بی خانمانی بود که در زندان طاقت فرسائی زندانی شـــــده بود و غذای زندانیان را زیاد می قاپید و می خورد . چنان طمع فراوان داشت کــــــــه طعمش بر دل خلق همانند کوه قاف بر دل زندانیان سنگینی می نمود ،به همین علت هیچ کس را جرأت نبــــود که لقمه ای نان بخورد ، چون آن رُباینده همچون گاوِ شــــکم باره ای لقمه اش را می ربود ، هـــــــــرکسی از مفهوم مهمان خدا بودن غافل باشد حتی اگر سلطان باشـــد باز هم گدا صفت است و چشم اش سیری ندارد وی نیک سیرتی را زیر پا گذاشــــته است ، زندان با وجود آن رُبایـنده همچون دوزخی برای دیگر زندانیان شــــده بود . ای سالک اگر بر امید بی زحمتی و راحتی فـــرار می نمائی تا یک آسایش و یک آسودگی بیابی ، بدان کـه از سوی دیگری خـرابی و تباهی بر تو روی می آورد .
هیچ کُنجی بی دد و دام نیست جز به خلوتگاهِ حق آرام نیست (593/2)
کُنج زندانِ جهانِ ناگـــــــــــــزیر نیست بی پا مزد و بی دَقّ الحَصیر (594/2)
وَ الله ار سـوراخِ موشی در روی مبتلایِ گُربه چنگالی شــــوی (595/2)
دَقّ بمعنی کوبیدن در . الحَصیر زیر اندازی است کـــــــه با نی بافته می شود . دَقّ الحَصیر بمعنی کوبیدن در زندان است و کنایه از زحمت است ، این زندان دنیا کــه همه ی ما ناچاراً در آن زندگی می کنیم همانند پائی است که ما در آن برای ادامه زندگی می زنیم .
هیچ جای خلوتی بدون دام و حیوان درنده نیست ،زیرا که تنها خلوتگاه حق است کـــه آرام بوده . هیچ جای خلوتی در این جهان نیست کــه ضرورتاً بدون زحمت باشد ،والله که اگر به سوراخ موشی هم بگریزی به گربه ی تیز چنگالی گیر می افتی .
آدمی را فربهی هست از خـیال گر خیالاتش بود صاحب جمال (596/2)
ور خیالاتش نمایــــــد ناخوشی می گــــدازد همچو موم از آتشی (596/2)
در میانِ مار و گزدُم گـــــــــر ترا با خیالاتِ خوشــــان دارد خـدا (598/2)
مار و گزدُم مــــر ترا مونس بود کان خـــیالات کیمیایِ مس بود (599/2)
صبر شیرین از خیالِ خوش شدست کان خیالاتِ فرج پیش آمدست (600/2)
آن فرج آید زایمان در ضمیـــــــــر ضعفِ ایمان نا امیدی و زَحـــیر (601/2)
صبــــــر از ایمان بیابد سَـــر کُلَه حَیثُ لاَصَــــبرَ فَلا ایمانَ لَــــــه (602/2)
خیال در آدمی باعث توانائی و شادابی می گدد به شرط آنکــه خیالاتش زیبا و خوب باشد، امّا اگـر خیالاتش ناپسند و ناخوش باشد او را می گدازد و آب می نماید ، همچو موم کـه از آتش گداخته می شود . اگر خدا تو را با خیالات خوش در میان مار و کژدم قرار دهـد تا مار و کژدم مونس تو باشند ، آن خیالات خوش ماده ای خواهد بود کـــــــه حال پست را به عالی تبدیل نماید.
صبر ، از خیال خوش شیرین شده است ، چون که آن خیال ها از آسودگی پدید می آید ، و آن آسودگی از ایمان در نهاد انسان ناشی می شود ، در حالی کـــه ضعف و فقدان ایمان نا امیدی و پریشانی را باعث می گردد .
سَر کُله بمعنی تاج سر . زَحیر بمعنی رنج و مشقت . فرج بمعنی رهائی . فربهی در اینجا بمعنی توانائی .
( شارحی در شرح مثنوی خود نوشته :" صبر درختی است در جنگل ها که اسم این درخت صبر است و از تنه ی درخت شیرابه هائی بیرون می آید مثل صمغ ، کــــه این صمغ را صبر گویند و تلخ ترین چیز در دنیاست "(6) . در حالی که صبر عصاره ی برگ گــــیاه Aloe است که بومی افریقا و مناطق گرمسیری و با توجه به گونه هــا نام های تجاری دارند و عصاره ی گیاه برنگ شفاف، چسبنده، سبز رنگ و بسیار تلخ کـــــه با قرار گرفتن در مقابل هوا سفت شده و قهوه ای رنگ می گردد . گیاه گونه ی A.vera را در بازار دارویی آلوئه "کو را سـائو " و یا آلوئه هندی گویند . گونه ی A.littoralis در بلوچستان ایران رویش دارد . گـونه ی A.vera chinensis صبر زرد گویند . و چون صبر کردن سخت بوده و کار هرکسی نیست می گوینــد صبر تلخ است که منظور انتظار کشیدن است).
ایمان هنگامی که وجود داشت ، صبر رأس همه ی امور خواهد بود و صاحب ایمان با صبر به پیش می رود ، لیکن کسی که صبر ندارد طبعاً ایمان ندارد . برای آنان کــــــــه صبر دارند در نهایت گشایش صورت میگیرد، ولی ضعف ایمان باعث رنج و مشقت است پس آنکـــــه صبر ندارد نا امید است همانطوریکه آن کس که تاج بر سر دارد عزت هم دارد ، صبر هم مانند تاج است بر سر صابر ، جائی که صبر نیست ایمان هم نیست ( ترجمه عربی مصراع دوم).
ادامه دارد .......
-----------------------------------------------------------------------------------------------
(1) - شرح جامع مثنوی معنوی . جلد دوم . ص 178
(2) - شرح کبیر انقروی . جلد دوم . ص 208
(3) - فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی . دفتر هشتم . ص 6
(4) - شرح جامع مثنوی معنوی . جلد دوم . ص 181
(5) - نردبان شکسته . ص 235
(6) - سایت شرح مثنوی دکتر پاکروان . دفتر دوم . بخش 16.2