گفت پیغامبر خداش ایمان نــــــداد هــــــر کرا صبری نباشد در نهاد (603/2)

آن یکی در چشمِ تو باشـد چو مار هم وی اندر چشمِ آن دیگــر نگار (604/2)

زآنکه در چشمت خیالِ کفرِ اوست و آن خیالِ مؤمنی در چشمِ دوســـت (605/2)

کاندرین یک شخص هر دو فعل هسـت گاه ماهی باشد او و گاه شَست (606/2)

نیم او مؤمن بود ، نیمیش گَبـــــــر نیمِ او حرص آوری ، نیمیش صـبر (607/2)

پیامبر گفته است هر کس در سرشتش صبر نباشد خداوند ایمانی به وی نداده است، صبر از خیال خوش شیرین شده همانطوریکه کسی در چشم تو همانند مار جلوه می کنــــد امّا همین کس در چشم دیگری همچون محبوبی زیبا رو ، آنهم به این علت است کـه در چشم تو خیال الحاد و کفر اوست ولی همان شخص در نظر کس دیگــــری او را محبوب زیبـــــا رو می بیند ،خیالِ ایمان دار او را زیبارو می بیند پس نحوه ی نگریستن و اندیشـه ما قضـاوت را معین می کند ،هر چند در سرشت ما دو فعل متضاد وجود دارد ، خـــــــــیال گاهی همچون ماهی باشد که روان می گردد و گاهی دام ( قلاب ماهی ) که آدمی اســـــیر آن خیال می گردد ، پس نیمی از آن شخص موحد است و منیم دیگرش الحاد و کفر ، نیمی حـــــرص آور است و نیمی صبر آور .شَست بمعنی قلاب ماهی گیری و در اصطلاح دام .

گفت یــــــــزدانت فَمِنکُم مؤمِنٌ باز مِنکُم کافرٌ گــــــــــــبرِ کَهـن (608/2)

همچو گاوی نیمۀ چپّش ســـیاه نیمۀ دیگر ســـــپیدِ همچو مـــاه (609/2)

هر کــــه این نیمه بیند ، رد کند هر که آن نیمه بیند ، کَـد کنـــــد (610/2)

یوسف اندر چشم اخوان چون ستور هم وی اندر چشمِ یعقوبی چو حــور (611/2)

از خیالِ بد مر ورا زشت دیـــــــد چشمِ فرع و چشم اصلی ناپدید (612/2)

در بیت 608 بخشی از آیه ی دوم سوره ی تغابن را آورده تا دلیلی شرعی نیــز برای دلالت خود اشاره کند که الحاد و ایمان هر دو در یک فرد وجود دارند ، همانطوری کـــه در قرآن هم گفته شده برخی کفر می ورزند و برخی مؤمن هستند و این بستگی به دیـد باطن و ظاهر دارد همانطوریکه وقتی کسی با چشم ظاهر می بیند گاوی را کـــه نیمه چپش سیاه است آن گاو را رد می کند و نمی خرد و هنگامی که نیمه ی سفید سمت راست را کـه می بیند خواهان آن می گردد . برادران یوسف هم زیبائی را ندیدند و او را همچون ستوری دیدنــــــد ولی همان یوسف همچون زیبا روئی در چشم یعقوب جلوه می کـرد ، پس چشم ظاهر بین برادران برادران از خیال بدی که داشتند یوسف را زشت و ناپسند دیدند زیرا چشم باطن بین نداشتند . کَد کند یعنی در بدست آوردنش کوشش کردن .

چشمِ ظاهر سایۀ آن چشم دان هر چه آن بیند،بگـــــــردد این بدان (613/2)

تو مکانی ، اصلِ تو در لامــــکان این دکان بر بنــــد و بگشا آن دکان (614/2)

شش جهت مگــــــریز،زیرا در جهات شِشدره است و ششدره ماتست مات (615/2)

در مورد بیت 614 کریم زمانی نوشته :" تو موجودی مکانی هستی ، یعنی مقّید به مادیات هستی در حالی که اصل تو در لامکان است ، دکان محسوس را بربند و دکان عالم معنا را بگشا " (1) .

ملا هادی سبزواری نوشته:" مکانی با یاء نسبت یعنی تو که امسان طبیعی بشری باشی مکانی هستی و اصل تو که انسان ملکوتی است لامکانی و مجرد است "(2).

دکتر کفافی نوشته :" مکانی را باید با یاء نسبت بخوانیم یعنی منــسوب به مکان ، حقیقت انسان چون خلیفه الله و مظهر اسماء الله است پس لامکان است یعنی از حیّز محسوسات خارج است "(3) .

لازم به ذکر است که : آدمی به روح انسانی متمایز میشود امّ روح حیوانی هم وجود دارد ، روح انسانی بر اساس باورهایمان از عالم علوی است و روح نباتی و روح حیوانی از عـــالم سفلی . اهل شریعت گفته اند روح انسانی داخل بدن است و اهل حکمت گوینــــــد داخل بدن نیست و خارج از بدن هم نیست ، زیـــرا نفسِ ناطقه در مکان نیست و نیازمند به مکان هم نیست ، پس چون در مکان نیست نمی توان گفت داخل بدن است و یا خــــــارج از بدن است و از سوی دیگر داخل بودن و یا خارج بودن از صفات اجـــــــــسام است و نفس ناطقه جسم و جسمانی نیست .

پس چون وابسته به شـــــرایط و حالات ، روح نباتی و روح حیوانی و روح انسانی وجود دارد ( امّا در حقیقت باید دانست که تنها یک روح هست ولی این روح مراتب دارد و در هــر مرتبه ای نامی گرفته ، و چون جسم و روح هر دو در ترقی و تکامل هستند به مراتب بر می آینــد و چون بحد خحود رسیدند ، مجددا هر دو رو به نقصان می گذارند ، زیــــــرا هر چیز عروجی دارد و نزولی دارد که هر دو حد و مقدار معلوم است ، پس در این مـــراتبِ روح نام مرتبه ی خود را می گیرد ).

قالب جسمانی ما مکانی ولی نفس ناطقه لامکانی است ، در نتیجــه مولوی در انتهای این بخش اشاره می کند که با وجود آنکه تو مکانی هستی یعنی جسمانی ، ولی اصــل تو در لامکان است و این دکان تمایلات نفسانیت را بر بند و آن دکان معنویت را باز کن و بایــــــــد دریابی و متکی به حواس ظاهرت نباشی بلکه حواس باطنی را بگشا .

در مورد بیت 615 شرح عجیبی نوشته شده ، کریم زمانی با آنکه از تمام شروح سـود برده و بیش از همه به شرح های شارحان ترک نظر داشت ، در شـــرح خود نوشته :" به شش جهت عالم فرار مکن، زیرا در این شش جهت بکُلّی مبهوت و درمانده خواهی شد "(4).

انقروی در شرح خود :" ششدره را شش درّه دانسته و آنرا بر حواس ششگانه ( پنج حس ظاهری و یک حس مشترک ) اطلاق نموده . (5).

تفسیر حواس شش گانه بر مبنای تفسیر انقروی صحیح نبوده زیرا حس مشترک مـربوط به حواس پنجگانه ی باطنی است و نمی توان آنرا جزو حواس ظاهری دانست .

( ادراک آدمی یا ظاهری است و یا باطنی ، هر آنچه در ظاهــــــــر است پنج حس: بینائی، چشائی، بویائی، شنوائی، لامسه. و پنج حس باطنی شـــامل حس مشترک، خیال، وهم، حافظه، متصرف است . حس مُشترک مُدرّک صور محســــــوسات بوده و هم مُدرّک معانی محسوسات یعنی حس مشترک شاهد و غایب را درمی یابد و هــــــــرآنچه حواس ظاهری درمی یابند ، آن جمله را حس مشترک درمی یابــــــد. خیال خزانه دار حس مشترک است، حافظه خزانه دار وهم است، و متصرفه آن است که در مدرکاتی که مخزون هستند در خیال تصرف می کند ).

مولانا در بیت 615 برای اینکه سالک بخوبی اشاره ی او را دریابـــــد از مثالی عامیانه و رایج بهره می برد ، ششدر یا ششدره اصطلاحی در تخته نرد است و هنگامی کــــــــــه حریف " شش در " شد و باید مدتی دست روی دست بگذارد تا طرف مقابل او را نجات دهــــــد و مهره ی خودش را بردارد و ببرد و از ششدری برهاند .

چشم ظاهر سایه ی چشم باطنی است و هــــر چه چشم باطنی بتواند ببیند چشم ظاهر هم همانطور آنرا خواهد دید . شش جه راه گــــــــریز است و نه شش حواس !!! مولانا می گوید: حال که ظاهر نگریستی و از باطن غافل شدی در تنگنا قـــــرار گرفتی ، بیخودی برای رهائی خود از شش جهت ( شمال، جنوب، شرق، غرب، بالا، پائین ) مگریز کــه هیچ راهی در این شش جهت نخواهی یافت و همانند نرّادی هستی کـه ششدر شده که در نتیجه راه گریزی ندارد .

ادامه دارد .......

-----------------------------------------------------------------------------------------------

(1) - شرح جامع مثنوی معنوی . جلد دوم . ص 186

(2) - شرح اسرار . ص 108

(3) - شرح کفافی . جلد دوم . ص 76

(4) - شرح جامع مثنوی معنوی . جلد دوم . ص 186

(5) - شرح کبیر انقروی . جلد دوم . ص 217