شکایت کردنِ اهلِ زندان پیشِ وکیلِ قاضی از دستِ آن مفلس

با وکیلِ قاضیِ ادراک مـــــــــند اهلِ زندان در شگایت آمـــــدنــد (616/2)

کـه سلام ما به قاضی بَر کنون بازگــو آزارِ ما زین مـــــــــردِ دون (617/2)

کندرین زندان بماند او مُســتَمِر یاوه تار و طبل خوارست و مُضِــر (618/2)

جون مکس حاضر شود در هر طعام از وقاحت،بی صَــــــــلا و بی ســلام (619/2)

پیشِ او هیچست لوتِ شصت کـس کــر کند خود را،اگـر گوییش بس (620/2)

مـــــــردِ زندان را نیاید لقمه یی ور به صــد حیلت گشــاید طعمه یی (621/2)

در زمان پیش آیــــد آن دوزخ گلو حجّتش این کـــه خدا گفتا کُلــوا (622/2)

زین چنین قحطِ سه ســـــاله داد داد ظلّ مولانا ابــد پاینــــــــــــده باد (623/2)

یا ز زنـــــدان تا رَوَد این گاومیش یا وظیفه کُن ز وَقفی لقمه ایش (624/2)

ای ز تو خوش هم ذکــــور و هم اِناث داد کــــــــــن، اَلمستَغاث اَلمُستَغاث (625/2)

اهل زندان از مرد مفلس به وکیل قاضی فهمیده شکایت نمودند ( در آن زمان وکیلی وجـــود نداشته ولی در بین قضات رسم بوده که شخص ستم دیده ماجرا را به شخصی کـه در کنار قاضی بوده شرح می داده و او شکایت را با قاضی در میان می گذاشته ) کـــه اکنون سلام ما را به قاضی برسان و حکایت آزار رسیدن ما را از دست این مرد مفلس دون بازگو کــــه او دائم در این زندان است در حالی که فردی شکمباره ی حقیــر است و او همچون مگس فوراً بر سر هر خوراکی بی سلام و بدون دعوت با پرروئی حاضر می شود و غذای شصت نفـــر هم برایش اندک است و اگر هم بگوئیم بس کُن ، خودش را به نا شنوائی می زند کــــه در این صورت برای فرد زندانی حتی لقمه ای نمی ماند ، حتی اگــــر شده به صـد حیلت لقمه غذائی را بدست می آورد ، وی به هنگام خوردن گلوئی همچون دهانه ی دوزخ دارد کـــــــه سیر نمی شود و دلیل می آورد که خدا گفته بخورید ( مفسران " کلوا " را اشـــاره به آیه ی 31 سوره ی اعراف دانسته اند) . ســــایه ی قاضی تا ابـــد پاینده باد ، ای داد ، از این جهت است که در این سه ساله چنین قحطی دچار ما شــــده است ، یا این کاو پُرخور را از زندان بیرون نمائید یا بریش از محل وقفی جیره ی خوراکی را تهیه نمائید . ای کـــــــــه از تو شاد هستند هم زنان و هم مردان ، عدل کن ای فریاد رس ، بفریاد ما برس .

ادراک مند به کسی گویند کـه فهم و ادراک دارد و وکیل قاضی را گوید. دون بمعنی پست و فــــــرومایه . طبل خوار یعنی شکمپاره و پُرخور .صلا بمعنی دعوت کـــردن .یاوه تاز بمعنی پست .کلوا بمعنی بخورید.

سوی قاضی شــد وکیل با نَمَک گفت با قاضی شــــکایت یک به یک (626/2)

خوانــــد او را قاضی از زندان به پیش پس تفحّص کرد از اَعیانِ خویش (627/2)

گشت ثابت پیشِ قاضی آن همه کـــــه نمودند از شکایت آن رمه (628/2)

نمک به معنی ملاحت ، لطف و وکیل با نمک یعنی وکیلی که لطف دارد .

کریم زمانی با مراجعه بشرح های دیگر تعبیر آنان را نوشته :" وکیل وارسته و خوش اخلاق،(1) . " خوشخو، خوش نظر، مؤدب و فروتن "(2) . " حق شناس و وفــــــادار " (3). " خوش بیان"(4) .

مولوی می گوید: آن وکیل لطف دار بسوی قاضی رفت و شــــــــکایت یک یک زندانیان را به قاضی گفت و قاضی پس از شنیدن آن شکایت ها ،مفلس را از زندان فـــــرا خواند و پس از تفحص از نزدیکان خود ثابت گشت که شکایت آن جمع زندانی واقعیت دارد .

گفت قاضی خیز ازین زندان برو سویِ خانۀ مُردَریگِ خویش شو (629/2)

گفت خان و مان من احسانِ تُست همچو کافـــر جنّتم زندانِ تُست (630/2)

گــــــــر ز زندانم برانی تو به رّد خود بمیرم من ز تقصیری و کـد (631/2)

قاضی به مفلس زندانی گفت برخیز و از این زندان برو و بسوی خانه ی میراثی خویش شو، مفلس گفت خانه ی من بخشش و نیکوئی تُست ، همچون کافر ، بهشتم زندان توست اگر مرا از زندان برانی مطوئناً از کوتاه دستی و گدائی خواهم مرد .

همچو ابلیسی که می گفت ای ســلام رَبّ اَنظِـــــــرنی اِلی یَوم اَلقِیام (632/2)

کاندرین زندانِ دنیــا من خوشم تا کـــه دشمن زادگان را می کَشم (633/2)

هـــر کـــه او را قُوتِ ایمانی بود وز بـــــــــــرای زادِ رَه نانی بود (534/2)

می ستانم گـــه به مکر و گه به ریو تا برآرند از پشیمانی غــــــــریو (535/2)

گه به درویشی کنم تهدیدشان گه به زلف و خال بندم دیدشان (636/2)

مفلس خواستار این بود که او را در زندان نگاه دارند همچون ابلیس کـه گفت: ای خدا مرا تا روز رستاخیز مهلت ده ( شارحان نوشته اند اشـــاره به آیه ی 36 سوره ی حجرات است ) چونکـــــــــه در این زندان من خوشم تا بتوانمم دشمن زادگان خود را بکشم و هــــــر کس نیروی ایمانی داشت و برای توشه ی راه نانی داشت آنرا گاهی به مکــر و گاهی به نیرنگ از آنان بستانم تا از پشیمانی فریاد برآورند ، گاهی به تنگدستی تهدیدشان کــــنم و گاهی هم با زلف و خال زیبارویان دیدشان را کور نمایم .

قُوتِ ایمانی درین زنـدان کمست وآنکه هست از قصدِ این سگ دَر خمست (637/1)

از نماز و صوم و صد بیچارگی قَوتِ ذوق آیـــد بَــــرَد یکـبارگی (638/2)

اَســـــــــتَعیذُاللهَ مِن شَیطانِهِ قَـد هًَلَکــــنا آه مِن طُغیــــــانِــهِ (639/2)

یک سگست و در هزاران می رود هر کـه در وی رفت او، او می شـود (640/2)

هر که سردت کرد،می دان کو دروست دیو پنهان گشــــــته اندر زیـر پوست (641/2)

چون نیابد صورت آیـد در خیال تا کشــــــانـد آن خیالت در وَبال (642/2)

گـه خیال فُرجه و گاهی دکان گـــه خیالِ عِلم و گاهی خان و مان (643/2)

هان بگو لاحَولهــــــا اندر زمان از زبان تنهـا نه،بلک از عینِ جان (644/2)

فُرجَه در لغت عرب بمعنی شکاف و درز ( هـــــــــر چند معنی دیگر آن منظره است همانند صُندُوق اَلفُرجَه یعنی شهر فرنگ ) بر خی از شارحان در معنی این لغت نوشـــــــــــته اند: گشایش ،تفرج ، سیر و تفریح(5) در حالی که این معنی شارحان مربوط به لغت " فَرجَة " و " فِرجَة " است و نه " فُرجَه " .دکان بمعنی وسیله ی فریب و حیله گری و نه معنی " بخیال کسب و کار" که برخی از شارحان نوشته اند(6) .

مولوی در ادامه اشاره می کندکه نیروی ایمان در این زندان کم هست و آن کس هم کـه او را نیروی ایمان هست از تصمیم این سگ در زحمت است ، زیرا کـــــــه از نماز و روزه و صد ضعف و ناتوانی سر ذوق آمده و همه را به یک باره بر باد می دهد ، بخـــــدا پناه می برم از شیطان که براستی از سرکشی او هلاک شدیم .

او تنها یک سگ است امّا در درون هزاران نفر می رود که در درون هـــــــــر کس رفت او نیز شیطانی می گردد ، هر کسی از پیروی حقیقت سردت کرد بدان کــه شیطان درون اوست و شیطان در زیر پوست او پنهان گشته ( سیرت شیطانی است ) شیطان اگر کیفیتی نیابد، از طریق خیال وارد می شود تا آن خیال ،ترا درگناه و سختی اندازد ، گاهی از خیال مفری و گاهی با فریب ، گاهی با خیال علم و گاهی با خیال خانه و وسائل خــــانه . آگاه باش و بی درنگ نه تنها زبانی بل که از درونِ جانت بگو " لاحول ".

تتمۀ قصۀ مفلس

گفت قاضی مفلسی را وا نـما گفت اینـــــــــک اهلِ زندانت گوا (645/2)

گفت ایشان متّهم باشـند چون می گـــــریزند از تو ، می گریند خون (646/2)

وز تو می خواهند هم تا وارهند زین غرض باطل گواهی می دهنـــد (647/2)

جمله اهلِ محکمه گفتنـــــد ما هم بر اِدبار و بر افلاسش گــــوا (648/2)

هر کـه را پرسید قاضی حالِ او گفت مولا دست ازین مفلس بشُـــو (649/2)

گفت قاضی کِش بگردانید فاش گِـردِ شهر این مفلس است و بس قَلاش (650/2)

کـــو به کـــــو او را مناداها زنید طبلِ افلاسش عیان هر جا زنید (651/2)

هیچ کس نسیه بنفروشــد بدو قرض ندهد هیچ کس او را تَسو (652/2)

تَسو بمعنی پول خورد و ناچیز ، پشیز .

قاضی گفت که دعوی مفلسی خود را ثابت کن ، مفلس گفت اهل زندان همه گـــــواه این دعوی هستند . قاضی در جوابش گفت : اهل زنـــدان همه متهم هستند و اینان همه از تو گریزانند و خون گریه می کنند و چون می خواهند از دست تو رهائی یابنـــــد گواهی باطل خواهند داد . همه ی اهل محکمه گفتند ما بر بدبختی و افلاسش گواه هستیم و از هر کـه حال مرد مفلس را قاضی پرسید جملگی گفتند : ای عالی مقام از این مـــرد مفلس دست بردار . پس قاضی گفت که این مرد مفلس را در شهر، محله به محله بگــــــرداند و همه جا اعلان کنید که این مرد مفلس است و بسیار حیـله باز و تهیدست ، کوس تهیدستی اش را در همه جا آشکار نمائید تا هیچ کس به او نسیه چیزی نفروشد و حتی پشیزی به او قرض ندهد .

ادامه دارد .......

-----------------------------------------------------------------------------------------------

(1) - شرح جامع مثنوی معنوی . جلد دوم . ص 192 + شرح کفافی . جلد دوم . ص 77

(2) - فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی . دفتر دوم . ص 53

(3) - مثنوی استعلامی . جلد دوم . ص 209

(4) - شرح مثنوی شریف . جلد دوم . ص 106

(5) - مرآت المثنوی . ص 1061

(6) - شرح جامع مثنوی معنوی . جلد دوم . ص 192