شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی سیـــصـد و هفتاد و هشتم جزء اول از دفتر دوم
هر کــه دعوی آردش اینجا به فن بیش زندانش نخواهم کـــــرد من (653/2)
پیشِ من افلاسِ او ثابت شدست نقد و کالا نیستش چیزی بدست (654/2)
آدمی در حَبسِ دنیـــــــــا زان بود تا بود کافلاسِ او ثابت شـــــــــود (655/2)
مفلسیّ دیو را یــــــــــــــزدانِ ما هم منادی کــــــــــــرد در قرآنِ ما (656/2)
کو دغا و مفلس است و بَــــــد سخُن هیچ با او شـــــرکت و سودا مکُن (657/2)
ور کنی ، او را بهانـــــــــــه آوری مفلس است او صرفه از وی کی بَری؟ (658/2)
از این ببعد هر کسی دعوی آورد که او حیله نموده، دیگر من او را زندانی نخواهم کرد، زیرا افلاس او بر من ثابت شده و هیچ چیز از نقدینگی و کالائی ندارد ، آدمی تا زمانی کــــــــه فهمید تهیدست است دیگر در زندان نیست ، تهیدستی ابلیس را هم خــــــــداوند در قرآن اعلان نموده بود که ابلیس نادرست و تهیدست و بد گفتار است ، پس با او هیچ شـرکت و همراهی و داد و ستدی نکنید و اگر با او همراهی نمودید و سپس او را بهانه کـــردید هیچ سودی عایدتان نخواهد شد زیرا که او تهیدست است .
حاضر آوردند، چون فتنه فـروخت اُشترِ کُردی که هیزم می فروخت (659/2)
کُرد بیچاره بسی فریاد کـــــــرد هم موکّل را به دانگی شاد کــــرد (660/2)
اُشترش بـردند از هنگام چاشت تا شب و افغان او سودی نداشت (661/2)
بر شتر بنشست آن قحطِ گــران صاحب اُشتر پیِ اُشــــــــتر دوان (662/2)
سو به سو و کو به کو می تاختنـــــد تا همه شهـــرش عیان بشناختند (663/2)
پیشِ هر حمّام و هـــــــر بازارگه کرده مردم جمله در شکلش نگـه (664/2)
دَه منادی گــــــــــــر بلند آوازیان تُرک و کُــــــــرد و رومیان و تازیان (665/2)
مفلس است این و ندارد هیچ چــــیز قرض تا ندهـد کس او را یک پشیز (666/2)
ظاهر و باطن نـــــــدارد حَبّه یی مفلسی، قلـــبی، دغایی، دَبّه یی (667/2)
با آنکه اشتباهات تفسیری شرح های دیگر چندان اهمیتی در این بخش از ابیات نداشـته و تنها ظاهـــــــــر جکایت اهمیت دارد ، با این وجود در ابیات 659 و 660 کریم زمانی نوشــته :" همین که آن مفلس ، آتش فتنه را شعله ور ساخت ،مردم شهر شتر یک نفر کُرد را کــه هیزم می فروخت حاضر کردند" . " آن کُرد بیچاره بسیار داد و فریاد کــرد که شتر مرا از من نگیرید و همان کٌُرد مأموری را کـــــــه برای گرفتن شتر آمده بود با دادن یک دانگ خوشحال کرد"!!!! (1) .
کریم زمانی در مصراع اول بیت 659 لغت " فروخت " را مخفف افروخت بیان کــرده و مفلس را در شرح خود مفلس را آغازگر آتش فتنه محسوب نموده و نیـز کُرد صاحب شــــتر را با دو رویه ی متناقض معنی کرده که از یکسو با داد و فریاد از دادن شتر مخالفت می کنــد امّا از دیگر سو مأموری که برای شتر آمده را با دادن دانگی خوشحال می کند(2) .در حالی کــــه اصولاً فتنه از قبل و در داخل زندان آغاز می شود که باعث قحط سه ساله می گــــردد و در حقیقت با بیرون راندن مفلس از زندان فتنه خاموش می گردد ، و نه روشن می گردد .
" فروختن "به معانی واگذار کردن و از دست دادن بعلت سقوط اخلاقی نیز هست که مولانا نیز در این بیت مراد را اتمام و خاموش شدن فتنه با حفظ قافیه ی " فروخت " بیان کرده .
موکّل را به دانگی شاد کرد در بیت 660 ، مراد این است کــــــه در نهایت پس از داد و فریاد کردنِ کُرد چون چاره ای نداشت شتر را به اجــــــبار در اختیار مأمور محکمه گذاشت و چون ناراضی بود و سر و سدا می کرد که ناله و فغانش کــــــــــه تا شب ادامه داشت و سودی نداشت ولی با این عملِ دادن شتر مأموری که موکّل این کار بود به امید دریافت سهمش از قاضی شاد کرد .( دانگ منظور پولی یا سهمی است که در پرداخت آن در هــــــر هزینه ای منظور می گردد . دَبّه ای در استانهای مرکزی به فرد لاف زن گویند) .
در ادامه داستان بیان می شود که : چون بحکم قاضی ، مفلس از زندان رانده شــــــد ،فتنه خاموش گردید ، و بر مبنای حکم برای علنی کردن مفلسیِ او شتر یک نفر کُرد را که هیزم می فروخت آماده نمودند، با آنکه آن کُرد بیچاره از در اختیار گذاشتن شترش رضایت نداشت بسیار فریاد می کرد و ناراضی بود ولی با این وجود اجباراً همراهی کـرد کـــــــه با این عمل مأمور محکمه هم به امید دریافت پاداشی از قاضی شاد شد .
شتر کُرد را از آغاز روز برئند ، هر چند از صبح تا شب کُرد ناله و فغان می کــــرد امّا سودی نداشت ، آن مفلس را بر شتر نشاندند و کُردِ صاحب شتر دوان در پی شــــتر می رفت ، از این سو به آن سو و از محله ای به محله ی دیگر می تاختند تا همه ی شهر کاملاً به وضوح آن مفلس را بشناسند ، پیش هر حمام و هر بازار مردم در شکل و شمایل مفلس نگاه می کردند . ده نف جارچی بزبان های تُرکی، کُردی، رومی و عربی به آوز بلند جار می زدنـــد و اعلان می کردند که شخصی مفلس است و هیچ ندارد ، قرض به او ندهیـــد حتی پشیزی که این شخص نــه ظاهراً چیزی دارد و نه باطناً . مفلس و متقلب و حیله گــــــر و لاف زنی است .
هان و هان با او حریفی کم کنید چونکه گاو آرد ،گره محکم کنید (668/2)
ور به حکم آرید این پژمـــــرده را من نخوتاهم کـرد زندان مُرده را (669/2)
خوش دَمست او و گلویش بس فراخ با شِعار نو ، دِثار شـــاخ شـــاخ (670/2)
گـــر بپوشد بهرِ مکر آن جامه را عاریه ست آن تا فریــبد عامه را (671/2)
حـــــرفِ حکمت بر زبانِ ناحکیم حُلّه هایِ عاریت دان ای ســلیم (672/1)
گر چه دزدی حُلّ یی پوشیده است دستِ تو چون گیرد آن ببریده دست؟ (673/2)
هان و هان بمعنی آگاه باش . پژمرده یعنی بدبخت و نزار . خوش دَم اســــــت یعنی خوش صحبت است . شِعار بمعنی لباس زیر . دِثار بمعنی لباس رو . حُلّه یعنی لباس فاخر .
جارچی ها دستور قاضی را جار می زدند که آگاه باشـــــــــید و طمع مکنید و با این مفلس معامله نکنیذ و اگر فریب کاری نمود و گاو آورد شما گره طناب را محکم تر کنیــــد که مجدداً آنرا از شما نرباید ،که اگر او را به داوری نزد من آرید من این مفلوک را زندانی نخواهم کــرد، او را زبانی چرب و خوش و گلوئی بس فراخ دارد و جامه ی زیرین خود را بهــر فریب شما نو و جامه ی روئی را مندرس و پاره پوشیده ، هر آینه اگر شخص مفلسی از روی مکــــــــر و فریب چنین جامه ای پوشید مطمئناً عاریه و از بهر فریب عامه ی مردم چنین کـــــــرده .ای سلیم سخن حکیمانه از زبان نابخرد عاریتی است ، اگر دزدی جامه ای فاخر پوشیده باشـد چگونه خواهد توانست دست تو را گیرد در حالی کــــه دست دزد به دلیل دزدی قبلاً قطع و بریده شده است .
چون شبانه از شـتر آمد به زیر کُرد گفتش منزلم دورست و دیر (674/2)
بر نشستی اشـــترم را از بگاه جَورها کردم ، کم از اِخــراجِ گاه (675/2)
گفت تا اکنون چه می کـــردیم پس هوش تو کو،نیست اندر خانه کس؟ (676/2)
طبلِ اِفلاسم به چــــرخ سابعه رفت و تو نشنیده ای بَد واقعه؟ (677/2)
گوش تو پُر بوده است از طمعِ خــام پس ظمع کر می کند کور ای غـلام (678/2)
تا کلوخ و سنگ بشنید این بیان مفلست و مفلست این قلتبـان (679/2)
تا به شب گفتند و در صاحب شــتر بَر نَزَد ، کو از طمع پُــر بود پُــــر (680/2)
چون شب هنگام مفلس از شتر پاوین آمد ، کُرد صاحب شتر گفتش مــنزل هم دور است و هم ، زمان دیر وقت ، از ابتدای صبح شترم را سوار شده ای هزینه ی جو شـــتر را گذشت کردم ولی حداقل هزینه ی کاه را بده . مفلس در جواب گفت که ما تا کنون چکار می کردیم ، هوش تو کجاست ، عقلت سرجایش هست؟ کوس تهیدستی من به آسمان هفتم رسید و تو هنوز آن واقعه ی ناگوار را نشنیده ای؟ گوش تو از طمعِ باطل پُر بوده کــــه نشنیده ای، ای مردِ طمع آدمی را کر می کند و کور .
جارجیان چنان جار می زدند که حتی سنگ و کلوخ هم شنید که : این بی غیـرت تهیدست است ، تهیدست است . با آن که از صبح تا شب جارجیان جار زده بودند کــــــه این مفلس است امّا در صاحب شتر که پُر از طمع بود هیچ اثری نداشت .
ادامه دارد .......
-----------------------------------------------------------------------------------------------
(1) - شرح جامع مثنوی معنوی . جلد دوم . ص 195
(2) - همانجا . ص 195