شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی سیـــصـد و هفتاد و نهــم جزء اول از دفتر دوم
هست بر سمع و بصــــر مُهرِ خدا در حُجُب بسی صورتست و بس صدا (681/2)
آنچه او خواهد،رساند آن به چشم از جمال و از کمال و از کَــــرَشم (682/2)
کَون پرچاره ست،هیچـت چاره ئی تا کـــــــه نگشاید خدایت روزنی (683/2)
گر چه تو هستی کنون غافل از آن وقتِ حاجت حق کند آن را عـیان (685/2)
مولوی در جای جای کتاب مثنوی هر کجا دانه هائی قـــرار داده آنرا در زیر انبوهی از " کاه " مستور نموده و بنیان کاه ها را از روایت ها و باورهای مذهــــــــبی مردم پُر نموده تا حداقل همین دلائل مذهبی هر چند برخی توأم با خرافات شایع زمان باعث گـــــردد سالکان ظاهر پرست بتوانند اشارات حقیقی را به اســـــتناد این باورهای شریعتی درک نمایند و بیرون از " 72 ملت " قرار گیرند و مثلاً به همین علت می گویـد :" هست بر سمع و بصر مُهر خدا " و یا دیگر ابیاتی که اشارات و دلائل شریعتی در آن بیان شده و شارحان نیز کـه از این " 72 ملت " بیرون نبوده بجای رسیدن به دانه ها و اشارات اصلی به فرع پرداخته و نکــــته ها را نتوانسته اند بیان نمایند . عرفان که راه رسیدن به عشق است در ابتدا بر مبنای شـــریعت بنیان نشده بود و اصولاً به نظر می آید این راه متضادِ راه شریعت است ، امّا جو شـــــــدید مذهبی ظاهری که در تمام دوران ها حاکم بر باورهای مــردم عوام بوده ضرور و ایجاب می کرده انسان های کامل این مذهی ظاهری و ظاهر مذهب را حفظ نمایند تا مبدا گمراهان و متعصبین نابخرد آسیبی وارد آورند.
بر چشم و گوش مُهر خدا وجود دارد و بسیار صوت و بسیار صداها در حجاب است و خــــدا هر آنچه را که خواهد رساند به چشم از زیبائی و کمال و اشارت و هر آنچه را کـــــه خواهد رساند به گوش از آوازه و مژذهها و فریادها می رســــــاند . عالم پُر است از چاره و تو هیچ چاره ای نداری تا زمانیکه خدای تو روزنی از چاره جوئی برویت بگشاید ، اگـــر چه تو اکنون غافل از آن روزن هستی امّا زمانی که نیازمند آن چاره جوئی بودی خداوند آن روزن را هویدا می نماید .
درد و درمان نزد خود ماست و نباید یک سالک به این دلیل که تا خدا نخواهد است از تلاش باز دارد که " کوشش بی هوده به از خفتگی " است و این موضوع را در 200 صفحـه جلوتر بیان نموده : " مهدی و هادی وی است ای راه جو " که بموقع به آن می پردازم .
گفت پیغامبر کــــه یزدانِ مجید از پی هـــر درد درمان آفرید (686/2)
لیک زان درمان نبینی رنگ و بو بهرِ دردِ خویش بی فرمانِ او (687/2)
پیامبر گفته است که خداوند از برای هر درد ، درمانی آفریده ، امّا از آن درمان رنگ و بوئی و رد و اثری بدون فرمان او برای درد خودت نمی بینی .
بر اساس حدیثی که مسلمانان نقل کرده اند " حق دردی پدید نیاورده " مگـــر آنکه درمانی برای آن پدید ساخته و مولوی این حدیث را بیان نموده تا برای سالک دلیل باشد امّا اشــاره می کند بدون فرمان " او " نمی توانی اثــــــــری از آن وسیله ی درمان راببینی و این " او " کسی است که فرمان می دهد تا تو بتوانی وسیله ی درمان را بشناسی کــه در ابیات بعد به این " او " خواهیم پرداختذ .
چشم را ای چاره جــو در لامکان هین ببند چون چشمِ کُشته سویِ جان (688/2)
این جهان از بی جهت پیدا شـدست که ز بی جایی جان را جا شـدست (689/2)
بازگرد از هست ســویِ نیسـتی طــــــــــــالبِ ربّی و ربا نیّســـــتی (690/2)
جایِ دخلست این عدم، از وی مَـــرَم جایِ خرجست این وجودِ بیش و کم (691/2)
کارگاهِ صُنعِ حق چون نیستیست جز معطّل در جهانِ هست کیسـت؟ (692/2)
مولوی در ابیات 613 الی 615 اشاره نموده بود که اصل تو در لامکان است و تو بایــد چشم باطن را بگشائی تا چاره را دریابی و الا از شش جهت راه فراری نخواهی داشت .
در این بخش دللت می کند که : چاره جو کـــــه بدنبال وسیله ی چاره هستی چشم را در لامکان قرار بده و با چشم باطن بدنبال وسیله ی چاره باش همان طوری کــه چشم بدنبال جانی که از بدن خارج شده می رود .
در مورد بیت 689 ، این جهان یعنی عالم محسوس که پدیدار شدنش بی جهت بوده و ابتدا هیچ سببی بر آن نبوده .
( عالم اسم جوهرها و عرض هاست کـــــه مجموع جوهرها و اعراض این عالم می گردد و موجود است و وجودی خارجی دارد . بر اساس اســـــــاطیر نوشته شده در متون مذهبی ، انسان ساکن بهشت یعنی لامکان بوده و در آنجا باید آرام می گـــرفته، ولی چون نافـرمانی کرده رانده شد و چون رانده شد هبوط کرد به زمین ، زمینی کـــه در عالم محسوس بوده و بی جهت از قبل پیدا شده بود و چون جائی نبود ، زمینِ این عالم محسوس را جـــــــــای و مسکن انسان قرار داده شد و الی مأمن و مسکنش در لا مکان بوده کـه به همین علت راه رفتگان به لامکان توجه دارند - " هبوط کزد به زمین "، " زمین کـــــــه بی جهت از قبل پیـدا نشده " نمی تواند درستی این نظریه را اثبات کند ) .
اشاره می کند که این عالم محسوس بی علت پیدا شده است و تو ای انســـــــــان از بی جائی در این جهان جای داده شده ای ، اکنون اگر حقیقت جوئی و از عالم لامــکان هستی از این هستی غیر حقیقی بازگرد به حقیقت خود که در نیستی است .
ای سالک ازین عالم نیستی مترس و فرار مکن که در این عالم ســـــــودهاست ، ولی این عالم برخلاف عالم نیستی ، مکانِ بی ارزشی است که باید تو در آن هـــــــزینه نمائی . از آنجائی که دستگاه آفرینشِ خداوند نیستی است ، پس هر کــه از این کارگاهِ آفرینش بیرون باشد بی ارزش و بی قیمت است .
یاد دِه ما را سخن های دقیــــق که تــــرا رحم آورد آن ای رفیق (693/2)
هم دعا از تو ، اجابت هم ز تـــو ایمنی از تــــو ، مَهابت هم ز تو (694/2)
گر خطا گفتیم، اصلاحش تو کن مُصلحی تو، ای تو ســــلطانِ سخُن (695/2)
مولوی در لا به لای اشارات خود مناجات وار می گوید: ای رفیق بما یاد ده سخن های دقیق و درست که ترا نسبت بما بیش تر شفقت آورد . هم دعا از سوی توست و هم اجابت دعـا از توست .( اراده ی خود را در مقابل اراده این رفیق اعلی نیست می شمارد) ســــلامی و بزرگی و شکوه هم از توست ، پس اگـــــــر در سخن خطائی کردیم ، همان طوریکــه همه چیز را اصلاح می کنی ، گفتارهای خطا ما را اصلاح کن کــــــه تو مصلحی و سلطان سخن هستی.
کیمیا داری کـــــه تبدیلش کنی گر چه جویِ خون بود، نیلش کنی (696/2)
این چنین میناگــــریها کارِ تُست این چنین اکسیرها اســرارِ تُست (697/2)
آب را و خاک را بـــــــر هم زدی ز آب و گِل نقـــــــشِ تن آدم زدی (698/2)
نسبتش دادی و جفت و خـال و عم با هـــــزار اندیشه و شادی و غم (699/2)
باز بعضی را رهــــــایی داده ای زین غم و شـادی جدایی داده ای (700/2)
بُرده ای از خویش و پیوند و سِرِشت کـرده ای در چشم او هــر خوب زشت (701/2)
تو کیمیا داری و می توانی تصرف نمائی و تبدیلش کنی حتی اگر جوی خون باشد کـــه به رود تبدیلش می کنی ، این چنین تغییرات ظریف کار توست و این چنین تغیـیر ماهیت ها از اسرار توست . آب و خاک را درهم آمیختی دو با آن نقشِ تنِ آدمی را زدی و سپس بـــرای این تنِ آدمی نسبت درست کردی ، همسر و دائی و عمو را با هزاران اندیشـه و شادی و غم بوجود آوردی ، با این وجود باز هم بعضی را از غم و شادی رهائی داده ای و این بعضی ها را از خود و پیوند و سرشتشان رهانیده ای و در چشم او هر خوب را زشت نمایانده ای تا از محسوسات آزاد شده .
ادامه دارد .......