هر چه محسوس است،او رَد می کند و آنچه ناپیداست،مَـسند می کند (702/2)

عشق او پیـــدا و معشوقش نهان یار بیــــــــــرون ، فتنۀ او در جهان (703/2)

این رها کــن عشق هایِ صورتی نیست بر صورت نه بر رویِ سِتی (704/2)

آنچــه معشوقست ، صورت نیست آن خواه عشقِ این جهان،خواه آن جهـان (705/2)

صورتش برجاست ، این ســــیری ز چیست عاشقا واجو کـــه معشوقِ تو کیست؟ (707/2)

مُسند به معنی بنیان نهادن است از فعل متعدی "سند". ستی بمعنی پوشش و پـــــرده و مخالف صورت در این بیت است.

چون برخی از مفسران مدعی شده اند کــــــه این بیت (704) یکی از ابیات مشکل مثنوی است و لذا هر یک تفسیری متفاوت بر این بیت نوشته اند که با معنی متفاوت دارد .

ملا هادی سبزواری نوشته:" ستی به هندی زنی است که خود را با شوهر مـــرده خود در آتش اندازد ، و لفظ بر مؤخر در معنی مقدم است بر مقدم یعنی عشق بر روی ستی بـــــر صورت نیست بر معنی است "(1).

کریم زمانی نوشته :" مطلق زن، بی بی، بانو ، مخفف یا سیّدتی ،و ستی به زن با حـــیا و شرم اطلاق می شود "(2) و " مقصود بیت از ظاهر کلمات معلوم نمی شـــــود : وجه اول: ممکن است از بیت 703 چنین گمانی در پاره ای از اذهان راه یابد که صورت های عَـرَضی و ناپایدار نیز می تواند به عنوان معشوق مورد توجه آدمی باشد ،(3) از اینرو حضــــــرت مولانا می فرماید :" برگرفته از شرح مقدمۀ رومی و تفسیر مثنوی معنوی" " این فکـــر را از سرت بیرون کن"(4) . پس این اشــــــاره دارد به توهّم باطلی که ممکن است به برخــی از اذهان دست دهد و در این بیت لفظاً محذوف ولی معناً مقدّر است و عشق های صورتی در اینـجا مُسندٌالیه ، و نیست بر صورت ، مُسند آن و نه بر روی ستّی نیز عطف به مُســـــــند است "برگرفته از شرح اکبر آبادی" (5). با این تقدیر معنی بیت اینست: این پندارهای یاوه را کـــه خیال کنی بر صورت های عَرَضی و محسوس نیز می توان عشق ورزید، رهاکُن .زیـــــرا که حتی درعشق های صوری و ظاهری نیز عشق به صورت و ظاهر معشوق تعلق نمی گیرد، بل که جان و روان معشوق است که موجد عشق شیفتگی می شود . وجـــه دوم اینست که مفعولِ رها کُن را همان عشق های صورتی بگیریم ،با این تقدیر، مسند الـیه ، محذوف است که همان عشق های صورتی است که باید تکرار شود ولی لفظاً محــذوف است . با این تقدیر معنی بیت اینست:" برگرفته از شرح اکبر آبادی"،" عشق های صورتی و ظاهری را رها کن که حتی در عشق های صوری و ظاهری نیز عشق به ظاهـــــــر معشوق تعلق نمی گیر، بلکه بر جان و روان او تعلق می گیرد"(6).

هر چند "سِت" در لفظ عامیانه ی عربی به معنی خانم است ولی در این بیت مراد مولانا از لفظ "ستی" معنی است ، معنائی است کـه مخالف صورت را توجیه کند و کـــــــــــراراً هم مولوی عاشقان محسوسان و عاشقان معقولات را مورد نقد قرار داده و هــر دو را شیفته ی فرع دانسته و نه اصل ، کما اینکه در دنباله ی این اشارات در بیت 722 دلالت می کند که :

"معنی آن باشد که بستاند تو را / بی نیاز از نقش گرداند تو را "

و به همین دلیل در دنباله ی این اشارات " مِثَل غریبی خانه می جُست " را دلالت می کنـد تا بگوید که ذاتاً همه بدنبال معقولات و سعادت هستند ولی چون نیازمنــــــد مجاهده است امری دشوار می گردد . پس در اینجا " سِتی " با حفظ قافیـــــه به معنی " پوشش ، پرده " است که می گوید عشق بر روی ستی عشق بر صورت نیست کـــــــــــه همین مطلب را ملاهادی سبزواری در انتهای شرح خود آورده " عشق بر روی ستی بر صـــــورت نیست بر معنی است " .

بهرحال مولوی دلالت می کند آن کسی را کــــــــــه از محسوسات آزاد نموده ای هر چه از محسوس هست را رد می کند و آنچه غیر از محسوسات است را بنیان می گذارد و اساس قرار می دهد . عشق چنین افرادی پیداست و مشخص است که عاشق است امّا معشوق وی از ما نهان است و بیرون از این جهان است ولی آشوب این عشق در این جهان است .

فتنه و آشوب این عشق اوست که در این جهان غلغل انداخته و تو ای سالک ، رها کن این عشق های صورت را که بر صورت عشقی متصوّر نیست و نه حتی بر عشقی در معشوق پرده نشین ، که معشوق در پرده هم مخلوق است و نقشی و صورتی را بــــرای آن متصوّر شده ائی ، سالکِ عاشق باید با چشم باطن حقیقت را ببیند و هنگامی کــــــه " بی نیاز از نقش " شد آن عشق معنی پیدا می کند و هر آنچه از غیر حقیقت را اگــــــر عشق پنداری صورتی است حتی اگر معشوقی مستور مراد باشد ، معشوق عاشق با چشم باطن بایـــد دیده شود که تابشش عاریتی نباشد . در عشق های صورتی ، این نقش و صورتی کـــــــه عاشقش بودی و اکنون با وجود آنکه بی جان شده امّا صورتش باقی مانده ، پس چــــــــــرا عشقت خاموش شده و از این نقش سیر شده ای ، ای عاشق تفکر کن و دریاب کــــــــــه معشوق تو کیست ؟

آنچه محسوست، اگر معشوقه است عاشقستی هر که او را حسّ هست (708/2)

چون وفا آن عشق افزون می کند کی وفا صورت دگرگون می کند؟ (709/2)

پــــــــــرتو خورشید بر دیوار تافت تابش عـــــــــــــاریّتی دیوار یافت (710/2)

بر کلوخی دل چه بنــدی ای سلیم ؟ واطلب اصلی کـــــــه تابد او مُقیم (711/2)

عشق صورتی فقط در مورد زن نیست که بسیاری از شـــــــــارحان بر مبنای وجود کامه ی " ستی " در بیت 704 به اشتباه بر ظار کلمه تفسیر نموده و اصــــــــلاً موضوع ابیات عشق صورت به زن نیست ، مولوی برای آنانی که در ظاهر غرق هستند در ادامـــه و در بیت 705 دلالت می کند که :

" آنچه معشوقست، صورت نیست آن / خواه عشق این جهان، خواه آن جهان "

بسیاری با آن که به معقولات توجه دارند امّا چون شیفته ی فرع هستند و نه اصل بــــــرای معشوق خود نقش و صورت و صفت قائل شده اند ، و بدان تا سالک راه رفتــــــه بی نیاز از نقش نگردد به معشوق خود جنبه ی معنا نمی تواند بدهد،مگر معشوقهِ اهل معنا می تواند محسوس باشد .معشوقی را که حس درک کرده باشد معشوق پایداری نخواهد بود که اگر این چنین بود تمام جانداران اعم از گیاه و حیوان و انسان چون دارای حس هستند پس آنهـا نیز باید عاشق معشوق تو می شدند زیرا از نظر حس همه یکسانند .

" گر صورت بی صورت معشوق به بینید / هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمائید"

پس معشوق حقیقی نقشی و صورتی ندارد و بر آن اگر نقشی متصوّر بشوی ،آن معشوق صورتی است و از حقیقت بسیار دور. چون عاشق برای معشوق نقشی قائل نمی شــــود پس اگر معشوق نقش و صورتش دگرگون شـــــد نباید برای عاشق تفاوتی کنــــد و همان وفاداری و پایداری در عشق باید وجود داشته باشد در غیـــــــــر اینصورت در عشق صورتی پایداری در عشق برای عاشق پس از دگرگونی صورت وجود ندارد .

اگـــــر عاشق ، نقش و صورت برای معشوق در خیال خود خلق ننموده باشــــد و به جائی رسیده باشد که :" بی نیاز از نقش " شده باشد . مگر نشنیده اند کـــه " آن بت عیار هـــر لحظه به شکلی در آید " و چون معشوق نقش و صورت و شکلی برای عاشق نداشــته آن عشق بر حقیقت است . ورای آنچـــــه چشم ظاهر است خورشیدی هست ، انسان کامل پرتو افشانی هست ،( هر کس را نمی توان انسان کامل دانست و یا قطب سلسله هـــای درویشی را به اشتباه انسان کامل دانست) یعنی همان کسی که در آیه ی 30 ســــوره ی بقره در موردش به فرشتگان گفت :" من در زمین خلیفه قرار می دهم " ، از ازل بــــوده و تا ابد هم خواهد بود .

" پس بهر دوری ولیئی قایمست / تا قیامت آزمایش دایمست "

" پس امامِ حیّ قایم آن وَلیست / خواه از نسلِ عمر ، خواه از علیست "

" مهدی و هادی وَیَست ای راه جو / هم نهان و هم نشسته پیشِ رو "

این انسان کامل پرتو افشان است که اگر پرتو وی بر دیوار تافت ، این تابش بر دیوار عاریتی است ، ولی تو به پرتو توجه داری و نه بر پرتو افشان ، صورت ،همین تابشِ عاریتی بر دیوار است ، پرتو افشان را با چشم باطن دریاب و بر او دل ببند .

ای توئی که درک می کنی و بی عیبی بر سنگ و کلوخی دل چه بندی؟ اصل را طلب کُن که تا ابد هست . اگر مولوی در مقطعی از زمان در گفته های عاشقانه اش " شــمس من و خدای من " می گفت و در مقطع دیگری از زمان " بی نیاز از نقش می گــــــردد " و می گوید: " هزاران شمس در موهایم اوانگان است " ، در این مقطع از زمان تکامل یافته و بــــه معشوق حقیقی که فارغ از نقش و صورت است رسیده که این مطلب را دلالت می کنـد تا سالک بداند معشوق حقیقی نقشی و شکلی ندارد و هــــــر لحظه به شکلی درآید و باید شکل و نقش را رها نموده و با چشم باطن معشوق را به بینی .

ادامه دارد .........

-----------------------------------------------------------------------------------------------

(1) - شرح اسرار . ص 110

(2) - شرح جامع مثنوی معنوی . جلد دوم . ص 205

(3) - همانجا . ص 205

(4) - مقدمه ی رومی و تفسیر مثنوی معنوی . ص 354

(5) - شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی . دفتر دوم . ص 75

(6) - همانجا . ص 75 + شرح جامع مثنوی معنوی . جلد دوم . ص 205 و 206