کور را قسمت خیالِ غم فزاست بهرۀ چشم این خیالاتِ فناست (724/2)

حرفِ قرآن را ضریران معدننــــــد خــــــر نبینند و به پالان بر زنند (725/2)

چون تو بینائی پیِ خر رَو کـه جَست چنـــد پالان دوزی ای پالان پرست؟ (726/2)

خر چو هست،آید یقین پالان تـرا کم نگردد نان،چو باشد جان ترا (727/2)

نابینای باطنی را نصیب خیالی است که اندوه می افزاید چونکــــه از نابودی هستی موهوم خود اندوه داد ولی نصیب بینای باطنی خیالات فنای در " یکی " است . صورت ظاهـــر حرف قرآن را نابینایان معدن هستند بدون آنکه باطن آنرا دریابند و مثلشان همچون کســــی است که دستش به خر نمی رسد اگر که تو خود را بینا می دانی بدنبال خر رو کــه گریخته است ، ای پالان پرست تا کی پالان دوزی می کنی برای خری کــه وجود ندارد ( یعنی حان دار را رها نموده ای و به بی جان چسبیده ای ) چونکه خر بود یقیناً پالان هم خواهد بود ، چنانکـه چون جان بود، نان هم لازم می گردد ، هنگامی که جان نبود نان بچه کارت آید .اگــر معنائی را فهمیده باشی در حقیقت معنویت را هم فهمیدی و لــــــــــذا بدون فهمیدن معنی کلمات کلمات بی ارزش گفتن سودی ندارد . ضریران بمعنی نابینایان .

پُشتِ خــر دکّان و مال و مَکسبست دُرّ قلبت مایۀ صـــــــــد قالبست (728/2)

خر برهنه بر نشین ای بوالفضول خر برهنه نی که راکب شد رسول؟ (729/2)

النُّبِیُّ قَــــــــــد رَکِب مَعـــــرُورِیا و انََّبِیُّ قبلَ ســـــــــــافَر ماشَیا (730/2)

شــد خرِ نفسِ تو،بر میخیش بند چند بگــــــریزد ز کار و بار چند؟ (731/2)

مایه در این بیت یعنی سرمایه . مکسب یعنی محل کسب و کار . قاب بمعنی جسم .

به معنا بپرداز که پشت خر محل کسب و کار است امّا آن گوهر قلبت سرمایه ی صـد قالب تن است و بجای اینکه آن گوهر را دریابی در فکر پالان خر هستی، ای بیهوده گوی بــــدون پالان بنشین مگر نه اینکه پیامبر نیز برهنه و بدون پالان سوار می شد و نیز پیاده می رفت، معنا را دریاب و بر صورت نچسب که خرِ نفس تو رفت با میخی مهارش نما و بــر دهانه اش لگام بزن تا از بار تکلیف گریزان گردد .

بارِ صبر و شکــر او را بُردَ نیست خواه در صــد سال و خواهی سی و بیست (732/2)

هیچ وازِر وِزرِ غیـــری بر نداشت هیچ کس ندرود تا چیزی نکاشت (733/2)

طَمعِ خامست آن،مخور خام ای پسر خام خوردن علّت آرد در بشـــــــر (734/2)

وازِر بمعنی بار بردارنده ، حامل . وِزر بمعنی بارِ گناه ، بار سنگین . طمعِ خام یعنی طمع بیهوده از روی خوش خیالی .

بارِ صبر و شکیبائی در نهایت بردنی است و در نهایت ثمر می دهد خواه در صـــد سال و یا سی و بیست سال ،امّا هیچ باربرداری بار گناه دیگـــــــری را برنداشته، هیچ کس تا چیزی نکاشت چیزی درو نخواهد کرد پس طمع بی هوده نداشته باش که داشتن طمع بی هـوده باعث بیماری بشر است .

کان فلانی یافت گنجی ناگهان من همان خواهم، مَـه کار و مَــه دکان (735/2)

کارِ بختست آن و آن هم نادِرَسـت کسب باید کــــــرد تا تن قادرست (736/2)

کسب کـــردن گنج را مانع کِیَست پا مَکَش از کار،آن خود در پِیَســـت (737/2)

تا نگــــردی تو گرفتارِ اگــــــــر که اگـــر این کردمی یا آن دگــــــر (738/2)

کز اگــــر گفتن رسولِ با وِفاق منع کرد و گفت آن هست از نفاق (739/2)

کان منافق در اگـــر گفتن بِمُرد وز اگر گفتن بجز حســـــــرت نَبُرد (740/2)

مولانا در ادامه اشاره نموده که طمع بی هوده باعث بیماری بشر می گــــــردد و این طمعه بیهوده است که چون فلانی به ناگهان گنجی یافته من نیز همان گنج را می خواهم کـــــــه بدون کار و داشتن کسبی بدست آورم ، اینکه کسی به ناگهان گنجی یابـــــــد کار اقبال و شانس اوست و اینهم بندرت اتفاق می افتد ولی انسان تا وقتی تنِ توانائی دارد بایـــد کار نماید ، کسب و کار کی مانع گنج بوده است ، هیچ زمانی از کار کردن کوتاهی مکن کـــــه بدنبال کار کردن گنج پیدا می شود ، پس بدنبال کسب و کار باش تا تو گــــــرفتار اگر گفتن نشوی و با خود نگوئی اگر این کار می کردم یا آن کار به تر بود . آن پیامبر سازگار نیز از اگر گفتن منع نموده بود و گفته بود که اگر گفتن نشانه ی دوروئی است و آن منافق در اگــــــر گفتن بمُرد و از گفتن اگر هیچ سودی بجز حسرت نبُرد .

مَثَـــل

آن غریبی خانه می جُست از شتاب دوستی بُردش سویِ خانۀ خـراب (741/2)

گفت او این را اگــر سقفی بُدی پهلویِ من مر ترا مَسکن شــــدی (742/2)

هم عیالِ تو بیاســودی اگــــــــر در میانه داشتی حُجرۀ دگـــــر (743/2)

گفت آریِ پهلــــــویِ یاران خوشست لیک ای جان در اگر نتوان نشست (744/2)

این همه عالم طلب کارِ خوشــــــــند وز خوشِ تزویر اندر آتشــــــند (745/2)

طالب زر گشته جمله پیـــــــر و خام لیک قلب از زر نداند چشم عام (746/2)

پرتوی بر قلب زد خالــــــص ببین بی مِحَک زر را مکن از ظن گُــــزین (747/2)

گــــــر محک داری گزین کُن، ورنه رَو نزدِ دانا خویشتن را کن گــــــرو (748/2)

با محک بایــــد میانِ جانِ خویش ور ندانی رَه، مــرو تنها تو پیش (749/2)

بیت 745 را برخی از شارحان بصورذت " این همه عالم طلب کار خوشند " ضبط کرده اند که دُرست نبوده و بر اساس نسخه ی قونیه بهمین صورت بالا صحیح می باشد .

غریبه ای با شتاب خانه ای می جُست که دوستی او را بسوی خانه ی خراب خود بُــــرد و گفت این خانه ی خراب اگر سقفی داشت تو نیز می توانستی در کـنار من مسکنی داشته باشی و اگر هم در میانه ی خانه اطاقی دیگر می داشت می توانستی با همسرت نیــز به آسودگی زندگی کُنی . آن غریبه گفت: بله زندگی در کنار یاران خوش است ، امّا ای عــزیز با اگر گفتن نمی توان مسکن گزید و ساکن شد ، اینهمه ساکنان دنیا بدنـــــــبال کار خوش هستند و از خوشیِ این ریا و حیله در آتش هستند . تمام پیر و جوان خواهان زر و مــــادیات شده اند امّا چشمان مردم عام زر را از طلای قلب نمی توانند باز شــــناسن. با چشم ببین که زر پرتوی از خود بر طلای قلب زده ، پس بدون محک و تنها با گمان زر را انتخاب مکُن، تو اگر محک داری زر را انتخاب کُن و اگر محک نداری خود را به دانائی بسپار کــــه یا باید تو در جان محک داشته باشی و یا اگر بدون محک هستی راه ندانی پس به تنهـــــائی در این راه قدم مگذر .

بانگِ غولان هست بانگِ آشـــــنا آشنائی کــــه کَشَد سویِ فنـا (750/2)

بانگ می دارد که هان ای کاروان سویِ من آیید،نَک راه و نشـان (751/2)

نامِ هر یک می بَرَد غول ای فلان تا کند آن خواجه را از آفــــــلان (752/2)

چون رسد آنجا ببیند گرگ و شیر عُمر ضایع،راه دور و روز دیـــــر (753/2)

چون بود آن بانگِ غول؟آخــــر بگو مال خواهم،جــــاه خواهم و آبِ رو (754/2)

انــــــــدر درونِ خویش این آوازها منع کن تا کشف گــــردد رازها (755/2)

ذکرِ حق کُن بانگِ غولان را بسوز چشمِ نرگس را ازین کـــرکس بدوز (756/2)

صبحِ کاذب را ز صادق واشـــناس رنگِ می را بازدان از رنگِ کاس (757/2)

صدای دیوها صدای آشنائی است که به همین علت بشر می پندارد که این صدای آشنا او را کمک حال است امّا آشنائی که ترا بسوی نابودی می کشاند ، این صدای آشنا می گوید که ای کاروان ،ای رهرو اکنون این راه و نشانه ی آن بسوی من آئید تا شما را به سـر منزل مقصود رسانم .

نام هر یک از راهروان را می برد تا آن کس را در زمره ی هلاک شدن قرار دهد ، راهروی که بدنبال این صدای دیو می رود هنگامی که به مقصد می رسد فقط جانوران درنده می بیند و در واپسین دم متوجه می شود کــــــه عمر را در این راهِ ناصواب ضایع نموده کـــــه دیگر راه برگشتی نیست زیرا راه بسیار دور شده و زمانی برای جبران نمانده .

مگر چگونه بود آن صدای دیو؟ آن صدا از درون خودت آواز می دهد که بگو مال می خواهم و مقام می خواهم و جلال می خواهم ، پس بهوش باش و این صدای دیو را منع کن تا اسرارِ عالم خلقت بر تو آشکار شود، یا حق نما تا بانگِ دیوها را از بین ببـــــــرد و این چشمِ زیبای باطن را مراقب این مردار خوار نما، روشنائی دروغین را از روشنائی حقیقی باز شـــــناس و رنگ می را از رنگ جامِ می بازشناس.

ادامه دارد ........