شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی سیـــصـد و هشتاد و سوم جزء اول از دفتر دوم
رُو به هستی داشت فرعونِ عَـنود لاجرم از کارگاهش کــــــور بــود (766/2)
لاجرم می خواست تبـــــــدیلِ قَدَر تا قضا را باز گـــــــــــردانــد زِ دَر (767/2)
خود قضا بر سبلِتِ آن حیله مـــــند زیرِ لب می کــــرد هر دم ریش خنـد (768/2)
صد هزاران طفل کُشت او بی گناه تا بگــــــــــردد حُکم و تقدیـرِ اِله (769/2)
تا کــــــــــه موسیّ نبی ناید برون کرد در گردن هزاران ظلم و خون (770/2)
آن همه خون کـــرد و موسی زاده شد وز برای قهرِ او آماده شـــــــــــد (771/2)
فرعون نیز اینچنین بود و نور را نمی دید و لذا رو به هستی داشت و چون بیرون از کارگــــاه آفرینش بود ناگزیر بینائی دیدن کارگاه آفرینش را نداشت و اصولاً " کار کُن " را نمی دیـــد و چون از دیدن نور محروم بود به ناچار می خواست تقدیر الهی را تبدیل نماید تا قضـــــا را باز گرداند و قضا نیز بر خواستِ باطلِ فرعون می خندید .
فرعون برای این خواست خود و تبدیل قضا صد هزاران طفل بی گناه را کُشت و هزاران ظلم و ستم و خونریزی نمود تا موسی پیامبر متولد نشود ،با اینکه اینهمه خونریزی نمود موسی زاده شد و برای چیره شدن بر فرعون آماده گردید .
عنود بمعنی لجباز ، سرکش . قَدَر بمعنی سرنوشت . قضا یعنی مشیّت الهی .
گــــــر بدیدی کارگاهِ لایــــــزال دست و پایش خشک گشتی زِ احتیـال (772/2)
انـدرونِ خانه اش موسی مُعاف وز برون می کُشت طفلان را گزاف (773/2)
همچو صاحب نَفس کو تن پـــــرورد بر دگر کس ظنّ حِقدی می بَـــــرَد (774/2)
کین عدو و آن حسود و دشمنست خود حسـود و دشمنِ او آن تنست (775/2)
او چو فرعون و تنش موسیّ او او به بیرون می دود کــــه کو عدو؟ (776/2)
نفسش انـــــدر خانۀ تن نازنین بر دگر کس دست می خایــــــد به کین (777/2)
فرعون اگر کارگاه آفرینش را دیده بود اقدام به تبدیل این تقدیــــر الهی نمی نمود و دست و پایش خشک می شد و از حیله گری باز می گشت و دست می کشید و این در حالی بود که در اندرون خانه ی خودش موسی قرار داشت و معاف می شـــود از این کشتار و فرعون در بیرون از خانه ، اطفال را بسیار می کُشت .
فرعون همانند آن صاحب نفسی است که بجای مبارزه با نفس خود تن خود را می پـرورد و بر دیگری ظنّ دشمنی می برد که این دشمن است و آن دیگری حسود و دشمن است در حالی که حسود و دشمن او همان تن خودش است کــه نفس درون آن است و او در بیرون به دنبال نفس می گردد که دشمن کجاست؟ نفس فرعون در خانه ی تن گرامی شمــــرده می شود ولی در بیرون بر دیگر کس بدشمنی توجه دارد .
ملامت کردنِ مردم شخصی را که مادرش را کُشت به تهمت
آن یکی از خشم مادر را بکُشت هم به زخمِ خنجـر و هم زخمِ مُشت (778/2)
آن یکی گفتش که از بَد گوهری یــــــــــــاد ناوردی تو حقّ مادری (779/2)
هی تو مادر را چــرا کُشتی بگو او چه کرد آخر،بگو ای زشت خو؟ (780/2)
گفت کاری کـرد کان عارِ وَیست کشتمش کان خاک ستّارِ وَیست (781/2)
گفت آن کـس را بکُـش ای محتشم گفت پس هــر روز مُردی را کُشم (782/2)
کُشتم او را رَسـتم از خونهایِ خـلق نایِ او بُرّم بِهَست از نایِ خـــــلق (783/2)
مولوی در تأئید مطالب قبلی این حکایت را بیان می کند کـه : شخصی از روی خشم هم با ضربه ی خنجر و هم با ضربه ی مُشت مادر خود را کُشت ، شخص دیگـــــری گفتش که تو حقِ مادری را از بد سرشتی بیاد نیاوردی ، هان تو مادر را چرا کُشتی و او چه کــــــرد آخر، ای بدخوی بگو ، آخر مادر چه کرد که او را کُشتی؟ گفت کاری کرد که باعث ننگِ وی است که به همین علت کشتمش تا خاک ، ننگ او را بپوشاند . آن شخص گفت ای محتشم مـرد زنا کار را می کشتی و نه مادرت را . در جواب گفت در اینصورت باید هــــر روز مردی را می کُشتم و لذا مادر را کشتم و خود را از ریختن خون مردمان رهانیدم ، زیـرا بریدن نای او به تر از بریدن نای خلق مردمان است .
نَفَس توست آن مادرِ بَـد خاصیت کـــه فسادِ اوست در هر ناحیت (784/2)
هین بکُش او را کــه بهرِ آن دنی هــر دمی قصدِ عزیزی می کُنی (785/2)
از وی این دنیایِ خوش بــر تُست تنگ از پیِ او با حق و با خلق جــنگ (786/2)
نفس کُشتی،باز رَستی زِ اعتداز کس تـــــرا دشمن نمانَد در دیار (787/2)
گــر شِکال آرد کسی بر گفتِ ما از بـــــرای انبیــــا و اولـــــــــــیا (788/2)
کانبیا را نی کـه نَفسِ کُشته بود پس چراشان دشمنان بود و حسود؟ (789/2)
صاحب نفس همانند مردی است که مادرش ( نفسش ) عمل خطائی انجام می دهد و مرد بجای کُشتن آن مرد که با مادرش خطا کرده ، مادر را می کُشد .
مولانا اشاره می کند که آن مادر خطاکار همچون نفس توست کـــــه وادار می نماید با خلق مردمان جنگ نماید، نفس توست آن مادرِ بَد خاصیت کـــــه تباهی اش همه جا را فرا گرفته، پس فوراً این نفس را بکُش که هر لحظه بخاطر آن فرومایه قصد جان عزیزی را می کُنی ، از وجود همین نفس است که این دنیای خوش بر تو تنگ شده و بخاطر همین نفس است کـه با حق و خلقِ مردمان جنگ می نمائی ، این نفس را اگر کُشتی از ندامت خوردن رسـته ای و دیگر در این سرزمین دشمن نخواهی داشت و اگر کسی بر این گفتـه ی ما اشکالی وارد نمود و دلیل آورد که انبیا و اولیا مگر نه اینکه نفس خود را کُشته بودند پس چـــــرا دشمن و حسود داشتند؟ .
گوش نِه تو ای طلب کارِ صـواب بشــــنو این اِشکال و شُبهت را جواب (790/2)
دشمنِ خود بوده اند آن مُنکِران زخم بر خود می زدند ایشان چنان (791/2)
دشمن آن باشد کـه قصدِ جان کُند دشمن آن نَبود که خود جان می کَنَــد (792/2)
نیست خُفّاشک عدوّ آفتـــــــاب او عدوّ خویش آمــــــــد در حجاب (793/2)
تابشِ خورشید او را می کُشـد رنجِ او خورشید هـرگز کی کَشَد؟ (794/2)
ای تو که خواهان عمل درست هستی جواب آن اشکال شبهه آمیز را بشنو ، منکران انبیا و اولیا دشمن خود بوده اند کـــــــــه به همین علت بر خود زخم می زدند و نه بر انبیا و اولیا ، دشمن آن است کــــــه قصد جان کسی را می نماید و نه آن کسی که قصد جان خود می کند . کما اینکه خفاش کوچک دشمن آفتاب نیست بل کـــــــه چون در حجاب است دشمن
خودش هست، زیرا که این تابشِ خورشید است که او را می کُشـــد و رنج خفاش را مگــر خورشید تحمل می کند ؟
دشمن آن باشد کــــزو آید عذاب مانع آید لعل را از آفتــــــــــاب (795/2)
مانع خویشند جملۀ کافــــــــــران از شعاعِ جوهــــــــرِ پیغامبران (796/2)
کی حجابِ چشمِ آن فردند خلق؟ چشمِ خود را کور و کژ کردند خلق (797/2)
فرد یعنی شخص ، هر یک از اعضای جامعه ی انسانی .
کریم زمانی در تفسیر بیت 797 نوشته :" مردم چگونه می توانند در بــرابـــــر آن چشمِ بی نظیر پرده بکشند؟ "(1) . و تفسیر انقروی را نیز در گیومه نوشته :" مقصــــود از چشم فرد، چشم پیامبران است ، زیرا هر پیامبری در زمان خود فرد و یگانه بود (2).
ملا هادی سبزواری نوشته است :" وحید عهد پیغمبر زمان مراد است "(3).
منظور فرد و یگانه و بی نظیر نیست ، این اشتباه خوانش است ، مولانا مــرادش از " فردند" یعنی " آن کس هستند " بوده هر چند این مطلب که در پاسخ این مطلب است کــه انبیا با وجود با وجود کشتنِ نفس چرا دشمن داشتند بوده و مولانا این مطلب را دلالت می کـند و می گوید : خلق مردمان نمی توانند حجابِ چشم آن کس ( نبی ) باشند . بهــــــر صورت ، مولوی اشاره می کند که دشمن به کسی گویند که از سویش رنجی و سختی رسـد، این دشمنان با خودشان دشمنی دارند ، همانند این است که لعل را از آفتاب مانع گــردند و این در حالیست که لعل دیگر لعل است و نیازی به آفتاب ندارد ، اکنون خودش آفتابی هست.
(سنگ تا زمانی که لعل نشده نیاز به تابش آفتاب دارد و هنگامی کـــــه لعل شــــد ، آفتاب باشد یا نباشد لعل هست ، مردمان نیز اگر مانع لعل شدن خود شوند دشمن خود هسـتند و نـــــه دشمن انبیا زیرا خود از مقابل نور انبیا دور می شوند ) .
پس این دشمنان مانع خود هستند کز شعاعِ جوهر پیغمبران دور می شوند و این دور شدن آنان دشمنی در حقِ خودشان است و نه پیغمبران .
ادامه دارد ..........
-----------------------------------------------------------------------------------------------
(1) - شرح جامع مثنوی معنوی . جلد دوم . ص 226
(2) - شرح انقروی . دفتر دوم . ص 278
(3) - شرح اسرار . ص 112