روشنیئی کــــــــو حیاتِ اوّلست رنجِ جان و فـــــتنۀ این احولست (827/2)

احولیها اندک اندک کم شـــــــود چون ز هفصد بگــذرد،او یَم شود (838/2)

آتشی کــه اصلاحِ آهن یا زرست کی صلاحِ آبی و سـیبِ تَرَست؟ (829/2)

سیب و آبی خامیی دارد خفیــف نی چو آهن تابشی خواهـــــد لطیف (830/2)

لیک آهن را لطیف آن شـعله هاست کو جَـــــذوبِ تابشِ آن اژدهاست (831/2)

هست آن آهن فقیرِ سخت کَش زیرِ پُتک و آتش او ســـــــــرخ و خَوش (832/2)

حاجبِ آتش بُوَد بی واســـــــطه در دلِ آتش رود بی رابطـــــــــــه (833/2)

بی حجابِ آب و فــــــــرزندانِ آب پُختگی ز آتش نیابــــــد و خطاب (834/2)

واسطه دیگـــــــی بود یا تابه یی همچـــــو پا را در رَوِش پاتابه یی (835/2)

یا مکانی در میان تا آن هــــــــــوا می شود سوزان و می آرد به ما (836/2)

نوری که برای گروه صف اوّل مایه ی حیات است بــرای گروه احولها رنچ جان و فتنه است . هر چه صف ها به پیشرو نزدیک گردند ، دوبین ها کم تر می شـوند و چون شخص احول از هفتصد پرده بگذرد ، او نیز دریا می گردد . باید بدانی که آتشی کـــــه مناسب اصلاح کردن آهن و یا طلاست کی برای میوه های به و سیب مفید می باشــــــد ،البته میوه های به و سیب یک خامی دیگری دارند که اندکی حرارت لازم دارند و نه همانند آهن کــــــــه حرارت زیادی نیاز دارد ، با این وجود آن شعله های زیاد آتش برای آهن لطیف است که جذب کننده ی شعله های آن اژدهاست ، آهن همچون فقیری سخت کوش است کــــه بی واسطه در دل آتش می رود و پرده دار بی واسطه ی آتش است . آن فقیری که مولانا اشاره کرده بی واسطه و بی رابط زیر تابش آتش است اشـــــاره ای به مرتبه ی افراد و " این فقیـر سخت کوش " انسان کاملی است کــــه در زیر پُتک و آتش قرار دارد .

(همان کسی است که در سروش یشت بنام " پارسا ایــــزد " و در متون هنـــــــــدی بنام " وازیشته Vasishta " و همان " مرشد کامل در متون " دائوئی Taoism " و در بــــــیت 762 مولوی " باش عامل " از وی نامبرده ).

امّا باید دانست آب و فرزندان آب پرده دارند و این خطاست کــــــــــه آب و فرزندان آب بدون واسطه و پرده از آتش پختگی بخواهند ، برای آب و فرزندان آب واسطه لازم است ، واسطه دیگ یا تابه ای است تا آتش مستثیم به آب نرسد ، بل کـــه ابتدا به دیگ یا تابه برســــــــد همانطوریکه پا برای راه رفتن در سرما نیاز به پاپوش دارد ، یا اینکه مکانی در میانه ی آنهـــا باشد که آتش مستقیم برخورد ننماید بل که هوای گرم شده به آب برسد .

پس فقیر آنست کـو بی واسطه ست شعله را با وجودش رابطه ست (837/2)

پس دلِ عالم وَیست ایرا کـــه تن می رسد از واســـطۀ این دل به فن (838/2)

دل نباشد،تن چه داند گفت و گـو دل نجوید،تن چه دانـد جُست و جو؟ (839/2)

پس نظــــرگاهِ شعاع آن آهنست پس نظـــرگاهِ خدا دل نه تنست (840/2)

باز این دلهایِ جزوی چون تَنَست با دلِ صاحب دلی کـو معدنست (841/2)

بس مثال و شــــــرح خواهد این کلام لیک ترسم تا نلغـــــزد وَهمِ عام (842/2)

تا نگـــــردد نیکـــویّ ما بَـــــــدی اینکه گفتم هم نَبُد جــــز بی خودی (843/2)

پایِ کژ را کفشِ کژ بهــــــــتر بود مـــر چگدا را دســتگه بر دَر بود (844/2)

مولانا در بیت 832 اشاره کرده بود که آن فقیرِ سخت کوش در زیر پُتک و آتش بی واسطه در ارتباط است و آن نوری که ببرای صف اول ، حیات است زیرا اگـــر صف اول همان فقیر است که او جذب کننده ی تابش آن نور است که بی واسطه دریافت می نماید .

در این بخش می گوید ، فقیر آن شخص است که بی واسطهِ شـــعله ای آن آتش با وی در رابطه هست، پس دلِ عالم اوست زیرا که بقیه در حُکم تن هستند کــــه به واسطه ی این فقیر به تکامل می رسند، اگر این دل نباشد تن اصلاً گفتگو را چگونه می دانــــــد، و این دل است که تا نجوید تن چگونه می داند که باید جُست و جو کند .

این فقیر بخصوص که دل عالم است و نقش روح عالم را دارا می باشــد همه را از تابش نور بهره می دهد، پس نظرگاهِ آن تابش هدفش آهن است و نه تن .(در بیت 830 اشاره کـــــرد تابش لطیف خواهد) و همچنین این روح های جزویِ افراد همچون تن هستند برای دلی کـه آن صاحب دل معدن حقیقت است . بســـــــیار فراوان می توان مثال گفت ، امّا از گفتن می ترسم که فهم مردمان دچار لغزش نشود تا مبادا نیّت خیر من باعث برداشت اشتباه شود و به خطا رود و اینرا هم که گفتم حرفی از بی خودی زدم . برای پای کژ ، کفش کــــــژ به تر خواهد بود همانطوریکه برای گدا جایگاهی در پشت خانه هست .

مولانا اشاره ی بسیار دقیقی در لفافه نموده که " فقیر " در اینجا آن انسان کاملی است که بی واسطه و رابطه نور را دریافت می نماید ، که او خود معدن نور است و در ادامــــه دلالت می کند که هر جا این فقیر باشد جوهرِ معرفت هست و چون جوهر معرفت باشــد نور ذاتِ خداوندی هست و آن نور تابش پیدا می کند و اطراف را روش می نماید و چون اطـــــــــراف روشن شد حق و باطل هم روشن می گردد و ان همان نورالله است کـــــه برای درک به تر "امتحان پادشاه به آن دو غلام " را مثال می زند .

امتحانِ پادشاه به آن دو غلام که نو خریده بود

پادشاهی دو غلام ارزان خــــرید با یکی زان دو سخن گفت و شنـید (845/2)

یافتش زیرک دل و شـیرین جواب از لبِ شَکّر چه زاید؟ شَکََّـر آب (846/2)

آدمی مخفیست در زیـــــــر زبان این زبان پَردَست بر درگاهِ جـان (847/2)

چونکه بادی پرده را درهَم کَشید سِرّ صحنِ خانه شـد بر ما پدید (848/2)

کاندر آن خانه گهــر یا گندمست گنج زر یا جمله مار و گزدُمست (849/2)

یا درو گنجست و ماری بر کــران زآنکه نبود گنجِ زر بی پاســـبان (850/2)

در ابتدا باید روشن نمایم که این بخش را نیز شارحان درک نکرده تفسیر نموده ، چون گفتن مولانا را از این مثال درک نکنند نخواهند توانست برای سالکین اشاره ای را روشن نمایند . زرینکوب نوشته :" بدرستی روشن نیست که این داستانِ چادشاه با آنکه دو غلام نو خریده اش چگونه در اینجا برای شاعر تداعی شده است؟" و سپس ادامه می دهد " به نظـر می آید که شاعر با طرح این حکایت رشته ی فکر خود را آنجا دارد دنبال می کند کـه نشان داده بود خداوند بوسیله ی انبیاء و اولیا خلق را امتحان می کند تا باطن آنها پدید آید "(1).

کریم زمانی نوشته :" مقصود حکایت این است کـــه زیبائی امری است درونی و نه بیرونی بنابراین مولانا صورت پرستان را نقد می کند"(2).

مولانا می گوید: پادشاهی دو غلام به قیمتی مناسب ارزششان خـــــرید ، با یکی از آن دو شروع به سئوال و جواب نمود، او را هوشیار دل و شیرین سخن یافت ، از لب شیرین چـــه چیزی چه چیزی حاصل می شود ، تحقیقاً از لب شیرین ،شربت حاصل می شــــــــود، اگر آدمی حرف نزند اندیشه ی باطنی اش معلوم نمی شود ، پس این زبان هم پـــــرده ی جان است همانند پرده ی درگاه در خانه که هنگامی کـــــــه بادی پرده ی در را پس می زد ، راز درون خانه هویدا می شد و مشخصمی شد که در آن خانه گوهر هست یا گنــدم، گنج طلا یا همه مار و عقرب هست ، یا در آن خانه ماری در کنار گنج؟ زیرا گنج زر بی نگهبان نخواهد بود . ( در قیم پشت درِ منزل پرده می آویختند تا هنگامی کــــــه درِ خانه باز می شود درون خانه نعلوم نشود ).

بی تأمل او سخن گفتی چنان کز پس پانصد تأمل دیگــــــران (851/2)

گفتیی در باطنش دریاســــتی جمله دریا گوهــــــرِ گویاستی (852/2)

نورِ هر گوهــر کزو تابان شدی حقّ و باطل را ازو فرقان شدی (853/2)

نورِ فرقان فرق کردی بهــــرِ ما ذرّه ذرّه حقّ و باطل را جُــــــدا (854/2)

نورِ گوهر نورِ چشمِ ما شــدی هم سؤال و هم جواب از ما بُـــدی (855/2)

غلام ، غلامی که با پادشاه در حال گوفت و گو بود، بدون درنگ و بی تأمل پاسخ می داد و چنان پاسخ وی که بدون تفکر ولی دقیق بود که دیگران باید پس از پانصد تأمل پاسخ دهند، گویا در درون وی وی دریائی از گوهر هست ، تمام دریا از گوهـــر گویا و سخنگو هست ، و نور هر گوهر کــــــــه از همان گفتار غلام می تابید چنان بود کـــــه فرق گذارنده بین حق و باطل بود .

در مورد فرقان در ابیات 853 و 854 ، ملا هادی سبزواری نوشته :" فرقان اول به معنی فرق و تمیز و فرقان دوم بمعنی قرآن مجید "(3) .

کریم زمانی هم فرقان دوم را قرآن گفته و نوشـــته:" نورِ قرآن بـرای ما حق و باطل را متمایز کرده و آن دو را ذره ذره نشان می دهد "(4) . و همو در مورد بیت 855 نورِ گوهـــر را نوشته :" اگر نورِ گوهر قرآن دیده ی ما را روشن می کــــــرد هم پرسش ما بود و هم پاسخ "(5)و سپس با اقتباس از شرح کفافی ادامه داده "... در آن صورت آدمی می توانست شبهات خود را پاسخ گوید"(6).

مولانا شاهد و مثال می آورد تا به سالک مطالب بخش قبل را بفهماند و تفهیم نمایـــــــد تا روشنی که حیات صفِ اول بوده چگونه می تواند در کلامش هم تابش داشته باشـــــــد که اطرافش را هم روشن می کند و آن زمان حق و باطل آشکار می شـود و راهِ درست را می توانیم تشخیص دهیم ، و در اینجا هم می گوید نورِ فرق گذارنده برای ما فرق می کنــد زیرا هر کس به نورالله نظر کند بیرون و درون را می بیند ، نور گوهر وقتی نور چشمِ دل ما شده است که این نور ذات خداوندی است که بر دلِ ما تابش پیدا کرده و برای ما همه چیـــــز را روشن و آشکار می نماید و چون همه چیز آشکار است اکـنون می توان سئوال و جواب ها را خودمان بدهیم .

ادامه دارد ........

-----------------------------------------------------------------------------------------------

(1) - نردبان شکسته . ص 240

(2) - شرح جامع مثنوی معنوی . جلد دوم . ص 238

(3) - شرح اسرار . ص 115

(4) و (5) - شرح جامع مثنوی معنوی . جلد دوم . ص 240

(6) - شرح کغافی . جلد دوم . ص 440