چشم کژ کــــردی،دو دیدی قرصِ ماه چون سئوالست این نظـــــر در اشتباه (856/2)

راست گــــــردان چشم را در ماهتاب تا یکی بینی تو مَــــه را نَک جواب (857/2)

فکرتت که:کــژ مبین ، نیکو نگـــر هست هم نور و شعاع آن گهــــر (858/2)

هر جوابی کان ز گوش آید به دل چشم گفت از من شـنو،آن را بهل (859/2)

گوش دلاله ست و چشم اهلِ وصـال چشم صاحب حال و گوش اصحـــــــــابِ قال (860/2)

در شنودِ گوش تبـــــــدیلِ صفات در عیانِ دیده هـــــــــــا تبدیلِ ذات (861/2)

بَهَلَ فعل متعددی بمعنی رها کردن، ترک کردن . دلاله در لغت فارسی به معنی زنی است که برای مردان زن پیدا می کند و در زبان عرب به معنی اشاره، راهنمائی، ارشاد است .

مولانا می گوید: چشم باطنت را لوچ کردی و به همین علت ماه را دو تا می بینی و سپس می پرسی که چرا ماه دو تا شده ،پس دوبینی باعث شده که دچار شک و تــردید گردی و سئوالی برایت پیدا شود .

ولی محمد اکبرآبادی در شرح نوشته :" زیرا از کژ بینی شبهه عارض شـــــــــود و از شبهه سئوال پدید آید"(1) .

نیکلسون نوشته :" وهم و خـــیالِ ثنویت به سئوالی مانـــــند است حاکی از شبهه، تحقََّق وحدت وحدت به پاسخی مانند است که هر شبهه ای را رفع می کند "(2).

" گوهر "در بیت 858 ، اکبر آبادی اعتقاد دارد که گوهر می تواند اشاره باشد به نور قرآن (3) و کفافی آنرا "گوهر وجود مطلق " نوشته اند (4).

ملا هادی سبزواری در مورد بیت 861 نوشته:" تبدیل صفات یعنی در ایمان به غیب کــــه از راه کوش بیاید تبدیل صفات مؤمن مستمع می شـــود و در ایمان عیانی شهودی تبدیل ذات مؤمن مشاهده می شود "(5).

چشم باطنت را در ماهتاب راست گردان تا ماه را یکی ببینی کـــــــــــه این است جواب تو . هنگامی که فکر میکنی به اندیشه ات بگو، نیک بیندیش، کژ مبین ، کـــه این اندیشه هم از آن شعاع گوهر است . و هــــر جوابی کــــه برای اندیشه ات از گوش ات به دلت آید چشم باطنت خواهد گفت از من بشنو و آن جواب را کنار بگذار . گوش دلالـــــه است و راهنما و از اصحاب قال است ،ولی چشم صاحب حال و از اصحاب وصال کــــــــه در شنیدنِ گوشِ سَـر موجب تبدیل و دگرگونی صفات می گــــــــردد و آنچه دیدها با چشم دل انجام می دهد کُل وجود که ذات است تغییر می کند ،و این باعث کشف و شهود می گردد .

ز آتش ار علمت یقین شد از سخن پِختگی جو،در یقین منزل مکــن؟ (862/2)

تا نســــوزی،نیست آن عین الیقین این یقین خواهی،در آتش در نشــــین (863/2)

گوش چون نافذ بُوَد،دیده شـود ورنه قُل در گوش پیچیده شـــــود (864/2)

این سخن پایان ندارد،باز گـــرد تا که شَه با آن غلامانش چه کرد (865/2)

ملا هادی سبزواری در مورد " ز آنش ار علمت " نوشــــــته:" یعنی اذعان و تصدیق به آتش اقسام دارد بعضی از آنها آنکه فرضاً کسی آتش را ندیده باشد لیکن بشنود اوصاف او را کـه نار چیزیست که از بهر چیز می رسد او را متشبه بخود می سازد بل کــــــه او را فانی می نماید و مسخن و منضج و معدل است و حوالی خود را روشن می کند و در شب تار خلیفه انوار علویه است پس مستمع ظنی نا علمی پیدا کـــــند به آتش و این ایمان تقلیدیست به آتش و امّا ایمان عیانی و شهودی به آتش آنست که حجاب برخیزد و آتش را مشاهده کنــد بل که چون حدیده محماة متصف به صفات آتش شود چنانکه فــــرموده تا نسوزی نیست آن عین الیقین بمعنی اعم اِنََّ هذا لَهُوَ حَقَُّ الیَقینُ چون نافذ بقاف نقـــد شناس و این بهتـــــــر است از آنکه بقا و ذال معجمه بخوانیم "(6) .

کریم زمانی نوشته:" ای سالک، اگر از طریق شنیدن دانستی که ذات آتش ، سـوزان است درصدد پُخته شدن برآ ،یعنی معرفت و علم خود را کامل کُن و در این مـرحله از یقین ( علم الیقین ) درنگ مکُن "(7) .

مولانا می گوید از شنیدنِ سخن اگر علمت به یقین رسیده بود که وجود آتش را تصــــــدیق کنی ولی به مشاهده آتش نائل نشده ای پس هنوز پُخته نشده ای و لذا در این یقینِ خـود نمان که باید به مشاهده بررسی ( مــــــــراحل سه گانه ی علم الیقین ، عین الیقین، حق الیقین در کتاب لمعات توسط فخرالدین عراقی شرح داده شده بود و جامعی نیـــز بر لمعات عراقی شرحی نوشته بود ) و آتش چنان است که تا وقتی در آن نسوزی به یقین نرسـیده ای اگر به چنین یقینی خواهی برسی و ببینی در آتش نشینی و حرارت آنـــرا حس و درک نمائی ، گوش اگر به دل شخص نفوذ کند چشم می شود و آنچه را گوش شنیده به چشم دل خواهد دید و گر نه قال و گفتاری است که در گوش پیچیده . این سخن تمامی ندارد امّا اجباراً کوتاه می کنم و دنباله ی داستان آن پادشاه را می گویم که با غلامانش چه گرد.

ملا هادی سبزواری " قُل " در بیت 864 را معنی نمــــــوده :" قُل مخفف قله ی کوه ، کلام خبریست و می شود نفرین باشد و این املح است "(8)!!! .

به راه کردنِ شاه یکی را از آن دو غلام و ازین دیگر پرسیدن

آن غلامک را چو دیــــد اهلِ ذَکا آن دگر را کرد اشارت کــــــه بیا (866/2)

کافِ رحمت گفتمش،تصغیـر نیست جَد گُوَد فرزندَکَم ، تحقیر نیست (867/2)

چون بیامد آن دُوَم در پیشِ شاه بود او گنَده دهان،دندان ســــیاه (868/2)

گر چه شه ناخوش شد از گفتــارِ او جُست و جویی کــرد هم ز اَسرارِ او (869/2)

گفت با این شکل و این گَنـــدِ دهان دور بنشین،لیک آن سو تر مران (870/2)

پادشاه هنگامی که تیز هوشی غلام اول را دید ، آن دگری را اشارت کرد که به نزدش بیاید، این " ک " تصغیر نیست بل که " ک " رحمت است کــــه به عنوان محبت ، پدر بزرگ به نوه اش می گوید: فرزندکه ، این گفتن دوست داشتن را می رساند . چون غلام دوم به نــــــزد شاه آمد ، بر خلاف خوشرفتاری غلام تاول ، از دهانش بوی ناخوش آیندی آمـــد و دندانهای سیاهی داشت ، هر چند پادشاه از سخن گفتن او به دلیل بوی بد دهانش خوشش نیامـــد با این وجود برای یافتن اسرار درونی وی جُست و جوئی کـــــــرد ، پادشاه گفت با این بوی ناخوشایند دهان کمی آنطرف تر بنشین ولی خیلی دور نرو .

کــــه تو اهل نامه و رقعه بُدی نه جلیس و یار و هم بُقعه بُدی (871/2)

تا علاجِ آن دهان تو کنیــــــــم تو حبیب و ما طبیبِ پُـــــــر فنیم (872/2)

بهرِ کیکی تو گلیمی سـوختن نیست لایق از تو دیــــده دوختن (873/2)

با همه بنشین دو سه دستان بگو تا ببینم صورتِ عقلت نکـــــــــــو (874/2)

رقعه بمعنی نامه . بُقعه بمعنی منزل . کیک منظور حشره کک از راسته ی Siphonaptera .

کریم زمانی نوشــــــــته:" در پاره ای از شروح بیت فوق را چنین معنی کــرده اند "با تو باید بوسیلۀ نامه در ارتباط بود، نه بوسیلۀ همنشینی و دوستی و هم اطاقی" برخی نیــــز گفته اند:" با تو باید از دور صحبت کرد. پس تو مصاحب و یار و همخانه نیستی ". بعضی نیـز گفته لند:" تو غلامی هستی کـــــــــــه باید وظیفه ات بردن نامه ها و رقعه ها باشد. یا دوستی هستی که باید با تو از طریق نامه و رقعه رابطه داشت نه با حضــــــــور و دیدار". برخی نیز بکُلی از معنای بیت دور افتاده و گفته اند:" تو پیش از این تنها نامه رســــــانی داشته ای ". مصراع دوم را نیز معنی نکرده اند.امّا معنائی که با سیاق ابیات مناسبت دارد:(از آنجــا دورتر منشین) زیرا در آن صورت اهل نامه و مکاتبه می شوی و با من دیگــر همنشین و یار و هم حجره و مصاحب نخواهی شد " (9).!!!!!

انقروی نوشته:" این بیان تعریضی است است به کسانی کــــه از حضور شاه حقیقت دور و بیگانه اند و با حضرت حق بوسیله الفاظ و کتب و علوم رسمی و محفوظات لفظی ارتبـــــاط پیدا می کنند "(10).!!!!!

برای این بیت بسیار ساده ، شارحان چقدر خود را و خوانندگان را در دست انــــــداز تأویلات اشتباه قرار داده اند. منظور پادشاه " جُست و جوئی کرد هم ز اسرار او " است تا شـــــــاه صورت عقلش را دریابد زیرا که " بخاطر یک حشره گلیمی را نمی سوزانند " و الی در اینجـا نه مراد است که از شاه حقیقت هر کس دور باشد با الفاظ و کتب ارتباط پیدا می کند ،و نه با من دیگر همنشین و یار و هم حجره و مصاحب نخواهی شــد و این اشتباهات همگی از عدم درک درست و خوانش است .

مولانا می گوید: تو که نه اهل نامه بودی که بخواهم با تو مکاتبه نمایم و نه اهل نشست و برخاست و یار هم اطاقی من بودی تا علاج درمان بوی ناخوش آیند دهان تو کنم کـــــــه تو دوستدار و ما نیز طبیب ماهریم ، بخاطر یک حشره ی کک گلیمی را نمی ســــــــوزانند و سزاوار نیست بخاطر بوی دهان غلامی را که تازه خریداری کرده ام را کنار بگذارم ، و لذا با هر عیبی که داری بنشین و دو سه داستان بگو تا وضعیت عقلیت را نیکو ببینم .

ادامه دارد ..........

-----------------------------------------------------------------------------------------------

(1) - شرح ولی محمد اکبرآبادی .دفتر دوم . ص 100

(2) - شرح مثنوی معنوی مولوی . دفتر دوم . ص 684

(3) - شرح ولی محمد اکبرآبادی . دفتر دوم . ص 100

(4) - شرح کفافی . جلد دوم . ص 440

(5) - شرح اسرار . ص 116

(6) - همانجا . ص 116

(7) - شرح جامع مثنوی معنوی . جلد دوم . ص 241

(8) - شرح اسرار . ص 116

(9) - شرح جامع مثنوی معنوی . جلد دوم . ص 244

(10) - شرح کبیر انقروی . دفتر دوم . ص 306