علی الحال ، مالک کاروان او را از برادران به 7 درهم ( یا هفده درهم ) خرید .

نکته ی ششم :

9 - بنده ای که برای خود ارزشی قائل شود ، قدر و قیمتی نه دارد .

10 - مدار عالم بر دل هاست و نه بر صورت ها و ظواهر .

مالک کاروان ، یوسف را آنطور که بود نمی دید و درک نمی کـــرد ، زیرا اگر به درستی می دید او را نمی خرید و اگر هم می خرید ، نمی فروخت .

نکته ی هفتم :

11 - جاهلان با چشم سَر می بینند و عارفان با دیده ی دل .

علی الحال ملک کاروان ، یوسف را خرید و برای فروش به مصر برد و در مسیر به هر قریه و شهر که می رسیدند زیبائی یوسف باعث تعجب مردم می شد ، تا اینکه به شهر " عریس " رسیدند یوسف با خود پنداشت و در دل گفت ، خداوند هیچکس را زیباتـــــر از من خلق نه کرده و دیری نه خواهد گذشت که مردم این شهــــــر از مشــاهـده ی من متعجب خواهند شد .

اما پس از ورود به شهر " عریس " ، یوسف دید تمام مردم شـــــهر به حُسن و زیبائی او و حتی برخی زیباتر از او هستند که ندائی را شنید که می گفت :

ای یوسف تصور کردی در کشور من حُسن و جمالی چون تو وجود نـــــه دارد ؟ در این جهان مثل تو و برتر از تو بسیار هست .

یوسف با شنیدن این ندا به زیر آمد و سجده کرد و از اندیشه ی نابجا توبه نمود .

" ابراهیم ادهم " شبی به قصد زیارت خانه ی خدا رفت ، جز او هیچکس در خانــه ی کعبه نه بود ، هنگامی که طواف را آغاز نمود ، ناگاه دید هزاران نفر دیگــــــــر به طواف مشغولنــد ، متحیّر گشت و با خود گفت :

گمان بردم امشب خانه خلوت است و تنها و فارغ البال می توانم طواف کنم .

در همان حال پیری از میان آنان دامن ابراهیم ادهم را گــرفت و گفت : ای ابراهیم اینان نیز همچون تو طالبان خلوتند .

کاروان به رود نیل رسید که مالک به یوسف گفت : ای غلام برخیز سر و بدن خود را بشوی تا رنج سفر برطرف شود ، سپس لباس های زیبا و مزیّن شده بر وی پوشـــانید تا با شکوه وارد شهر شوند .

نکته ی هشتم :

12 - عزّت و ذلّت زمان و مکان دارد .( عزّت یوسف در مصر بود )

آوازه ی زیبائی یوسف در شـــــــهر پیچیـــــد و همه برای دیدنش به بازار برده فروشــــــان آمدند ، عزیز مصر با خدم و حشم آمد .

" زلیخا " دختر " طیموس " پادشاه مغرب بود و در زیبائی شهره آفاق ( زیبائی بـــــــرخی از دختران مغربی واقعاً فوق العاده است ، شخصاً در بازدیدی که از شرکت Tezeir در شـــــهر جنوبی فرانسه Valence Cedex داشتم یکی از کارکنان آن شرکت دختری مراکشی بود کـه حقیقتاً زیبائی گیرا و خارق العاده ای داشت ) .

گویند که سال ها قبل یوسف را در خواب دیده بود و همان زمان خواستار او شده بود ، زلیخا سه مرتبه یوسف را در خواب دیده بود اما نمی دانست که نامش چیست و از کجــاست ، با وجود خواستگاران زیاد ، راضی به ازدواج نه بود مگر با این شخصی که در خواب دیـــده بود ، پدرش معبّر خواست و تعبیر کننده ی خواب گفته بود این شخص بزرگی از مصر است .

القصه ، نادیده به ازدواج عزیز مصر در می آید اما هنگامی که به مصر می رسد و شوهـر را می بیند ، بی هوش می شود که پس از بهوش آمدن می گوید : این شوهـــر من نیست ، من شوهرم را سه نوبت به خواب دیده ام ، و تمکین نمی کند تا روزیکـــه یوسف را در بازار برده فروشان می بیند .

نکته ی نهم :

13 - کسی که با انواع بلا ها و سختی ها به مخلوقی می رسد ، چگـونه بدون بلا و سختی به خدا خواهد رسید ؟

عزیز مصر یوسف را خرید و او را به زلیخا ســـپرد .

روزی زلیخا هنگام ظهر یوسف را خواند ، یوسف به خانه ای مربع شکل که زلیخا دســـــتور ساخت آن را داده بود و تمام آئینه کاری بود وارد شد ، زلیخا تمام چهــــار در خانه را بر روی خود و یوسف بست .

زلیخا در وصال اصرار که یوسف یک آن دُچار وسوسه ی نفس شد ، زلیخا بلند شــد تا روی بت خود را پوشاند که از مشاهده ی این عمل ، یوسف برای مقابله با نفس به فرار جهـــــد نمود .

زلیخا در پی او دوان شد که پیراهن یوسف از پشت پاره شد و ناگاه عزیز مصـــــر از در وارد شد ، زلیخا از استیصال گفت : یوسف سوء نیت به همسر تو داشت .

یوسف بی گناهی خود را با دلیل آنکه پیراهن از پشت پاره شــده و نه از جلو ، بیان و اثبات نمود ، عزیز مصر هم پرده ی آبروی همسرش را نه درید و به یوسف دســتور کتمان این راز را داد .

ادامه دارد .....