امّا عشق ، عاشق را رسوا می نماید ، خبر عشق زلیخا به یوسف در شهر پیچید، و همچنین خبر عیب جوئی زنان شهر به زلیخا می رسد ، کـــه زلیخا ، زنان دربار را که عیب جوئی می کردند دعوت می کند .

گویند ، میوه ای و کاردی به دستشان داد و همزمان یوسف را وارد مجلس نمود ، جــملگی از زیبائی یوسف متوجه ی بریدن دست خود نه شدند .

علی الحال چون شایعات بالا گرفت ، یوسف را به زندان انداختند .

" شرهیا " آشپز و " برهیا " ساقی فرعونِ پادشاه مصر بودند کــــــه متهم به خیانت شدند و به زندان می افتند .

روزی ساقی فرعون به یوسف گفت در خواب دیدم کـــــه فرعون مرا به قصر خود دعوت کرده ، و من آب خوشه های انگور را در جامش می ریختم و او می نوشید.

آشپز گفت : من نیز در خواب دیدم که طبقی از نان روی سر دارم و پرندگان پی در پی نان از طبق برداشته و پرواز می کنند .

یوسف در تعبیر خواب آنان گفت : ساقی تا سه روز دیگر آزاد شده و به دربار فرعون باز می گردد ، ولی آشپز فردا به دار آویخته می شود .

تعبیر به وقوع می انجامد ، پس از هفت سال دیگر کـه یوسف در زندان بود و سال هفتم به پایان رسید ، یوسف سر به سجده گذاشت و گفت : خداونـــــدا مرا از این زندان تاریک رهائی بخش .

از سوئی دیگر ، در همان زمان فرعون هم خوابی می بیند و هراسان از خواب بی دار شده و ندیمان و کاتبان را می طلبد تا نسبت به یادداشت کردن خواب اقدام نمایند تا فـراموش نه شود .اما تا رسیدن آنها خواب فراموش می شود .

هیچ تعبیر کننده ای نمی توانست به گوید فرعون چه خوابی را دیده ، در این هنگام ساقی به یک باره یوسف را به یاد آورد و عرض کرد که هیچ کس جز آن برده ی عــــــبرانی زندانی تعبیر خواب شما را نمی داند .

ساقی به زندان رفته و از یوسف خواب فرعون و تعبیر خواب را جویا شد ، یوسـف هم خواب را و هم تعبیرش راگفت و خواستار مسند عزیزی مصر شـــد تا با درایت بتواند کشور را نجات دهد .

جریان خواب و تمهیدات یوسف را همگی مطلع هستند و تکرار مکررات است .

زلیخا از عشق یوسف به حالت فقر و نابینائی و مصیبت و مرگ همسر در خانه ای مشرف به راه عام سکونت داشت .

برادران یوسف به هنگام خشک سالی به دستور یعقوب ، به مصر برای تهیه ی گندم آمدند که خود حکایتیست طولانی ، علی الحال پس از آنکه یوسف خود را به برادرانش شناساند ، گفت : پیراهن مرا ببرید و به صورت پدرم بیندازید تا چشمانش بینا شود و با همه ی کسان خود به این کشور مراجعت کنید .

نکته ی نهم :

14 - هر کس میان فرزند و مادرش جدائی افکند خداوند میان او و عـــــــــــزیزانش جدائی خواهد افکند .

( یعقوب ، قبل از انداختن یوسف در چاه توسط برادران ، میان فـــــــرزند یکی از کنیزان خود جدائی انداخته بود )

چون خبر ورود یعقوب به زلیخا رسید ، خواهش کــــــرده بود او را در راه یوسف بنشانند ، و هنگام نزدیک شدن یوسف به او اطلاع دهند ، یوسف که نزدیک شد ، زلیخا نام او را بـــر زبان آورد ، یوسف او را نه شناخت و جوابی نه داد .

جبرئیل زمام اسب او را گرفت و گفت پیاده شو و به این زن جواب بده .

یوسف گفت کیستی ؟ زلیخا هستم ، گویا مـرا نمی شناسی ، یوسف پرسید چه حاجتی داری ؟

زلیخا گفت می خواهم همسر من باشی .

یوسف گفت : با زنی پیر و فقیــــر و نابینا چه توان کرد ؟

جبرئیل گفت : خداوند می فرماید : اگر پیر است ، من او را دختری جوان ، و اگر بی چیـــز است ، مالدار ، و اگر نابینا است ، بینا می نمایم ، ما او را خواهانیم . زیــــــــرا او کسی را دوسعت دارد که آن کس ما را دوست دارد .

زلیخا پس از آنکه همه چــــــیز را دو مرتبه به دست آورد ، در بروی اغیار بست و به نیایش خداوند مشغول شد .

یوسف نیمه شبی آمد و در را کوبید ، زلیخا گفت بازگرد کــه وضع تغییر کرده ، من کسی را یافتم که از تو به تر و بالاتر است .

نکته ی دهم :

15 - عاشق درِ خانه ی معشوق را رها نه خواهد کرد .

دروغ می گوید کسی که ادعای محبت مرا دارد و فراموشم می کند ، یا دیگری را می ستاید ، یا نامی غیر از من بر زبان می راند، یا لذت خوردن و آشامیدن می یابد ، یا به دلش غیر از من خطور می کند ، یا در دل شب بی خبر از من به خواب می رود .

ادامه دارد .......