رساله ی جامع در مورد تصوف عملی ایرانی ، برگه ی سوم
رساله ی جامع در مورد تصوف عملی ایرانی ، برگه ی سوم
دل بحث نمی کند دل سکوت می کند ، تا حقیقت یکی از اسرار زندگی باشد . برگه سوم
آنقدر آتش شور شده بود که در همین زمان مکتب انتقاد در تصـوف توسط چند تن از بزرگان شاعران ایرانی و مولانا که از پایه گذاران این مکتب بود تازیانه ی انتقاد را بدست گــــــرفت و اوباشان صوفی نما را رسوا ساخت و آن دسته از " شیخ نمایانی " کـــــــــه دست طمع بسوی این و آن دراز می کردند و آبروی فقر و قناعت رتا می بردند و صفای صــافی دلان را به خاک مذلت می کشاندند و به دریوزه می رفتند از تازیانه ی انتقاد وی در امان نبودند کـه در سراسر مثنوی قطعادات انتقادی وجود دارد .
روح و ذاتِ تصوف ایرانی مخالف این است کـــــــــــه درویشان کورکورانه " مراد " و " شیخ " را تقلیـد کننــــــد و هر چه او گوید به پذیرند و سره از ناسره باز نشناسند کـــــــــه مولوی چنین درویشانی را شماتت می کند و در بی آبرو ساختن آنان یک لحظه درنگ نکرده .
" خاصه تقلید چنین بی حاصلان / کآب رو ریختند از بهر نان "
سعدی نیز کــه از پیشوایان این مکتب انتقاد در تصوف بوده و کوبنده ترین سرزنش ها را بد این جماعت عرضضه نموده است .
انتقاد های شکننده ی سعدی از " پیــــــران جاهل " و " شیخان گمــــــــراه " و فریادهای تکان دهنده ی وی که بر سر تنگ چشمانِ گداحو ، چون پُتکی فــــرود می آورد و آنها را ملامت می کرد که چرا " هو حق " کنان کشکول بدست گرفته و بدریوزه می روند .
حافظ که در اقلیم غزل بی بدیل و بی مانند است چنان صوفی نمایان و شیخان گمــــراه را چنان به باد انتقاد می گیرد که از تمام پیشوایان خود جلو می زند .
این تازیانه های انتقاد کـــــــه فرود آمد و این فریادها که از " ولی تراشی " و " قطب سازی " و ریا و سالوسِ صوفیان و دنیا دوستی آنان بند شد کـــه اندک اندک مؤثر افتاد و صوفیان پاک دل دریافتند که باید سالکان طریق و رهروان حقیقت را پاک و منزّه کننــــــــد و رسالت معنوی خود را برای رها ساختن ملت ایران از سیطره ی تنگـــــدستی و بینوائی به پایان رسانند و سرزمین نیاکان خویش را از مذلت آشوبگری ، بی سامانی و پراکـــندگی در امان بدارند .
هدف تصوّف ایرانی در کنار مکتب انسان سازی خود و تزکیه نفس ، از ریشه برکنـــدن نفوذ عرب ها از ایران بوده امّا بمحض اینکه این هدف به بهترین صورتی به نتیجه رسـید علاوه بر منکوب کردن دشمن به تشکیل یک سلسله ی سلطنتی تمایل یافتنـــد ( تشکیل سلطنت برای کسب ثروت و قدرت در ایران از خواسته های و ابداع های عنصرهای عربی تصـــــوف اسلامی مخصوصاً شاه نعمت الله ولی بود و برای توجیه آن جعل نمودن منظور شــــاه دلها است) و هدف خویش را گم کردند و به دامی فرو غلطیدند کــــــــــه خود در راه آن دشمن گذاشته بودند .
این سلطنتِ فقر که پایه ی آنرا نعمت الله ولی پی ریزی نموده بود بعداً توسط شیخ صفی الدین اردبیلی بنیان گذاشته شد و وی نیروئی را به سامان کشید کـــــه پس از 170 سال سپاه شکننده ی قزلباش از آن پدید آمد .
صفویان صوفی که پادشاه خود را " مرشد کامل " می نامیدند و به سلطنت فقـــــر رسیده بودند نفوذ مرده و بخاک خفته ی عرب ها را بار دیگـر بنام جلوگیری از پیشرفت عثمانیان در قلب ملت ایران جای دادند و چنان به ریشه دوانیدن این نفوذ شوم و رخنه کـــردن آن در دل های ایرانیان بذل همّت گماشتند کـــــه بجای " پیر و قطب و ولی " دغلبازان روحانی نما و شیطان صفتان ریاکار در لباس " آخوند و ملا " حکمفرمای معنوی ایران شدند و شاه عباس اوّل بنام " درویشی " فاجعه ای ببار آورد که تصوف ایرانی را به سختی جریحـــه دار نمود و زخمی بر پیکرش زد که گذشت قرن ها و اعصار هم نتوانست آنرا بهبود بخشد .
آخوند های دنیا پرست از جبل عامل و لبنان بسوی ایران برای کسب مناصب و ثروت سرازیر شدند که به صورت کامل در مقالات سال 1380 با توصیح کامل در وبلاگ پست شده است. در سال هفتم سلطنت شاه عباس اول یعنی در سال 1002 مولانا جلال الـدین محمد یزدی منجم باشی دربار صفوی اطلاع داد که:
"...آثار کوکب دلالت بر افناء و اعدام شخصی عظیم القدر از منسوبان آفتاب (سلطان) است ...." و الی آخر ، و آن نحوست را می توان بدین صورت دفع کرد کـه حضرت ظل الهی در آن سه روزی که معظم تأثیر قران و تربیع نخستین است خود را از سلطنت خلع نمــــــــوده و شخصی از مجرمان را که قتل بر او واجب شده به پادشاهی منصوب سازند و در این ســـه روز سپاهی و رعیّت مطیع فرمان او باشند که ما صدق امر پادشاهی از او به فعل آیـــــد و پس از سه روز آنم مجرم را به جلاد سپارند...( تاریخ عالم آرای عباسی ص 323 الی 395). درویش خسرو قزوینی از فرقه ی نقطوی قزوین معروف به یوسف ترکش دوز کـــه معتقدان بسیاری هم داشت و چند سال قبل شاه عباس آنان را مُلحـــــــــــد اعلام و همراه با تمام پیروانش به زنجیر کشیده بود با نیرنگ این منجم باشی دربار از زندان آزاد و سه روز بر تخت شاهی بجای شاه عباس نشاند و پس از سه روز به امــــــر شاه عباس اول او را کشتند و دستور قتل عام دراویش نقطوی را صادر نمود .و سپس در شهرهای قزوین، اصفهان، ساوه، کاشان، فارس و دیگر شهرها هر کس در کسوت درویشی بود کشته شد.
صوفی کُشی بدست " مُرشد کامل " و " قطب اعظم " و با دخالت درویشــان قزلباش آغاز شد و زمینه برای آخوند بازی بی دینان ظاهر فریب مهیاتر گردید .
قبل از ادامه ی مطلب لازم است نکاتی یادآوری شـــود ، عمر پس از رحلت پیامبر ، قول به رجعت و مهدویت پیامبر را اظهار نمود و هرگاه خواسته باشیم هر چیز را به اصل مشخصی برگردانیم چنین به ذهن القاء می شود کــــــــــه اندیشه ی رجعت یک اندیشه ی عمومی بشری و یا متأثر از اعتقادات یهودی بوده است .
به قول تاریخ یعقوبی جلد دوم ص2 95 و تاریخ ابن ســــعد جلد پنجم ص 86 ، "عمر رحلت پیامبر را به غیبت چهل شبانه روز موسی مانند کرد " ، و دیری نپائید که اندیشه ی مهدی به یک خصلت کُلی تشیع تبدیل گردید ، هر امام شیعی در زندگی یا مرگ از نظـــر یکی از فرقه های شیعی ، مهدی تلقی گردید و در مورد مرگ امام می گفتند کـه دوباره باز خواهد گشت ( فرق الشیعه، ص 20 تا 80 ).
در سده ی سوم هجری غیبت مهدی دوازده امامیان را اعلام می کنند و از اینجا عنصـــــــر جدیدی در اندیشه مهدویت وارد می شود . هشام ابن حکم که قطعی مذهب بود اندیشـه ی دیگری را وارد تشیع نمود که مهم ترین پایه ی شیعیگری گـــردید و آن موضوع " عصمت امامان " بود ( ملل النحل جلد یک ص 311 ، مقالات الاسلامین جلـــــد یک ص 115 و 116 ، الفرق بین الفرق ص 146 ، الصله بین التصوف و التشیع جلد دوم ص 62 الی 70).
در زمان آل بویه که در ابتدا زیدی بودند و سپس در زمان عباسیان شیعه شـدند تا از زیدیان وابستگی خود را برهانند و نیز حمایت عراقیان را کسب کنند و قدرت تشیع را تثبیت نماینـد که به همین علتپیش از میلاد تشیع را به رنگ تندی آراستند و مراسم جدیدی از عـــــــزاداری را ابداع کردند که نه فاطمیان به آن پی برده بودند و نه زندیان سابقه ی آنرا داشتند .
همانطوریکه ابن اثیر در جلد 8 ص 181 نوشته : مراسم عزاداری اولین مرتبــه در سال 352 هجری بوجود آمد ، هر چند کـه بعدها تغییراتی در آن راه یافت و در زمان صفویان خصوصیات نمایشی بخود گرفت .
با آنکه مراسم عزاداری در زمان آل بویه پیدا شد امّا یک سنّت فراموشت شده ی عــــراقی به جهت " در انتظار شرایط مناسب برای از سر گرفتن زندگی " بوده است ، کــــــــه اولین اشاره در تاریخ به عزاداری گروهی و منظم در حماسه ی " گیل گمش " هست کـــه تاریخ آن به هزاره ی سوم پیش از میلاد می رسد .(ملمة کلگامش . ترجمه استاد طه باقر ص 17 سال چاپ 1962) که مترجم نوشته اشاره ای است به یک سنّت کهن سوگ و گــــــریه بر تموز ، خدای سرسبزی و بهار ، و معتقد بودند هـــر پائیز به جهان زیرین می رود و با طلیعه ی بهار باز می گردد .
در کتاب " عشتروت و ادونیس " ص 20 نوشته شده :" شعرای بابل تموز را بصـــورت چوپان جوانی تصور می کردند که در آغاز جوانی بمُرد و " عیشتاروت " از هفت در خانه ی مـردگان می گذرد و در دوزخ ( جهان زیرین) به دیدارش می رود و زندگی را بدو باز می گرداند...".
دکتر محمود امینی هم در کتاب خود :" اکتیو او اعیاد رأس السنه البابلیه " و نیزر در مجله ی کلیة الاداب به آن پرداخته و می گوید این مراسم سوگواری بابلیان برای خدای مردوخ در روز هفتم ماه نیسان است که در عراق برای مراسم عزاداری عاشورا تطوّر یافت و بصـورت درام خون انگیزی مجسم شد .
بعدها این مراسم بابلیان در قبایل هند و اروپائی نیز راه یافت و در اکثــر مکان ها از جمله در میان اسرائیلیان نیز نفوذ کرد و در تورات در سفر حزقیال باب 8 آیه ی 14 نیز اشاره شده که برای تموز می گریستند .
ادامه دارد .......