شرح عرفانی مثنوی مولوی . برگه ی سیـــصـد و نود و یکم جزء اول از دفتر دوم
چیست اصل و مایــــۀ هر پیشه یی جز خیال و جز عَرَض و اندیشه یی؟ (970/2)
حمله اجزایِ جهان را بی غَرَض در نگر، حاصل نشد جــــــز از عَرَض (971/2)
اولِ فکر آخِـــر آمــــــــد در عمل بُبیتِ عـــــــــــــالَم چنان دان در ازل (972/2)
میوه ها در فکــــــــرِ دل اوّل بُوَد در عمل ظاهر به آخر می شـد می شود (973/2)
چون عمل کردی، شــــجر بنشاندی اندر آخِر حــــــــــــــرفِ اوّل خواندی (974/2)
گـرچه شاخ و برگ و بیخش اوّلست آن همه از بهــــــــرِ میوه مُرسَلست (975/2)
پس سِری که مغزِ آن افلاک بود انــــدر آخِــــــــــــر خواجۀ لولاک بود (976/2)
جمله اجزای جهان را بدون غرض نگاه کُن در خواهی یافت کـــه تمام اجزای جهان از عرض حاصل شده است .ابتدا فکر و اندیشه بود و در آخر عمل خواهد آمد که اساس و بنیان عالم را در ازل همین مطلب دان . در اندیشه ی اولیه میوه ها بوده که در عمل میوه ها ظاهـــــــر می شود و می رسد . چون عمل کردی و درخت را در خاک نشاندی در انتها نتیجه ی اولیه که در فکر دل بوده بدست خواهد آمد . اگرچـــــــه ریشه و شاخ و برگ درخت در ابتدا پیــدا خواهند آمد که تمام این ظهور اولیه بهر میوه اندیشیده شده بود . پس آن رازی کــه نتیجه و مغزش در افلاک بود در نهایت مشخص می شود که منظور از اندیشه ی اولیه بوجود آمـــدن جهــــان برای وجود انسان است که خواجه ی افلاک می باشد .
بُنیت یعنی اساس و بنیان .
نقلِ اَعراضست این بحث و مقال نَقلِ اعراضست این شـــــیر و شغال (977/2)
جمله عالم خود عَــــرَض بودند تا اندرین معنی بیامـــــــــد هَل اَتا (978/2)
این عَرَضها از چه زایـــد ؟ از صُوَر وین صور هم از چه زاید؟ از فِکَـر (979/2)
این جهان یک فکــــرتست از عقلِ کُل عقل چون شاهست و صورتها رُسُل (980/2)
عـــــالم اوّل جهــــــــــانِ امتحان عــــــالمِ ثانی جــــزایِ این و آن (981/2)
این بحث و گفتگو در مورد انتقال عَرَض هاست همچنانکــــــه این شیر و شغال نقل اعراض بوده است .تمام موجودات این عالم خود عَرَض بودند که خداوند در آیه ی یکم سوره ی دهر در شأن انسان گفت آیا روزگاری بر آدمی گذشت . آن عرض ها از چـــه چیزی بوجود آمده ؟ این صورت ها از چه بوجود آمده ؟ از اندیشه ها حاصل شده . این جهان یک انـدیشـــــــه از عقل کُل است . عقل کُل همانند شاه است و صورت ها مانند فرســــــتاده ی آن .عالم اوّل جهان امتحان که همان دنیاست و عالم دوّم که آخرت است جزای این و آن .
( مجموع جوهر و عَرَض را عالم گویند ، هر چند عالم وجودی خارجی ندارد ،بر دو نوع است و بیش از دو نوع نیست یکی عالم ملک ( یا محسوس) و دیگری عالم ملکـــــــوت ( یا عالم معقول ) . ذات عالم ملک و ملکوت را عالم جبروت گویند هر چند عالم جبروت وجود خارجی ندارد ولی هر سه عالم ها هستند . هر سه با هم هستند و هــــــر سه درهم اند و از یک دیگر جدا نیستند . عالم جبروت مبداء عالم ملک و ملکوت بوده و همچنین عالم ملک و ملکوت از عالم جبروت پیدا آمده و هرچیزی در عالم جبروت پوشیده و مجمل است ، جملــه در عالم ملک و ملکون ظاهر و مفصل است . در حقیقت عالم ملک نام عالم محسوســات و عالم ملکوت نام عالم معقولات و جبروت نام عالم ماهیّات است کــــه ماهیّات را اعیان ثابته نیز گفته اند .عالم جبروت عالم غیب غیب است و عالم قوّت و بالای عالم ملک و ملکوت زیرا در عالم ملک و ملکوت موجودات بالفعل هستند و درعالم جبروت موجودات بالقوه هستند که موجودات بالقوّه مقدم باشند بر موجودات بالفعل . جوهر و عَرَض همه در عالم جبروت یا عدم وجود دارند ).
چاکرت شاها، جنایت می کند آن عَرَض زنجیر و زندان می شود (982/2)
بنده ات چون خدمتِ شایسته کرد آن عَرَض نی خلعتی شـــــد در نَبَرد؟ (983/2)
این عَرَض با جوهـــر آن بیضه ست و طَیّر این از آن و آن ازین زایــد به سَیر (984/2)
پادشاها ، چاکرت مثلاً جنایت می کند که این عَرَض است و این عَرَض به زنجیر و زندان که جوهر و حاصل آن است منهی می گردد ، بنده ات اگر خدمت شایسته نمود کـــــه خدمت کردن عرض است حال مگر نه آنکــــــــه جوهر حاصل آن می گردد . این عرض در نسبت با جوهر همانند تخم پرنده است که جوهر است و پرنده کـــــــه عَرَض است و پرنده در سَیر تکاملی تخم را بوجود می آورد .
گفت شاهنشه چنین گــیر اَلمُراد این عَرَضهایِ تو یک جوهر نزاد؟ (985/2)
گفت مخفی داشتست آن را خِرَد تا بود غیب این جهانِ نیک و بَــد (986/2)
زآنکه گـــر پیدا شدی اَشکالِ فِکر کافر و مؤمن نگفتی جز که ذِکـر (987/2)
پس عیان بودی نه غیب ای شـــاه این نقشِ دین و کفر بودی بـر جَبین (988/2)
کی درین عالم بت و بتگـــــر بُدی چون کسی را زَهــرۀ تَســخَر بُدی؟ (989/2)
پس قیامت بودی این دنیــــــایِ ما در قیامت که کنــد جرم و خطا؟ (990/2)
شاه در پاسخ استدلال های غلام گند دهان گفت : بر فرض که مراد همان است که تو می گوئی آیا این عَرَض ها یک جوهر پدید نیاورده؟ غلام در جواب بگفت : عقل کُل آن جوهـــر را مخفی و پوشیده داشته تا این جهان نیک و بد مخفی بماند زیرا که اغین جهان مکانی برای ذمستور بودن غیب است ، عالم بدین خاطر ساخته شده تا صفات رحمت و قهرِ خـــــــداوند مخفی بماند ، قلمرو جهان غیب و شهادت باید از همدیگر مستقل و مجزا باشد زیــرا جوهر وجودِ انسان در این عالم شهادت ظاهر می شود و اگر شکل های اندیشه صورت محسوس می یافت که همه ی اقشار یک گونه عمل می کردند و دنیای باطن عیان می شد کــــه در این صورت همین دنیا قیامت بود و نیاز به حشر نبود . چون اگــــــر صورت اندیشه و فکر پیدا شدی دیگر کافر و مؤمن بجز ذکر حق کلامی را بر زبان نمی آوردند ، پس ای شاه اگــــــــر جوهر عیان بودی و مخفی نبود در اینصورت نشان دین و کفر بر پیشانی هر کس عیان بود و دیگر در این دنیا مگر بت و بت ساز باقی می ماند ؟ و هر کس مگــــــر جرأت می داشت به تمسخر عاقبت نیک و بد بپردازد؟. که در نتیجه دنیای امروز ما قیامت بود و در قیامت چـــــــه کسی می تواند جُرم و خطائی کند؟
کریم زمانی در تفسیر بیت 989 نوشته : " دیگر چه کسی در این جهان ، بت و بت ســـــاز باقی می مانـــد؟ و چه کسی جرأت این را داشت کــــــــــه به مسخره کردن انبیاء و اولیاء بپردازد؟ "(1).
بحث در مورد عَرَض و جوهر است و مراد مولانا در گفتار غلام این است کـــه جوهر مستور است و مکافات نیک و بد این جهان در آخرت داده می شود و اگـــر در این دنیا مشخص بود آن وقت کسی می توانست به تمسخر پاداش آن جهانی بپردازد .
گفت شه پوشـید حق پاداشِ بَد لیک از عامه،نه از خاصـانِ خود (991/2)
گر بدامی افکنم من یک امیــــــر از امیران خُفیه دارم،نه از وزیـر (992/2)
حق به من بنمود پس پاداشِ کار وز صُوُرهایِ عملها صــــد هزار (993/2)
تو نشانی دِه کـــه من دانم تمام ماه را بر من نمی پوشد غمام (994/2)
غَمَـام بمعنی ابر
شاه گفت : هر چند کـــــه خداوند پاداش نیک و بد را پوشیده داشته امّا از مردمان پوشیده داشته و نه از بندگان خاص خود ( یعنی بر انبیاء و اولیاء خود پوشیده نداشته ) همچنانکــه اگر من بر یکی از امرای خود خشم گیرم و او را بمکافاتی افکنم ، این امر را از امرای دیگــر مخفی می نمایم ولی از وزیر خود مخفی نخواهم کرد و او را در جریان خواهم گذاشت . خداوند پاداش کارهای مــــرا بصورت های اعمال شده ی زیادی بمن نشان داده است . ای غلام تو نیز از جوهرهای اَعراض نشانی بمن بده کـــه ابر نمی تواند بر موردی که روشن و مشهود است سایه افکند و آنرا بپوشاند .
ادامه دارد ......
-----------------------------------------------------------------------------------------------
(1) - شرح جامع مثنوی معنوی . جلد دوم . ص 272