گفت پس از گفتِ من مقصود چیست؟ چون تو میدانی که آنچه بود چیست (995/2)

گفت شه حِکمت در اظهارِ جهــان آنکــــــــه دانست برون آید عیان (996/2)

آنچه می دانست تا پیدا نکــــــــرد بر جهــــان ننهاد رنجِ طَلق و درد (997/2)

یک زمان بی کار نتوانی نشســـت تا بَدی یا نیکیی از تو نَجَســــت (998/2)

این تقاضاهایِ کار از بهـــــــــــرِ آن شـــد موکََّل تا شود سِرّت عیان (999/2)

پس کَلابۀ تن کجا ساکن شـــــود؟ چون سـرِ رشتۀ ضمیرش می کشد (1000/2)

تاسۀ تو شـــــــد نشانِ آن کشش بـــر تو بی کاری بود چون جان کَنِش (1001/2)

این جهـــــــــان و آن جهان زاید اَبَد هـــــر سبب مادر، اثر از وی ولد (1002/2)

چون اثر زایید، آن هم شــــد سبب تا بزاید او اثـــــــــــــرهایِ عجب (1003/2)

این سببها نســل بر نسلست لیک دیده یی بایــــــــد مُنَوََّر نیک نیک (1004/2)

طَلق بمعنی درد زایمان . کَلابه بمعنی کلاف . تاسه بمعنی دلتنگی .

غلام در پاسخ شاه گفت:حال کـه تو واقفی از آنچه بود پس از گفتن من مقصودت چیست؟ پادشاه گفت: حکمت اظهار جهان این بود که در علم خداوند آنچه را که پوشیده بود به عالم عیان درآید. آنچه را که می دانست تا ظاهــر ننمود رنج و درد زایمان را در جهان نیاورد تا سِرّ باطن وی بوسیله ی این عمل ها ظاهر شود تا بدی یا نیکی از تو سـربزند .هر سببی اثری را به وجود می آورد و هر اثری هم که زائیده شود خود سبب دیگــــری را پدید می آورد . این تمایل به انگیزه ی کار کــه بر تو مستولی می شود به این علت است تا رازِ نهانیت پیدا گردد . پس این کلافِ تن چگونه می تواند سکون یابد؟ چونگه رشته ی ضمیرش آنـــــرا می کشد و درون آدمی جسم را بحرکت می کشــــد، دلتنگی تو نشان همان کشش و اثرهای شگفت انگیز است که وقتی بیکاری بود همانند جان کـــندن است ، این جهـــان و آن جهان همواره در حال زایش است که هر سبب همچون مادر و هـر اثر که زاید همچون فرزند است . چون اثر بوجود آمد و پدید گـــردید آنهم شد سبب تا اثرهای شگفت انگیزی پدید آورد، این سبب ها نسل به نسل بوده و چشمی باید بسیار روشن تا همه را ببیند.

شاه با او در سخن اینجا رسید یا بدید از وی نشانی یا ندید (1005/2)

گــر بدید آن شاهِ جــویا دور نیست لیک ما را ذِکـرِ آن دستور نیست (1006/2)

گفتگوی شاه با غلامِ گند دهان به اینجا رسید که مشخص نیست از وی نشانی یا بدید و یا اینکه نشانی ندید ، اگر نشانی بدید آن شاه جستجوگر که بعید نیست دیده باشد دستوری بر ما نیست که آنرا بازگو کنیم .

همانطوریکه در مقدمه شرح نوشتهبوم این شرح عرفانی بر اســـــــــاس نسخه شماره 51 کتابخانه ی موزه ی مولانا در قونیه که اصیل ترین و کهن ترین نسخه ی مثنوی مولوی است نوشته شده و بدیهی است که اصالت ابیات در ایران بر اساس همان نسخه ی معتبر شـرح و تفسیر شده است .

برخی از شارحان بیت 1005 را رأساً دستکاری نموده و یا بر اساس نسخ دیگـــر شرح داده اند که باعث تفسیر اشتباه شده مثلاً شرح دکتر پاکروان و کریم زمانی بیت را بصورت :

" شاه با او در سخن اینجا رسید / تا بدید از وی نشانی یا ندید " نوشته اند در حالی که وقتی مولانا در بیت 1006 می گویــــد:" گر بدید آن شاهِ جویا دور نیست " و مشخص می نماید که در بیت قبل " یا بدید " و " یا ندید " درست است که اگر بدید کــــــــه ما را بیان آن دستور نیست .

چون ز گرمابه بیامـد آن غلام سوی خویشش خواند آن شاه و همام (1007/2)

گفت ضُحََّاًلَک،نعــــــــیمٌ دایمُ بس لطیفی و ظـــــریف و خوب رُو (1008/2)

ای دریغا گـــر نبودی در تو آن کــــــــــه همی گوید برای تو فُلان (1009/2)

شاد گشتی هر که رویت دیدیی دیــــــــــــدنت مُلکِ جهان ارزیدیی (1010/2)

گفت رمزی زان بگو ای پادشـــاه کـــــــز برای من بگفت آن دین تباه (1011/2)

گفت اوّل وصفِ دو رویت کـرد کاشــــــــــکارا تو دوایی،خُفیه دَرد (1012/2)

چون آن غلام زیبا رو از گــرمابه برگشت و آن شاه و عالی همت او را بسوی خود فراخواند ، گفت برای تو سلامتی و تندرستی و نعمت همیشگی باشد ، بسیار لطیف و ظریف و خوب روی هستی ، ای دریغا کاشکی آن عیب هائی کــــــــه همکارت در مورد تو بیان نمود در تو وجوئ نداشت که در اینصورت هر که رویت می دید شادمان می گشت کـــه دیدنت از همه ی مُلکِ جهان بیش تر ارزش داشت . غلام خوبروی به پادشاه گفت از آن گفته هائی کـــــه همکار بی دینم در مورد من گفته رمزی و اشاره بگو . پادشـــــــاه گفت در ابتدا از دوروئی و نفاق تو بمن گفت که خود را در روی مردمان آشکارا دوا می دانی ولی در پشت ســــــــــر همچون درد هستی .

خُبثِ یارش را چو از شه گوش کرد در زمان دریایِ خشمش جوش کــــرد (1013/2)

کف برآورد آن غلام و ســرخ گشت تا که موج هجو او از حـد گذشت (1014/2)

کو ز اوّل دم کـــــــــه با من یار بود همچو سگ در قحط بس گُه خـوار بود (1015/2)

چون دُمادُم کرد هجوش چون جَـــــــرَس دست بر لب زد شهنشاهش که بس (1016/2)

غلام زیبارو چون خُبث یارش را از زبان شه شنید فوراً واکــــنش نشان داد و دریای خشمش بجوش آمد و کف بر دهان آورد و سـرخ گشت تا اینکه موج زشت گوئی و بد گوئی او نسبت به همکارش از حد گذشت و گفت : او از همان آغاز دوستی نیز همچو سـگ در ایام قحطی که گند خور می شود پشت سر بسیار نادرست می گفت . غلام زیبا رو پشت سرهم هجو می گفت ، هنگامی که بدگویی نمودن زیاد شـــد شاهنشه دست بر لب گذاشت و او را از ناسزاگوئی و رسوا کردن بیشتر نهی نمود و گفت بس است بیشتر مگو.

خُبث بمعنی بد طینتی، پلیدی . هجو یعنی نکوهش ، بد گوئی . جَرَس یعنی رسوا کردن.

گفت دانستم تــرا از وی بدان از تو جان گَنده ست و از یارت دهان (1017/2)

پس نشین ای گَنـده از دور تو تا امیــر او باشـــــــد و مأمور تو (1018/2)

در حدیث آمد که تسبیح از ریا همچو سبزۀ گولخن دان ای کیا (1019/2)

شاه دانستم و شناختم ترا ، دانسته باش که تو جانتِ گَنـــده است و آن یارت دهانش گَنده است . عقب نشین ای گَنده جان تا آن غلام امیر و فرمان ده باشد و مأمور تو باشی . گفته اند که خداوند را به پاکی یاد کردن از وی ریا همچو سبزه ای است که در جای کثیف روئیده باشد ای بزرگوار .

پس نشین را برخی از شارحان بمعنی در اینصورت گرفتـــــــــه اند در حالی که باید بمعنی " عقب " گرفت یعنی عقب بنشین .

پس بدان کـه صورتِ خوب و نکو با خصالِ بَد نیـــــرزد یک تَسو (1020/2)

ور بود صورت حقیـر و ناپذیر چون بود خُلقش نکو، در پاش مـیر (1021/2)

صورتِ ظاهر فنا گــردد بدان عالمِ معنی بمانـــــــد جاودان (1022/2)

تَسو پول سیاه ، بی ارزش، پشیز .

در نتیجه بدان کـــــه داشتن صورت زیبا و خوب با بودن درون تیره یک پول سیاه ارزش ندارد ، ولی اگر صورت و ظاهر حقیر و زشت باشذ امّا خُلق و خویت نیکو ، سزاوار است که در پای چنین فردی جان را هم نثار کُنی ، زیرا صورت ظاهر فنا شدنی است و عالمِ معنی است که ماندگار و جاودان می باشد .

چند بازی عشق با نقشِ ســبو بگذر از نقش ســبو،رَو آب جو (1023/2)

صورتش دیدی،ز معنی غــافلی از صدف دُرّی گزین گر عاقلی (1024/2)

این صدفهایِ قوالب در جهــــان گرچه جمله زنده اند از بحـــرِ جان (1025/2)

لیک اندر هـــــر صدف نبود گهر چشم بگشا در دلِ هر یک نگر (1026/2)

کان چه دارد وین چه دارد،می گزین زآنکـــه کم یابست آن دُرّ ثمین (1027/2)

( در قدیم الایام که آب لوله کشی نبود ، آب نوشیدنی را در سبوها نگاهداری می نمودند و با توجه به مکنت صاحبخانه سبوها دارای نقش برجسـته بودند و در خرمشهر به این سبوها " حبانه " می گفتند و خاطرم هست تا ســـــــال حدود 1330 وجود داتشتند و استفاده می شد و آب را با گرداندن کیسه ای زاج در آن صاف می نمودند).

مولانا اشاره می کند که چقدر با نقش سبو عشق بازی می کنی ، از نقش فراتــــر رو و به دنبال آب باش ، از نقش ظاهر به پرهـــیز ، صورت نقش را دیده ای ولی از معنی غافلی ، از صدف باید دُرّ آنرا انتخاب کُنی و مرواریدش را بیابی و نه در نقشِ صـــــدف باز مانی اگـــــــر عاقلی . این صدف های بدن ها در جهان ، اگر چه بدنها زنده اند کــه آنهم بخاطر دریای جان است که روح در این بدن ها هست ، امّا در هــــر صدف گوهری وجود ندارد ، باید چشم باز کُنی و درون هر صدف را بخوبی بنگری که آن صدف چه در درون دارد و آن دیگر صدف چه در درون دارد ، آن وقت گزینش نمائی چون آن گوهر گرانبها حقیقتاً کمیاب است .

ادامه دارد .......