* شعر فارسی عرفانی معمولاْ و عموماْ یک بنی بوده و هستی لایتناهی را دریای وجود می داند که امواجِ پدیده ها از آن برمی خیزند و بدان باز می گردند که وجود و عدمشان یکسان است .

برخی از شاعران فارسی گو  یا کاملاً صوفی مسلک بوده ، و یا از تصوف که حکمت و عقیده ای مطبوع و باب روز بوده طرفداری می کرده اند ، وظیفه ی خود می دانستند که با تمثیل هائی کثرت را نفی و این وحدت ساده را اعلام کرده اند.

فرید الدّین عطار توحید را اسقاط اضافات تعریف می کند ، این تعریف که بر نفی نسبت ها دلالت ضمنی دارد جائی برای واقعیت داشتن نسبت های شخص در دلِ مطلق باقی نه می گذارد.

آب در بحــر بیکران آبست   /   ورکنی در سبو همان آبست

که شاهدی است بر برداشت فوق و سپس نتیجه می گیرد .

لیک غیر خدای عزّ و جلال   /   نیست  موجود نزد اهل  کمال

در چنین نظریه ای زندگی و مرگ معنی و مفهومی بیش تر از حضور سایه و غیبت آفتاب نه دارد .

از موت و حیات چند پرسی از من   /   خورشید به روزنی  درافتاد و به رفت

که رابطه ی میان وحدت و کثرت را در ابیات زیر نشان می دهد:

در عالم اگر هزار بینند یکیست    /    لیک آنان را کاهلیِ یقینند یکیست

اجزای کتاب مختلف می آید   /    کل را چو بگردند و به بینند یکیست 

شاعر پارسی گوی قرن نوزده هند " غالب " در همین معنی گفته است :

عالم که تو چیز دیگری می دانی   /   ذاتیست بسیط منبسط دیگر هیچ

 * کثرت تکرارِ وحدت است ، همه ی اعداد تکرار عدد یک می باشند ، یعنی مثلاً دو از دو یک ، و سه از سه یک تشکیل شده و تکرار یک هستند .

 * خدا روحِ جسمِ جهان است ، حیاتی واحد که در همه ی اعضاء ساری است .

ای از تو حقیقتِ تو بس ناپیدا    /    با آن که تویی ز هر چه پیدا ، پیدا

توحید طلب ، عینِ همه اشیا شو    /     چون جان که شده در همه اعضا پیدا

حق جان جهانست و جهان جمله بدن   /   ارواح و ملائکه حواس این تن

افلاک و عناصر و موالید و اعضا    /    توحید همینست دگر ها همه فن

 * همان طوری که نقطه ای نورانی ، در گردش به نظر دایره می آید ، دایره ای که واقعی پنداشته می شود و در وهم ما شکل گرفته ، و در حقیقت این دایره حاصل گردش و دَوران یک نقطه است .

سخن یکیست ولی در نظر ز سرعت سیّر  /  کند چو شعله جوّاله نقطه پرگاری

در این گردش و دَوران  نقطه ی نورانی یا اخگر ، اغلب شاعران متصوفه برای بیان چگونگی تبدیل کثرت به وحدت و موهوم بودن کثرت بیاناتی داشته اند ،وحدت ودانتا Vedanta نیز چنین مثالی دارد که احتمالاً منشاء  " ودائی " دارد ، اگر چه در ودانتا از مضمون دیگری هم مثال می آورد : که ماه در آسمان فقط یکیست امّا تصویرش را در دریامواج چندین صورت است ، و نیز عبدالقادر بیدل از مثال و مضمون دیگری استفاده می کند :

صورت وهمی  به هستی متهم داریم ما   /   چون حباب آیینه بر طاقِ عدم داریم ما

 * با توجه به این که مثال آب در اقیانوس و آب در کوزه وافی به مقصود نیست از جهت آن که جنس کوزه با جنس آب مغایر است ، مثال  " رشته ی نخ و گره های نخ " آورده اند که چنین ایرادی بر آن وارد نیست  ( چون گره ها به رغم کثرت ظاهری  چیزی جز همان نخ نیستند )

" صـــد بار اگر گره زنــی  رشته یکیست  "

 * اگر کسی یکی را دو به بیند طبیعتاً دوبین ، احول است ، چشم دوبین در میان وحدت گرایان کنایه است از  " ماهیّت وهمی ثنویّت " است .

 * مثال موج و اقیانوس یا تشبیه فردانیّت به حبابِ روی موج ، از رایج ترین مثال های وحدت گرایان است .

گوهر دو کون موج برآرند صد هزار   /   جمله یکیست لیک به صـد بار آمده

 * تمثیل نور و سایه ، یکی از رایج ترین تمثیل هاست که وجود ظاهری چون سایه واقعیتی منفی دارد.  اصلِ نزدیک و اصلِ دور یکیست    /    ما همه سایه ایم و نور یکیست

پس اندیشه ی غالب در شعر عرفانی فارسی ، اندیشه ی وحدت گرائی است و شاعران ( مثلاً شمس مغربی ، سحابی ) این مضمون را به هزاران گونه تکرار کرده اند ، تکرار این مضمون به حــدی است که نه برای " فردانیّت " جا هست ، و نه برای " شخصیّت " ، و نه برای  " اخلاقیّات  " ، و نه برای " مذهب " ، مثلاً در رباعی منسوب به " سحابی " به سختی می توان از وحدت گرائی منکر وجود خدا و مادی باز شناخت :

عالم به خروش لا اله الا هوست   /   غافل به گمان که دشمنست او یا دوست                                    دریا به وجود خویش موجی دارد   /    خس پندارد که این کـــــشاکش با اوست

( معنی : عالم یعنی دریای وجود را با ارزش های وهمی و کوشش های خیالی بشر کاری نیست )

بعد از سنائی و اصفهانی ( از بزرگ ترین طرفداران وحدت وجود  که ۱۰ سال پس از سنائی فوت کرد ) بزرگ ترین شارح آئین  یک بُنی " فرید الدّین عطّار " بود ُ همان شاعری که مولوی  او و سنائی را ستوده : " عطار روح بود و سنائی دو چشم او " و باز هم مولوی وی را به عنوان کسی را که مراحل فنا را بیش تر از وی سیر کرده توصیف نموده :

هفت شهر عشق را عطّار گشت    /     ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم

امّا خواهیم دید که دستآورد مولوی و اعتقاد کسانی که پس از وی آمدند وضع را دگرگون ساخته و به اجماع مقام اول در عرفان به مولوی تعلق گرفته ، اندیشه ی غالب عطّار یک بُنی و عرفان وابسته به آن است ، یعنی هوهویت روح انسانی و الهی .

وی در قصیده ی معروفش پس از بر شمردن جلوه های ذات الهی جسورانه می گوید :

هر که از وی نزد انا الحق سر    /    او بود از جمتعت کفّار

عطّار در کتاب تذکرة الاولیاء هر چند به توصیف احوال و تعلیمات دیگران می پردازد ، طرفداری خود را از وحدت وجود و تسلیم و رضا بیان نموده است .

 ادامه دارد ....