منطق الطیر عطار نیشابوری . برگه ی نهم
مردی در دل دریا فروشد ، دریا را دید که جامه ی کبود ببر کرده و در ماتم بسر می برد ،
پرسید ای دریای بی آرام چرا جامه ی کبود پوشیده و به ماتم نشسته ای ؟
از چیست که در میان آب های آتش کُش ، بی آتش چنین می جوشی ؟
دریا پاسخ داد: از دوری دوست ، دل مشغول و پریشانم و چون به دیدار دوست راه نمی توانم یافت ، جامه از ماتم نیلی کرده ام .
اکنون تو ای بوتیمار دست در دست من نه تا به کوی دوست رسانمت و از خود خوری ها برهانمت ،
بوتیمار آرام گرفت و در همین هنگام بوم ( بوم یا کوف مظهر گوشه نشینان است ) { یادآوری نمایم که کوف و بوم هر کدام گونه ای از جغد هستند و از نظر ریخت شناسی تفاوت هائی دارند } همانند دیوانگان پیش دوید و گفت :
عاجزم اندر خرابه مانده ئی
در خرابی جان و تن افشانده ئی
در خرابی جای ، می سازم به رنج
زآنکه باشد در خرابه ، جای گنج
عشق گنجم در خرابی ره نمود
سوی گنجم جز خرابی ره نبود ....
عشق بر سیمرغ جز افسانه نیست
زانکه عشقش کار هر دیوانه نیست
هدهد دستی به تاج خود کشید و به بوم گفت :
ای که از زرپرستی چون مستان ، بی آزرم شده ای ، چشم بگشا و پایان کار بنگر ،
چه خواهی کرد که بر سر گنج از گدائی مرده ات خواهند یافت و راه به کوی دوست نابرده ؟
مگر نه میدانی که راه حق گم کردگان به زر دل می بندند و بتی از طلا را ، سرِ پرستش به پایش میسایند ؟
داستانی گویم تا سخن روشن تر گردد و ظلمات پرده از رُخ براندازد .
مرد دل به زر باخته ای که حقه ئی از زر گداخته داشت ، رخت از این سرای ناپایدار در کشید و به خاک سیاه اندر خفت ، سال ها گذشت .
شبی پسرش ، پدر را به خواب دید که گونه اش به گونه ی موشان برگشته و سرش چون سر موشان شده است ، و از چشمان نور گریخته اش ، آب سرازیر است و در گودالی حقه ئی از زرناب نهاده است و خود چون موشان به گرد حقه ی طلا طواف می کند .
پسر حیرت زده از پدر پرسید که اینجا چه می کنی ؟ و این چیست که به دورش می گردی ؟
پدر پاسخ داد : زری که داشتم اینجا نهادم تا دیگر کس را به دست نیفتد ،
پسر باز پرسید چرا به صورت موش درآمده ای ، پدر گفت : زرپرستی کار موشان است و هر که دل به طلا بندد جز موشی نیست
سخن هدهد که پایان یافت ، صعوه به پای خاست ( صعوه مظهر مردم درمانده و ناتوان است ) :
صعوه آمد دل ضعیف و تن نزار
پای تا سر ، همچو آتش بی قرار
من نه پر دارم ، نه پا ، نه هیچ چیز
کی رسم در گرد سیمرغ ، ای عزیز
گر نهم من روی ، سوی در گهش
یا بمیرم ، یا بسوزم در رهش
چون نیّم من مرد او ، وین جایگاه
یوسف خود را همی جویم ز چاه
گر بیابم یوسف خود را به چاه
بر پرم با او زمانی تا به ماه
پوپک گفته های صعوه را شنید و لختی اندیشید ، آنگاه گردن برافراشت و گفت :
ای صعوه نیرنگ بازی مکن ، با ناز و خرام به عذر منشین ، خود را به خاک افتاده می نمائی ، اما صدها سرکشی داری ، پوپک را نه توان فریفت ، من هدهد بارگاه سلیمانم ، خریدار ریا و سالوس نیستم ،
لب فرو بند ، به بهانه های رنگین نه پرداز و افسانه های شیرین سر مکن ،
پای در ره گذار و از سوختن و خاکستر شدن هراس مکن که همه با همیم ، اگر ما سوختیم ، تو هم می سوزی ، و اگر ما راه به سرزمین سیمرغ به ببریم تو نیز خواهی برد ،
ادامه دارد .....