اندیشه ی مولوی صفحه ی یازدهم
تمام آثار صوفیه را اگر بنگریم به نکته ای اساسی خواهیم رسید که " انسان کامل کمال مطلوبی است که برای تحقق یافتن آن تمامی خلقت در کار هستند و همه ی سیر تکاملی متوجه ی این هدف است . انسان کامل علتِ غائی خلقت می باشــد .
جوهر روح انسان الهی است ، این انسان که به دلیلی هبوط کرد و مهجور افتاده می کوشد تا مقام نخستین خود را باز یابد .
اگر چه در سراسر آثار صوفیه در مورد انسان تناقضی به چشم می خورد ، امّا به سادگی می توان آن را چنین تعبیر نمود : " انسان هیچ است و همه چیز " ، حتی عرفای بزرگی چون حلاج و بایزید که در اعلام وحدت هویّت با خدا بیانات جسورانه تری داشتند گاهی از خویش به منزله ی ناچیز تر از ناچیزی که نه حرکت ، و نه اندیشه ، و نه اراده دارد یاد نموده اند ، و گاهی عرض وجود کرده اند ، که این دو جنبه را عقل گرا نه توانسته درک نماید . بر این دو جنبه " نفـــس " و " " روح " اطلاق می شود .
دوزخست این نفس و دوزخ اژدهاست / کو به دریاها نه گردد کمّ و کاست
نفس نمرودست و عقل و جان ، خلیل / روح در عینست و نفس ان در دلیل
که نفس جنبه ی دانی ، و روح جنبه ی عالی وجود انسان است ، این دو لفظ هر چند به کندی در طی قرن ها راه پیموده تا بدین جا رسیده ، امّا مستمراً راه طی کرده تا به طور قطع این دلالت های ضمنی را یافته اند .
کلمه ی نفس در قرآن معادل " شخص " یا " خود " به کار رفته است تا بر حالاتی خاص دلالت کند و این حالات خاص را با کلماتی توصیف کرده اند که بعدها جزئی از اصطلاحات معرفة النفس گردید . مثلاً : نفس اماره ،
" ان النفس لاماره بالسوء " ( ۲۱/۵۳ )
نفس لوامه : " و لا اقسم بالنفس اللوامه " (۷۵ / ۲ )
نفس مطمئنه : " و یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیة مرضیة " ( ۸۹ / ۲۷ و ۲۸)
کاملاً مشهود است که این لفظ چون به تنهائی به کار برده شود مفهوم " خود " را می رساند همانند : " لا تقتلوا انفسکم " ( ۴ / ۲۹) ، کلمه ی روح نیز به طور مطلق و بی وصف اضافی در قرآن به معنای " روان یا جان " به کار رفته است .
هنگامی که تصـــوّف جنبه ی مابعد الطبیعه یافت نفس و روح بر اساس فلسفه ی وجود تعبــــیر شد . علاوه بر این دو لفظ در اصطلاحات اهل تصــوّف به لفظ " قلب و سِرّ " هم بر می خوریم که در اشعار عرفانی کلمه ی جان هم به معنای " حیات " به طور اعم و هم معادل " روح " به کار برده شده .
جان نــــه باشد جز خبر در آزمون / هر کـــــــــرا افزون خبــــــــر جانش فزون
جسم ظاهر روح مخفی آمدست / جسم همچون آستین جان همچو دست
در نوشته های فیلسوفان و نیز در آثار عـــــرفانی ، کلمه ی روح اسم عام است و بر تمام " نفس هایی که انسان در درون خویش دارد " اطلاق می شود ، همانند " روح حیوانی ، روح عقلانی ، روح نبّوی
روح وحـــی از عقل پنهان تـــر بُوَد / زانکه او عیبست و او زان سر بُوَد
بارنامــــــه ی روح حیوانیست این / پیش تر رو روح انسانـــــی به بین
که روح نبوّی را فرهنگ اسلامی به " معرفة النفس " یونانی افزود و آن را تعالی بخشید ، با این همه در مباحث اخلاقی عموماً فقط به کلمات نفس و روح بر می خوریم که اولی بیانگر شر ، و دومی بیانگر اخگر الهی در وجود انسان است ، یعنی اولی مربوط و متعلق به عالم خلق و دومی از عالم امر صادر شده . رابطه ی متقابل این دو باز به مسئله ی اساسی اصل خلقت و اصل شر باز می گردد ، متصوفه معتقد هستند که نفس دانی انسان در زندگی خاکی برای صوفیان مفهوم انسان کامل را پیش آورده است .
مفهومی که نه تنها نقش مهمی در آرای آنان در مورد خدا و انسان ایفا کرده و می کند ، بل که نتایج عملی پُر دامنه ای هم داشته و از لحاظ سیاسی هم این مفهوم با عقیده ی وجود امام ، یعنی نایب خدا بر روی زمین مربوط بوده ( اطلاع بیش تر را می توان در نوشته ی ارزشمند Tor Andrae مندرج در کتاب Die Person Muhammads و در بخش مسئله ی پرستش امام ، پی گرفت ).
اهل تصوف به درستی و حقیقت گفته اند : اگر جوهر ذاتی انسان همیشه الهــــی است ( زیرا جوهر روح انسان همان روح خدا است ) و اگر تحقق این وجود الهی در همین حیات خاکی میسر است ، پس حقیقت دارد و منطقی است که به گوئیم : چون انسان کمال وجود خود را تحقق بخشد ، سرمنشاء قدرت و علم بیکران خواهد شد . رسانیدن مقام پیامبر (ص) به درجه ی اصل کائنات از یک سو و الوهیت بخشیدن به امام (ع) و مهدی (ع) از سوی دیگر با تصوّر صوفیان از انسان کامل مطــــــــــــابقت تمــــــــــــام دارد .، و همین تصــــــــوّر در مراحل بعدی اسلام در فلسفه ی صوفی معروف " عبدالکــریم الجیلی " که در نشر و ترویج فرهنگ اسلام در هندوستان مؤثر بوده و در کتاب معروفش " الانسان الکامل فی معرفة الاواخر و الاوائل " ، به صورت دستگاهی منظم در آمد .
تصــوّر انسان کامل هسته ی جهان بینی اهل تصـوّف است ، در روح انسان کامل عالی ترین واقعیت ، و در جسم او دانی ترین نوع آن جای دارد ، قلب او عرش خدا ، عقل او قلم تقدیر ، و جانش لوح حفوظ است ، این چنین نظریاتی را در مورد انسان کامل از زمان حلاج و بایزید رواج بیش تر یافت و مولوی هم ذاتاً در مورد انسان کامل همین نظر را دارد وقتی می گود : " چون انسان کامل با خدا می زیّد علم و عمل خدائی می تواند داشته باشد". مولوی با اشاره به این که مسیح در قرآن ، روح الله توصیف شده معتقد بود که تولد مسیح تکرار دائم تولد نفس عالی در انسان است .
جان ها در اصل خود عیسی دم است / یک دمش زخمست و دیگر مرهم است
گــــر حجاب از جان ها بــــــــرخاستی / گفتِ هر جاـی مسیح آسا ستـــــــــی
این نظریه با نظریه ی Johann Eckhart آلمانی ( فوت ۱۳۲۷ میلادی ) مطابقت دارد که نظریّات عرفانیش خشم پاپ را برانگیخته بود و پاپ نوشته هایش را ممنوع چاپ نموده بود .
معرفتی که عطیه ی الهی و آزاد از چند و چونِ عقل است از درون جان می جوشد و بطنِ حیاتِ اشیاء را بر انسان نمودار می سازد ، این معرفت را اصطلاحاً " علم لدُنی " و به قول مولانا " علم عندالله " می نامند.
علّم الانسان خُم طغرای ماســـــت / علم عنــدالله مقصـد های ماست
و آن معرفتی است که خداوند به آدم عطا فرموده که باعث شد فرشتگان بر او ســـجده آورند ، این همان چیزی است که از آن به مشاهده به نور الله تعبیر می شود ، نوری که افلاک را می شکافد :
آدم خاکــــــی ز حق آموخت علم / تا به هفتــــــم آسمان افروخت علم
السّماء انشقت آخـــــر از چه بود / از یکی چشمی کـــه خاکیی گشود
چشــــم آدم چون به نور پاک دید / جان و ســــــــرّ نام ها گشتش پدید
مــدح این آدم که نامش می برم / گر ســــــتایم تا قیامت قاصــــــــــرم
هر کــــرا باشد ز سینه فتح باب / او ز هــــــــــر ذره به بیند آفتــــــــاب
شرط اصلی برای وصول به این معرفت دلی صاف و بی غش ، سفید مانند برف است تا آینه ی حقیقت گردد.
دفتــــــر صوفی سواد و حرف نیست / جــــــز دل اسپید همچون برف نیست
آن که او بی نقش ساده سینه شد / نقش هـــای غیب را آیینه شــــــــــــد
این عقیده که انسان در درون خود منشاء دانشی می گردد ورای منطق و حس که دست یابی به آن از طریق تفکر ممکن نیست و تنها از طریق صافی کردن دل از هر آن چه جز خداست میسر می شود ، که این یکی از اعتقادات استوار اهل تصوف است و به صورت های گوناگون ، مولوی دلالت کرده است .
نیست آن ینظــــــر به نور الله گزاف / نور ربّانـــــــی بود گــــردون شکاف
چشم آدم چون به نورِ پاک دیــــــد / جان و سِرّ نام هــا گشتش پدید
عقل دو عقل است اول مکسـبی / کـــه در آموزی چو در مکتب صبی
عقل دیگــــــــر بخشش یزدان بود / چشمــــه ی آن در میان جان بود
علم نبوی از آنجا که محصول پرورشی عالی تر است باید بالقوه برای بسیاری از انسان ها در همه ی ایام ممکن باشد ، اگر چه این نظر غزّالی است که آشکارا با عقیده ی او به کیش سنّی که معتقد به ختم نبوت به حضر محمد (ص) است تناقض دارد ، از این لحاظ در خواهیم یافت که مولوی منطقی و صریح تر است ، او فرضیّه ی غزّالی را مبنی بر این که نفس نبوی عالی تر از نفس عقلانی است قادر به درک حقایقی است که بر مقوله های عقلی مسدود است ، قبول می نماید.
باز غیــــــر از عقل و جان آدمی / هست جانــی در نبــی و در ولــی
روح وحی از عقل پنهــان تر بود / زان که او غیبست او زان ســـر بود
مولوی از این لحاظ با غزّالی توافق دارد که این تجربه را نه می توان با زبان دیگری بیان نمود .
نه نجومست و نه رملست و نه خواب / وحـــــــــــــی حق والله اعلم بالصواب
از پـــــی روپوش عــــــامه در بیـــــان / وحـــی دل گوینـــــــــــــد آن صوفیان
وحی دل گیـرش که منظرگاه اوست / چون خطا باشد چو دل آگاه اوست ؟
مؤمنــــــا یَنظُــــر بنورِ الله شـــــــــدی / از خـــطا و ســـهو ایمن آمـــــــــــدی
( ادامه دارد ..........