2 - عرش :

عرش همان است که ایرانیان باستان آن را " گروثمان " می نامیدند و آسمان برین است ، که جایگاه برین جان های پاک و تابناک انگاشته می شده است .

( جایگاه گروثمان را بر ستیغ کوه البرز می پنداشتند ، آشیانه ی ســــــــیمرغ هم که نشانه ی جان جانان است در " البرز کوه " است - در مورد البرز کوه  Haraiti bereza  و انطباق آن با محور قطبی در آئین بودائی دائو Tao در صفحه 131 کتاب دریچه ای بر تفسیر مثنوی مولوی نوشته ام )

البرز کوه ( هرای برز ) همان اعتباری را در فرهنگ ایران دارد که کوه " المپ " در یونان  دارد  ، در ایران باستان ، البرز کوه را در نیایش ها " کوه درخشان زندگی " می خوانده اند و جایگاه برین جان های پاک و تابناک انگاشته می شده ، جایگاه " روشنائی جاوید " که هرگز تیرگی بدان راه نمی یابد و هر جان روشن بی دار شیفته ی آن است که به سوی آن فرا رود و در آن بیارامد .

حافظ به همین علت شاهباز بلند پرواز جان را به سوی عرش می خواند ، به آن آشیانه ی برین و فرجامین که هر جانِ رسته ی از بند تن گسسته سرانجام در آن ، به ناز و آرامش جای خواهد گرفت .

3 - صفیر عرش :

چیست این صفیر عرش ؟ صفیری که شاهباز جان را می نوازد ، و با این صفیر او را بر می انگیزاند و به شور در می آورد  تا شوریده و شتابان ، بند تن و دامگاه گیتی را فرو نهد و به سوی سرزمین " روشنائی جاوید " ، به سوی " بهشت جان ها " رود .

چیست این صفیر عرش ؟ و چرا این صفیر را از " کنگره ی عرش " می نوازند ؟

گفته شد که ایران باستان ، عرش را " گروثمان " می نامیدند ، گروثمان  " خانمان سرود " است که این واژه در اوستا " گرودمانه " از دو بخش " گرو " به معنی سرود و ستایش - و " دمانه " به معنی خانه و خانمان ترکیب شده ، که " دمانه " در پارسی دری " مان " شده است .

پس " گروثمان " ، جایگاه سرود و موسیقی کیهانی است ،

در آئین های تصوف و درویشی و نهان گرایان ، از این موسیقی شگفت یاد می شود ،

از این موسیقی رازآمیز و شورانگیز که از گردش آسمان و اختران به گوش راز آشنایان پاک جان می رسد .

از این موسیقی روح انگیزی که جان های افسرده ی پژمرده را شور و شکوفائی می بخشد و آنها را به سوی حقیقت و بهشت آسمانی فرا می خواند .

از این موسیقی که یادمان های دیرینه ی فرو پوشیده را در جان های بی دار و آگاه بر می انگیزد و آنان را به یاد روزگاران نزدیکی و پیوند با خداوند می نماید ، خداوندی که " جان جهان " است و ، " جان جهان " آن موسیقی است که آغاز را فرا یاد می آورد و به فرجام می پیوندد و برای جان های در بند نوید رهائی است .

این موسیقی " موسیقی کیهانی " است که ما بندیان خاک و افسردگان تن را دگرگون می نماید ، زیرا که نیک شورانگیز و شکیب سوز بوده  و چندی ما را از ما می ستاند .

از آنجائی که این موسیقی نشانی از آن موسیقی نهفته بوده در آئین های درویشی از آن ، جونان شیوه ای در نیایش خداوند بهره می جویند .

صوفی با " سماع " مرغ جان را صفیری از عرش می زند و چندی از بند گران " من " و " تن " می رهد و با تپش های نهان جهان هماهنگ و همنوا می شوند و " بانگ گردش های چرخ " را می شنوند .

مگر نه این که مولانا در مثنوی اشاره کرده که :

ناله ی سرنا و تهدید دهل

چیزکی ماند بدان ناقور کُل

پس حکیمان گفته اند این لحن ها

از دوار چرخ بگرفتیم ما

بانگ گردش های چرخ است اینکه خلق

می سرایندش به طنبور و به حلق

مؤمنان گویند کاثار بهشت

نغز گردانید هر آواز زشت

ما همه اجزای آدم بوده ایم

در بهشت آن لحن ها بشنوده ایم

گرچه بر ما ریخت آب و گِل شکی

یادمان آید از آنها چیزکی

لیک چون آمیخت با بول و کمیز

گشت ز آمیزش مزاجش تلخ و تیز

چیزکی از آب هستش در جسد

بول از آن رو آتشی را می کشد

گر نجس شد آب این طبعش بماند

کاتش غم را به طبع خود نشاند

پس غذای عاشقان آمد سماع

که درو باشد خیال اجتماع

قوّتی گیرد خیالات ضمیر

بل که صورت گردد از بانگ و صفیر

ادامه دارد ...