اندیشه ی مولوی صفحه ی دوازدهـــم
مولوی سپس می گوید که برای قبول این اصطلاح منعی نه خواهد بود و نیست ، زیرا در واقع دل منزل و جایگاه و مقامِ حقایق الهی است .
مولوی بخش های این دعوی را با استناد به نص قرآن اثبات و دلالت می کند و می گوید : آیا بشر از زنبور عسل که وعاء وحی بوده و هست تا چگونه شهد را از گل های گوناگون با مکیدن جمع آوری نماید و چه سان کندو سازد و آن را اداره کند کم تر است ؟ ( قرآن ۱۶ / ۶۸) وَ اَوحی رَبُّکَ اِلَی النَّحلِ ...
و نیز خداوند به کلاغ آموخت که زمین را به کنَد و به فرزند حضرت آدم (ع) دفن کردن مرده را بیاموزد ، و نیز در جای دیگر دلالت می کند که منشاء همه ی علوم و فنون یک جرقه ی الهام است هر چند که بعد ها تجربه و عقل سلیم بر بنیاد آن بنا می کند و بر آن می افزاید.
این نجوم و طب وحــی انبیا ست / عقل و حس را سوی بی سو ره کجاست ؟
قابل تعلیم و فهمست این خــــرد / لیک صاحب وحــی تعلیمش دهــــــــــــــــد
جمله حرفتهـــا یقین از وحی بود / اول او لیـــــــک عقل آن را فــــــــــــــــزود
کندن گوری که کم تر پیشـــه بود / کـــــــی ز فکـــــــــــر و حیلــه و اندیشه بود
مولانا عبدالعلی بحرالعلوم که شرح جالبی بر مثنوی مولوی نوشته ، در توضیح " وحی چبود گفتن از حس نهان " به شیوه ی مولوی می گوید : " گفتن حس نهان که حس قلب است ، وحی است نه مطلقاً بل که گفتن آن چه از حق گرفتند . وحی به این معنی عام است اولیاء و انبیاء را . و متکلمین لفظ وحی را اطلاق بر الهامات اولیا نه می کنند الا به مجاز " .
با توضیح " بحرالعلوم " و دلالت های مولوی درخواهیم یافت کسی که به قابلیت های بیکران و ارزش های الهیِ روح بشر اعتقاد دارد نه می تواند معتقد شود که نبوّت یا وحی تنها حقیقتی تاریخی و متعلق به گذشته باشد .راه بر روی هر کاملی باز است تا به آن چه روزی انسان بدان رسیده است به رسد.
اگر چه ابراز این نظریّه نیز از نوع همان اظهارات جسورانه ی مولوی است که اشاره می کند که نه تنها راه رسیدن به مرتبه ی ولایت برای هر فرد کاملی باز است بل که طریقه ی رسیدن به مقام نبوّت یک امّت به روی هر کاملی گشوده است ، که این سخنی حیرت انگیز در دل قلمرو اسلام بوده است .
مکر کن در راه نیکــــــو خدمتی / تا نبوّت یابــــــــــی اندر امّتـــی ( دفتر پنجم بیت ۴۶۹ )
مکر کن تا وارهی از مکـــرِ خود / مکر کن تا فرد گردی از جســـد
مکر کن تا کم ترین بنده شوی / در کمـی رفتی خداونده شوی
این ابیات در حقیقت استنتاجی است مستقیم و صادقانه از مقدّمات عرفان عملی که مولوی بیان و دلالت کرده است .
این که برخی از صوفیان خویش را با خدا یکی امّا از پیامبران پائین تر دانسته اند پدیده ی جالبی است که شاهد بارز آن " بایزید بسطامی " است که شاید در اظهار الوهیت بیچون خویش در تاریخ تصوّف از همه بالاتر بوده است ، نتیجه ای که بایزید پس از نود هزار سال ( او می گوید که چگونه سی هزار سال در ملک وحدانیّت و سی هزار سال در ملک الوهیّت و سی هزار سال در ملک فردانیّت سیر و سفر کرده ) سیر وقفه ناپذیر در پهنه ی غیب بدان رسیده چ همان است که در عالم اسلام به عنوان امری بدیهی پذیرفته شـــــــــــــده است .
ولایت و نبوّت در تصــوّف و کلام اسلامی از مسائل اساسی هستند . آراء مولوی در این مرد فرد است ، از نظر او میان ولایت و نبوّت هیچ فرق اساسی نیست و هر دو نمودار مرحله ای از تکامل اند که برای هر کاملی تحقق پذیر می باشد . امور دین تنها از آن جهت با ارزش هستند که نماینده ی حقایق ابدی می باشند ، حقایقی که همیشه و در هر جا باید حضور داشته باشند.
مولوی بر این حقایق به خوبی و کامل آگاه است که " جنبه ی تاریخی " ادیان را بــــرخی عاملی مانع و مزاحم می داننـــــــد که نه می گذارند ارزش های جاودانی را که این واقعیات تاریخی جلوه گاه آن است دیده شوند .
ذکر موسی بند خاطر ها شــدست / کین حکایت هاست که پیشین بُدست
ذکر موسی بهــــر روپوشست لیک / نـــور موسی نقد تُست ای مــــرد نیک
موسی و فرعون در هستی تُست / بایــد این دو خصم را در خویش جُست
مولوی با اشاره به داستان موسی و فرعون دلالت می کند که ای سالک هوشیار باش این ماجرا تنها یک واقعه ی تاریخی نه بوده که فقط یک مرتبه اتفاف افتاده باشد ، این نمایشی جاودانی است که در روح هر فرد بشری بازی می شود.
در دلالتی که در مورد انکار مُشرکان مکه که گفتند " قرآن چیزی جز اساطیر الاولین نیست " ، به همین سان ، مولوی اشاره می کند که در کلام مبین این داستان ها نه به منزله ی وقایعی تاریخی هستند بل که به منزله ی حقایقی ابدی و فارغ از زمان نقل شده اند .
به صورت چکیده ، نقطه نظرات مولوی در مرد انسان کامل که همان نظرات عرفای بزرگ و حقیقی است اشاره می گردد.
* انسان کامل کسی است که به نفس متعالی و ابدی خود که غیر مخلوق و الهی است تحقق بخشیده باشد. این کار برای هر کسی امکان پذیر بوده و هدف و غایت زندگی است ، و آن که این مهم را انجام داده باشد متصف به صفات الهی است و برایش فرقی نه خواهد کرد که او را ولی به خوانند یا نبی .
* انسان کامل در قرب خداوند است و میان او و خدا ، پیامبران یا فرشتگان واسطه نیستند .
* افراد مختلفی که به این مقام رسیده باشند به گونه ای با هم متحدند که در عین کثرت یکی هستند ، چون در عالم ارواح تکثّر عددی وجود نه دارد.
* انسان کامل می تواند معجزه کند و این اعجاز به معنی نفی اسباب نیست بل که اسبابی را به صحنه در می آورد که در دسترس تجربه ی عامه نیست .
هست بر اسباب اسبابی دگــــر / در سبب منگــــــر در آن افکن نظـــر
وان سبب ها کانبیا را رهبرست / آن سبب ها زین سبب ها برترست
این سبب را محرم آمد عقل هـا / و آن سبب ها راست محـــرم انبیـــا
* انسان کامل در رابطه ی نهائی عشق ، اراده ی خویش را در اراده ی خداوند مستغرق می کند ، بنابراین می تواند انسان کامل هم وجود دارشته باشد و هم وجود نه داشته باشد . زندگی در خدا فنا نیست بل که استحاله است ، پس هر روحی که زندگیِ در خدا را آغاز می کند به او بقا می یابد.
* از آن جائی که انسان کامل از خود خالی شده خدا در درونش می زیّد و از درون او سخن می گوید و به دست او عمل می کند . چشم دلش به نور خدا روشن می گردد و هر حجابی را می درّد.
* انسان کامل چون به گوید که با خدا یکیست گفته اش موجّه بوده زیرا این او نیست که سخن می گوید بل که خداست که به زبان او سخن می گوید .
باده ای را می بود این شــر و شــور / نور حق را نیست آن فرهنــــگ و زور
که تــــــرا از تو به کل خالی کنــــــــد / تو شــوی پست او سـخن عالی کند
گـــر چه قرآن از لب پیغمبـــــــــرست / هـر که گوید حق نه گفت او کافرست
* انسان کامل با " لوگوس " یا عقل کل که خالق و مدبّر کائنات است یکی است .
* انسان کامل چون علت غائی خلقت است از لحاظ زمانی آخرین خلقت اما صورت انسان کامل پیش از خلقت هم وجود داشته است .
این چنین معـــدوم کو از خویش رفت / بهتــــــــــــرین هست ها افتاد و رفت
او به نسبت با صفـــات حق فناست / در حقیقت در فنــا او را بقـــــــــاست
جمله ی ارواح در تدبیــــــــــر اوست / جمله ی اشباح هم در تیــــــر اوست
آن که او مغلوب انـــــدر لطف ماست / نیست مضطر بلکــــــه مختار ولاست
منتهـــــــــــــــــای اختیار آنست خود / کاختیارش گردد اینجـــــــــــــــا مفتقد
گــــــــر چه از لذّات بی تأثیر شـــــــد / لذّتـــی بود او و لذّت گیــــــر شـــــــــد
* انسان کامل تجسم عقل کل است و با نفس کل یکی است ، بنابراین هیچ قدرتی بیرون از او وجود نه دارد . حضرت آدم (ع) بر اساس قرآن مظهر انسان کامل است که فرشتگان بر او سجده کردند.
عقل کل و نفس کل مــــرد خداست / عرش و کــرسی را مدان کز وی جداست
* انسان کامل تنها مظهر یک امکان واحــد نیست ، در هر عصر و دورانی کسی هست که به این مرتبـــه رسیده باشد .
پس به هــــــر دوری ولیی قایمست / تا قیامت آزمــــــــــــــــــایش دایمست
پس امام حیّ قایـــــــم آن ولیست / خواه از نسل عمـــــر خواه از علیست
رسیدن به این مرحله از طریق عبادت به تنهائی نیست ، بل که از طریق استحاله ی نفس امکان پذیر بوده و انسان کامل از خود مطلقاً فانی می شود و در خدا می زیّد و خدا در او می زیّد - ماهیّت این اتحاد خدا و انسان با هیچ تعبیری به بیان در نه می آید ، تناسخ و اتحاد از آن جا که تصوّراتی مشتق از مکان هستند ، چون در مورد حقایق لامکانی به کار برده می شوند گمراه کننده خواهند بود .
هسته ی اصلی بینش مولوی مسئله ی " تکامل " است ، و می گوید که هر چند انسان از گِل خلق شده با این وجود صورت او به یک باره پدید نیامده ، زیرا خداوند با قدم های تدریجی عمل می کند.
" زان که از سنّت های شه است "
صورت آدم در طی مدتی دراز تکمیل شده که در آن هر روز برابر با هزار سال است .
" زین سحــــر تا آن سحــــر سالی هـــزار "
مولوی یک معجون روحانی مؤثــــــر و شگفت انگیــــزی به نام مثنوی را خلق نمود تا سالکان با دریافت دلالت های آن برای درمان روح و نفس خود از آن استفاده های اعجاب انگیـــزی نمایند که معرفت یافتن به افکار وی راه ما را به سوی تکامل و عشق آسان خواهد نمود ، اگر چه این راه بسیار سخت بوده و صبـــر و همت و صداقت بسیار والا نیاز دارد .