خلقت ، صفحه ی سوم
خلقت
صفحـــــه ی سوم
در قرآن آیات زیادی وجود دارد که تصور عارفانه ای از خـدا را بر آنها می توان مبتنی ساخت ، ولی برای حقیقت نامخلوق روح بشر به دشواری می توان مبنای منصوصی در قرآن یافت .
بر مبنای قرآن ، انسان مخلوق است ، و این مخلوق ، نـــه با خــدا یکیست و نه در جاودانگی شریک اوست ، اما متصوفه با شیوه ی تأویل ، این معنی را از قرآن کسب نموده اند :
اینکه فرشتگان باید به انسان سجده کنند دلیل بر سرشت الهی انسان است ، و اشاره ی قرآن آیه ی 29 سوره ی حجر : " در قالب آدم که از گِل سرشته بود روح خود را دمید " ، خود دلیلی است بر این که روحِ دمیده شده در قالب آدم و بالطبع فرزندان او روح خدائی است که در نتیجه روح انسان قدیم و ابدی است .
متصوفه بعد از یکی دانستن روح انسان و خــدا که از قرآن اخـذ شده ، پا را فراتر گذاشته و مسئله ی خلق را تا آنجا که به روح مربوط می شده را تماماً انکار نمودند و با انکار خلق ، انکار خــدا به منزله ی خالق همراه شد .
در مثنوی می توان این اشارات را ملاحظه نمود :
در یک جا هنگامی که کلمه ی " زاده " را برای انسان به کار می برد ، فوراً گفته ی خود را توجیه می نماید : "زاده گفتیم و حقیقت زاد نیست "
و نیز در سخن از اولیا می فرماید :
" جان باقیشان نروئید و نزاد "
در مثنوی ابیات فراوان و بی شماری وجود دارد که سعی در روشن ساختن همین مفهوم دارد .
بدون شک این مفهوم با اندیشه ی یونانی کاملاً یکسان نیست اما به نظر می آید محصول آن باشد ، در فلسفه ی یونانی حقیقت Logos است که هسته ی مسائل مابعد الطبیعه را تشکیل می دهد نه روح .
ارزش خاصی که برای روح افراد انسانی قائل شده اند یک سنّت ســــامی است که ریشـــه در عیسوسّت داشته و از آن طریق وارد اسلام شده است .
در قرن های اول و دوم هجری که هنوز اندیشه ی یونانی در اسلام رخنه نه کرده بود توجه اندیشمندان اسلامی به جای فلسفه بافی ، بیش تر معطوف به " ترس از خــدا و موعظه ی اخلاقی " بود .
با انتشار مفاهیم افکار یونانی در میان مسلمانان ، مسائل متناهی و نامتناهی و قدیم و حادث پیش آمد و خدای یکتاپرستان مسلمان کم کم جای خود را به مفهوم وجود واجب الوجود داد .
طبیعتاً به محض آن که این مسائل در مورد حادث و قدیم پیش آمد مناقشاتی هم پیدا شد که گاهی به مجادله و خونریزی می انجامید .
مثلاً در مورد حدوث و قدم کلام الله و نیز در مورد جهان به طور کلی .
فلسفه ی ارسطو ، چون در نظر مسلمانان به قدم عالم قایل بود ، هر کدام
از شارحان برزگ اسلامی را از " الکندی " تا ابن الرشد " را با این مسئله درگیر نموده که آیا آن را چون چیزی مغایر با کلام خدا طرد کنند یا جسارت ورزند و آن را به پذیرند ، همچنان که " فارابی " پذیرفت .
فلسفه ی اسلامی با قِدم و وحدت عقل monopsychismus ابن الرشد یعنی نظریه ای که عقل را با خدا یا روح کل اینهمانی می داد پایان پذیرفت و عرفان به همین روش با تعالی بخشیدن به " عقل کُل " فلاسفه به این اعتقاد انجامید که روح ، واحــد و قدیم است .
غزالی نیز حقیقتاً معتقد بود که کاربرد منطق در این مسائل ناگزیر ما را به آئین یک بُنی و پانتئیسم ( وحدت وجود ) سوق می دهد ، که از اینرو حاضر نه شد که از این مسئله بر پایه ی منطق گفتگو کند .
مولانا نیز خود به خوبی به دشواری این مسئله پی برده بود و به همین علت زیر بار حکم منطق نمی رود که خواننده را دعوت به یقین ناشی از تجربه ی باطنی می کند . همین تمایل مولوی به اجتناب از مشکل تناقضات بود که سبب خرده گیریش بر استدلالیان و پیدایش دستگاه خاص معرفتی او شد .
ادامه دارد ......