نکته های عرفانی برگه ی سی و چهارم
ما ایرانیان از دوران باستان در چرخه ی زیستن مرگ نمی دیدیم و هر مرگ را سرآغازی برای زندگی دیگر می شناختیم .
جام یادگار 3200 ساله ی تپه مارلیک گیلان سند این مطلب است که در کتاب گزارش مقدماتی حفریات تپه ی مارلیک گیلان ، تصویر جام وجود دارد .
سالک و رهرو راه رفته ی هوشمند که به جان روان جهان می اندیشد از خشک شدن یک برکه و یا یک دریاچه نمی رنجد ، زیرا به خوبی اندیشیده و دانسته که دریاچه ای دیگر از جان دریا بر آمده است .
مرگ و زندگی یکی است ، و رسیدن به جان برابر است با رسیدن به مرکگ ، یعنی همان گفته ی اوستا در واژه ی بلند " کیومرث " یگی مرتن نهفته است و خیام نیز گفته که تفسیر آن همین مطلب نوشته شده است .
دوری که در او آمدن و رفتن ماست
آنرا نه بدایت ، نه نهایت پیداست
124 -
حقیقت تلخ است و ناگوار ، زیرا همه ی ما بجز اندکی ، خویشتن پرست هستیم ، و نیز شدیداً هم خرافه پرست ، و هیچ زمانی تفکر درست نه داشته ایم ، و تفکر نمی نمائیم ،
بر همان خرافاتی که به طریقی در باورمان گنجانده شده ، ره می سپاریم ، نظیر آدم کشانی که مخلوقات خداوند رزا برای خوشنودی خدای پنداری خود می کشند ، این خرافه پرستی و خود پرستی نیست ؟
عرفان ، یعنی شناخت ، یک وظیفه ی اصلی سالک " شناخت " است ، نه اینکه مقلد باشد و کورکورانه اعمالی را تقلیدوار بدون درک و فهم انجام دهد ،
مثلاً از بزرگان فقط کلاه پوشیونش را دیده و کردارش را ندیده که مثل آنان کلاه تهیه می کند و خود را ظاهراً در کسوت و شمایل او می سازد ، اما عمل هیچ ، اگر مقلدی ، که هستی عملش را تقلید کن .
حافظ گفته : " سالک بی خبر نبود ز راه و رســــــــــــم منزلها " ، پس ما هنوز سالک نه شده ایم و به پنــــــــــــــدار غلط خود را سالک می دانیم ، سالک سایه ای از اوست ، که سایه در خورشید باید گم شود .
اما ما می خواهیم هستی در مقابل وجود او داشته باشیم ، در حالی که ما خود را به غلط " کس " پنداشته ایم ، هر چند به مناسبتی هم به حبل المتین آویزان شده ایم ،
هست ایازت سایه ئی در کوی تو
گم شده در آفتاب روی تو
124 -
خداوند بشر گونه نیست که شادی و غمی همانند ما داشته باشد ، مهربانی و ترحم او شبیه مهربانی ما نیست ، با این وجود خدای تمام تمام مخلوقات است و نه خدای قشری خاص .
مکانش هم در لامکان است ، یعنی مکانی دارد که خانه ای برایش تهیه کرده ایم و پنداشته ایم " شب ها به خانه ی خود " می آید .
اما اگر به درک کامل رسیدی و به شنماخت او موفق شدی می توانی به هر زبانی و به هر شیوه ای با او راز و نیاز کنی ، و " بمالم پایکت و کنم شانه سرت " برایش به سرائی .
هر چه دل تنگت خواست بگو ، که او این چنین را بیش تر ارج می نهد و به نماز ریائی برای رسیدن به مال دنیا را اهمیت نمی دهد .
راه به سوی او بسیار است و از هر راهی ، هر کس ، بهر شیوه ای که بروی اگر منظور او باشد به او خواهی رسید.
سالکان راه رفته ، سلوکشان شبیه دیگر سالکان نیست که ما مقلدانه به خواهیم همانند آنان راه رویم ، کلاس اولی ها در دبستان مشق می نویسند ، اما کلاس های بالاتر به فراخور ، تکالیف دیگری دارند ،
پس سالکان اگر سالیان سال هم فقط اسم ظاهری سالک را یدک به کشند هنوز هم در مسیر راه درست شناخت قرار نه گرفته اند .