همه ی صوفیان  ، آنانی که نام صوفی را یدک می کشیدند ، صافی ضمیر و وارسته نه بوده اند  ، بل که در میان صوفیان راستین ، برخی صوفی نمایان هم بوده اند ، زیرا برخی از آنان درست بر خلاف اصول و بلانی اساسی تصوف عمل می کردند که مایه ی بد نامی صوفیان و عارفان حقیقی به شمار می آیند .

صوفی نمایان دغل کار ، ظاهر ساز ، مردم فریب و ریاکار و سالوس در میان این عارفان حقیقی بوده ، هستند و خواهند بود ، همان طوری که در میان تمام طبقات اجتماع و گروه ها ، نیک و بد وجود دارد .

عارفان حقیقی افرادی زاهد ، ریاضت کش و نیک کردار بوده که با ریاکاران و دنیا پرستان  و شکم پرستان مردم فریب متمایز بوده که حتی مردمان کوچه و بازار صافی ضمیر به این نکته واقف بودند .

در داستان " کودک حلوا فروش " در دفتر دوم مثنوی ، کودک حلوا فروش به شیخ احمد خضرویه  می گوید :

صوفیان طبل خوار لقمه جو

سگ دلان و همچو گربه روی شو

که واقعیت های حکایت در همین بیت نهفته است ، همین گروه ظاهر فریبان بودند که مورد انتقاد خاص و عام و عارفان حقیقی واقع شده اند .

نقد صوفی نه همه صافی و بیغش باشد

ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

و این قبیل صوفی نماها هستند که موجب بدنامی صوفیان حقیقی بوده که در موردشان گفته شده :

" یکی در صورت درویشان و نه بر صفت ایشان ...." .

این مدعیان کاذب که طوطی وار گفتار عارفان راستین را تکرار می کنند ، در عمل نه بر صفت ایشان بوده به نحوی که در گمراهی خلق دریغ نمی کردند که مولانا در موردشان گفته :

ورنه این زاغان دغل افروختند

بانگ بازان سپید آموختند

بانگ هدهد گر بیاموزد قطا

راز هد هد کو و پیغام ســبا

 بانگ پر رسته ز پر بسته بدان

تاج شاهان را ز تاج هدهدان

حرف درویشان نکته ی عارفان

بسته اند این بی حیایان بر زبان

حرف درویشان بدزدیده بسی

تا گملان آید که هست او خود کسی

خرده گیرد در سخ9ن بر بایزید

ننگ دارد از درون او یزید

شمس در قطعه ای گفته : آخر اینان را با درویشی چکار ؟

" اول با فقیهان نمی نشستم ، با درویشان می گشتم ،

می گفتم : اینها از درویشی بیگانه اند .

چون دانستم که درویشی چیست و ایشان کجایند ،

اکنون رغبت مجالست فقیهان بیش دارم از این درویشان .

زیرا فقیهان باری رنج برده اند ،

اینها می لافند که درویشیم .

آخر ، درویشی کو ؟

این قبیل صوفی نماها ، مردمی شکم خواره اند که نه علم دارند و نه دین ، باید درایت داشت تا درویش حقیقی را یافت .

پس بهر دستی نباید داد دست

ای بسا ابلیس آدم روی که هست