خلقت

صفحه ی هغتم

و گاه یکی از اعمال خاص انسان با عمل خداوند یکی گرفته می شود ، بر اساس نظریه ی عارفان ،

اراده ی انسانی و اراده ی الهی می توانند یکی شوند به صورتی که بتوان گفت فـــرد از خودی خود عاری شــده است .

و در آیات بسیاری می خوانیم که چگونه عالم برای خدمت به انسان ساخته شده است .

( مقایسه شود با آیه 12 سوره ی نحل )

از وحدت اراده تا وحدت جوهر یک قدم بیش تر فاصله نیست و همین اعتقاد بر وحدت است که باعث رواج احادیثی همچون :

تخلقوا باخلاق الله و المؤمن ینظر بنور الله شد ، که این رأی در غرب با آئین فکری " مالبرانش " کـــــــــه

" ما همه چیز را در خدا می بینیم " پرورش خاصی یافت .

اولین فردی که در تاریخ تصوف نظریه ی وحدتانسان و خـــدا را بیان نمود منصور حلّاج بود که در این راه جانش را از دست داد ، و با آن که استخراج این معنی از قرآن میسّر بود امّا به اعتقاد سنّیانه ی قرون نخستین مغایرت داشت ، با این جود این رأی چنان واقعی و افسون کننده بود که به جای آن که با فوت حلّاج از بین رود ، خصوصیّت مشترک صوفیان پاک اعتقاد گردید .

از این ببعد صوفیان هیچگاه در حقانیّت گفته های حلاج شک نه کردند ، اگر چه برخی نیز معتقد بودند که اسرار نمی باید هویدا شود ، امّا چون راز فاش گشت و از پرده بیرون افتاد در جریانات فکــــــــــری اسلام از همان زمان تجلّی یافت .

معنی " صــدور " با فلسفه ی یونانی نوافلاطونی که گاهی جامه ی سامی " خلق " را بر آن می پوشانیدند ، در تصوف وارد شد ، چنانکه مثلاً : عقل کل به جای آن که نخستین صادر از عقل مطلق تعریف شود به صورت حدیثی کاملاً مجعول شکل گرفت ، که اول ما خلق الله العقل - نخستین چیزی که خدا آفرید عقل بود .

فلسفه ی " نو افلاطونی - ارسطوئی " که اخوان الصفا مبانی فلسفه ی خود را بر آن نهادند به طریق خاص خویش قائل به وحدت نهائی انسان و خداست و نظریه ی ساده ی غیر متافیزیکی قرآن بازگشت به سوی خدا را به منزله ی رجوع روح به وحدت مطلقی که از آن صادر شده بود تأویل می کند .

انا لله و انا الیه راجعون این تصور که روح انسان از خدا صادر شد و الزاماً باید به آن باز گردد تصوری است که می توان آن را به آسانی از ترکیب انالله و انا الیه راجعون با " کُل شیء یرجع الی اصله " به دست آورد و از همین جاست که مولوی اشتیاق خویش را به رسیدن به خدا چنین بیان می کند :

هر کسی دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش

جهان بینی مولوی اگر چه تمام عناصرِ در بالا گفته شده را در خود پذیرفته ، امّا با این همه نمی توان آن را با هیچ یک از آن عناصر یکی دانست .

مولوی به تعبیرهائی قاطع می گوید و اشاره می کند که : تعالی نفس انسان ، که جوهر واقعی و ابدی اوست ، مخلوق نیست و چون مخلوق نیست و واقعی است پـــس الهــی است ، و ما نمی دانیم که این نفس چگونه از وحدت نخستین خویش جدا افتاده است .

جوهر وجدان مذهبی مولوی همان احساس یگانگی و درد فراق است .

خداوند سرچشمه ی روح انسانی و اصل آن است و روح بر هبوط دردناک و بیان نشدنی خود واقف است .

تمام حیات تلاشی است برای معــرفت نفس ، یعنی شناسائی یگانگی نخستین و بازگشت به اصل .

زندگی ســــفرِ بازگشت است به جانب خداوند و جریان حرکت آن منطبق با فراگرد تکامل است .

جمادی به نامی بدل می شود و نامی به حیوان و حیوان به انسان و انسان به موجود فوق انسانی ، تا سرانجام به مبداء به رسد ، که این فراگرد تکامل تأویل بسیار پُر شکوهی است از آیات قرآنی که

" هو الاول و الاخر - خدا آغاز و انجام است ، و

" انا الیه راجعون - بازگشت همه به سوی اوست ".

آنچه ما از حیات دینی استنباط می کنیم تنها وقتی میسّر است که روابط واقعی یا در درون مطلق یا بین مطلق و آنچه جز مطلق است ممکن باشد ،

هر چند این نظریه دارای اشکال است و عرفا بر این اشکال وقوف کامل داشتند که اَبَر مرد عرفان عملی کوشید تا به کمک نظریه ی معرفتی خود از آن فراتر رود که اشاره نمود : معانی کثرت و حضور و تعالی زاده ی مقولات عقلی - زمان ، مکان ، علیّت و ..... هستند .

این مقولات نمودی هستند ، نه در جوهر روح انسان مصداق دارند و نه در جوهر روح الهی ، و نه در رابطه ی متقابل آنها. مقولات مکانیِ وصل و جدائی ، در عالم روح مصداق نه دارند.

عقل انسانی حتی در این حیات تجربی دارای جنبه های بی زمانی و لامکانی است .

ادامه دارد .....