زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست

در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست

در شعر حافظ ، زاهد از شخصیّت های مشهور و منفی و دوست نداشتنی است و به صورت " واعـظ " ، " شیخ " ، " فقیه " ، " امام شهر " ، " ملک الحاج " ، " مفتی " و " قاضی " نیز از او یاد کرده است  ، و اهل مدرسه و صومعه و مجلس وعظ است ( مراد از صومعه کنایه از مساجد ، زیارتگاه ها ، خانقاه ها و ... است )

زاهد از لحاظ قشری گری و ظاهر پرستی و خرقه پوشی و بعضی صفات دیگر ، با شخصیت منفی دیگری در شعر حافظ همسان و همدرد است و آن همانا " صوفی " است یا به تر به گوئیم " صوفی نما " است ، که او پشمینه پوش تند خو و بری از عشق و بی بهره از معرفت است و دامگاه او خانقاه است .

اما در مقابل این دو چهره ی منفی و منفور ، حافظ یک چهره ی مثبت از انسان کامل در دیوان اشعار خود ارائه داده است که اهل عشق و خرابات یا دیر مغان است و رند هم نام دارد .

 موجودی است خود بین و حق ناشناس ، ظاهر پرست و تزویرگر و صفاتی دیگر دارد که در اشعارش آورده است ، مثلاً :

1 - خودبین و مغرور و بی درد است :

" زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه ..."

" یا رب آن زاهد خود بین که بجز عیب ندید ..."

" برو ای زاهد خود بین که ز چشم من و تو .."

2 - محتسب وار و بوالفضول و عیب گیر رندان است :

" برو ای زاهد و بر دُرد کشان خرده مگیر ..."

" بد رندان مگو ای شیخ و هشدار ...."

" زاهد ار راه به رندی نبرد معذورست ..."

" میخانه را اگر از بهر دل زاهد خود بین بستند ..."

3 - عابد نما و صومعه نشین است :

" زاهد ایمن مشو از بازی غیرت زنهار  /  که ره از صومعه تا دیر مغان اینهمه نیست "

" در صومعه ی زاهد و در خلوتِ صوفی  /  جز گوشه ی ابروی تو محراب دعا نیست "

" زاهد و عجب و نماز و من و مستی نیاز ..."

" زاهد چو از نماز تو کاری نمی رود ..."

4 - ریاکار و جلوه فروش و سست ایمان است :

" واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند  /  چون بخلوت می روند آن کار دیگر می کنند "

" مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس  /  توبه فرمایان چرا خود توبه کم تر می کنند "

" به هیچ زاهد ظاهر پرست نگذشتم  /  که زیر خرقه نه زنار داشت پنهانی "

" گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود  /  تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود "

" امام شهر که بودش سر نماز دراز  /  به خون دختر رز خرقه را قصارت کرد "

" می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب  /  چون نیک بنگری همه تزویر می کنند "

5 - دوستدار جاه و مقام است :

" واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش  /  زانکه منزلگه سلطان دل مسکین منست "

" واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزید  /  من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود "

6 - بی وفا و سست پیمان است :

" بنده ی پیر خراباتم که لطفش دائم است  /  ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست "

" مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ  /  چرا که وعده تو کردی و او بجا آورد "

7 - طمع به نعیم بهشت دارد :

" زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست  /  تا در میانه خواسته ی کردگار چیست "

" چو طفلان تا کی ای زاهد فریبی ..."

8 - اهل عشق نیست :

" نشان مرد خدا عاشقیست با خود دار  /  که در مشایخ شهر این نشان نمی بینم "

" حدیث عشق ز حافظ شنو و نه از واعظ  /  اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد "

9 - اهل حق و حقیقت نیست :

" واعظ ما بوی حق نشنید ، بشنو کاین سخن  /  در حضورش نیز می گویم نه غیبت می کنم "