بیتی از حافظ .زاهد ظاهر پر .....برگه ی ششم
در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست
در شعر حافظ ، زاهد از شخصیّت های مشهور و منفی و دوست نداشتنی است و به صورت " واعـظ " ، " شیخ " ، " فقیه " ، " امام شهر " ، " ملک الحاج " ، " مفتی " و " قاضی " نیز از او یاد کرده است ، و اهل مدرسه و صومعه و مجلس وعظ است ( مراد از صومعه کنایه از مساجد ، زیارتگاه ها ، خانقاه ها و ... است )
زاهد از لحاظ قشری گری و ظاهر پرستی و خرقه پوشی و بعضی صفات دیگر ، با شخصیت منفی دیگری در شعر حافظ همسان و همدرد است و آن همانا " صوفی " است یا به تر به گوئیم " صوفی نما " است ، که او پشمینه پوش تند خو و بری از عشق و بی بهره از معرفت است و دامگاه او خانقاه است .
اما در مقابل این دو چهره ی منفی و منفور ، حافظ یک چهره ی مثبت از انسان کامل در دیوان اشعار خود ارائه داده است که اهل عشق و خرابات یا دیر مغان است و رند هم نام دارد .
موجودی است خود بین و حق ناشناس ، ظاهر پرست و تزویرگر و صفاتی دیگر دارد که در اشعارش آورده است ، مثلاً :
1 - خودبین و مغرور و بی درد است :
" زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه ..."
" یا رب آن زاهد خود بین که بجز عیب ندید ..."
" برو ای زاهد خود بین که ز چشم من و تو .."
2 - محتسب وار و بوالفضول و عیب گیر رندان است :
" برو ای زاهد و بر دُرد کشان خرده مگیر ..."
" بد رندان مگو ای شیخ و هشدار ...."
" زاهد ار راه به رندی نبرد معذورست ..."
" میخانه را اگر از بهر دل زاهد خود بین بستند ..."
3 - عابد نما و صومعه نشین است :
" زاهد ایمن مشو از بازی غیرت زنهار / که ره از صومعه تا دیر مغان اینهمه نیست "
" در صومعه ی زاهد و در خلوتِ صوفی / جز گوشه ی ابروی تو محراب دعا نیست "
" زاهد و عجب و نماز و من و مستی نیاز ..."
" زاهد چو از نماز تو کاری نمی رود ..."
4 - ریاکار و جلوه فروش و سست ایمان است :
" واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند / چون بخلوت می روند آن کار دیگر می کنند "
" مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس / توبه فرمایان چرا خود توبه کم تر می کنند "
" به هیچ زاهد ظاهر پرست نگذشتم / که زیر خرقه نه زنار داشت پنهانی "
" گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود / تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود "
" امام شهر که بودش سر نماز دراز / به خون دختر رز خرقه را قصارت کرد "
" می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب / چون نیک بنگری همه تزویر می کنند "
5 - دوستدار جاه و مقام است :
" واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش / زانکه منزلگه سلطان دل مسکین منست "
" واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزید / من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود "
6 - بی وفا و سست پیمان است :
" بنده ی پیر خراباتم که لطفش دائم است / ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست "
" مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ / چرا که وعده تو کردی و او بجا آورد "
7 - طمع به نعیم بهشت دارد :
" زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست / تا در میانه خواسته ی کردگار چیست "
" چو طفلان تا کی ای زاهد فریبی ..."
8 - اهل عشق نیست :
" نشان مرد خدا عاشقیست با خود دار / که در مشایخ شهر این نشان نمی بینم "
" حدیث عشق ز حافظ شنو و نه از واعظ / اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد "
9 - اهل حق و حقیقت نیست :
" واعظ ما بوی حق نشنید ، بشنو کاین سخن / در حضورش نیز می گویم نه غیبت می کنم "