اشـــــــــــارات قرآن تماماً بر خلاف ثنویت ، به وحدانیّت محض اشاره دارد که تنها دو آیه را دلیل می آورم :

" هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن " ، و هو به کل شیء محیط و غایة قصوی سیر امکان اسقاط اعتبارات و اضافات است و خروج از عالم خودی و اعتبار که عالم غرور است به سوی حقیقت و دار القرار ، و مبنای در هر یک از عوالم غیر ذات حتی الاسماء و الصفات ، بل که ذات بعد مقابلت ها بما سواه بر تنزیل به عالم اعتبار اوست .

" انالله و انا الیه راجعون " ، به لحاظ قوس   کل شی ء یرجع الی اصله به اعتبار فناء در احدیت وجود اسقاط اضافات و رد امانات به اهل ها .

اگر منظور از هادی ( یا بنا بر نوشته ی شما شبکه ی مثبت ) ، خداوند بوده که بی نهایت راه به بی راهه برده اید ، و اگر هم منظور پیامبران بوده است ، به مسائلی از قبیل : اختلاف مذاهب و علل آن ، جبر و اختیار ، وجود کافران و موحدان  ارتباط پیدا می کند که بسیار خلاصه یادآوری می شود :

هر یک از پیامبران ، و ابلیس ، در دو سوی عشق الهی قرار دارند ، هر یک بخشی از این عشق الهی را نصیب شده اند ، تا هر کدام با " بخش " خود عده ای را بقه سوی خود خوانند :

پیامبران به هدایت ،

و ابلیس به ضلالت  می خوانند .

راز آفرینش این دو شخصیت هم در این است که هر یک اسمی از اسماء الهی و صفتی از صفات خداوند هستند  ، زیرا خداوند  را دو نام است :

اول : الرحمن الرحیم

دوم : الجبار المتکبر

که اینها تضاد نیستند ، بل که صفت رحمانیّت ، فرستادگانش را به وجود آورده ، و صفت جباریّت ، ابلیس را به وجود آورده .

منظور به هیچ وجه دفاع از ابلیس نیست  که بسیاری از اندیشمندان بزرگ اسلامی همانند " عین القضات همدانی " در تمهیدات و ..... و اسلام شناسان معتبری همانند " نیکسون " در  The Idea of Personality in Sufism  به این مسئله پرداخته اند .

ابلیس به هنگام امر به سجده نمودن آدم با دو صدا روبرو بوده ،

یکی او را به سجده ی آدم دعوت می کرد ،

و صدای دیگر که از عالم غیب عیب بود می گفت " جز مرا سجده مکن " ،

پس آشکارا ابلیس ابلیس را به سجده ی آدم می خواند ولی در نهان او را از این کار باز می داشت ،

موسی نیز که خلیفه ی خداوند بود ، آشکارا فرعون را به خداوند یکتا دعوت می کرد ، ولی در نهان او را رد می نمود .

در این جا مسئله ی ایمان مطرح است که عرفا معتقد هستند که در ایمان تکوینی هیچ تفاوتی میان مؤمن و کافر نیست  ( پس تضادی میان مؤمن و کافر از نظر ایمان تکوینی نیست ) ، که مولوی در دفتر اول مثنوی ، موسی و فرعون ، هر دو را مسخّر مشیّت خداوند معرفی می کند ، چنان که زهر و پاد زهر ، ظلمات و نور نیز مُسخّر مشیّت او هستند .

این مسئله در عرفان علمی ه8م میان طرفداران و مخالفان ابن عربی مشروحاً بیان شده .

بر اساس نص قرآن ( آیات 12 اعراف ، 31 و 32 الحجر ، 61 اسراء ، 50 کهف ، 116 طه ) ابلیس به دلیل عدم سجده بر " آدم " مردود بارگاه الهی گردید که این امری مسلّم است  ، و به مسئله ی ثنویت و ضدین و دو تضاد ، که برخی مدعی آن شده اند و برخی از ادیان سامی نیز آن را اخذ نموده ربطی نه دارد .

( البته در پاره ای از اسناد آمده که این مسئله ی ثنویت ، که هزاران سال است در برخی تفکر هابوده و برخی از ادیان سامی آن را اخذ کرده اصلش از دین زرتشت اخذ شده که بعدها آنرا تغییر داده اند ، که این صحیح نبوده ، در دکترین زرتشت دو گوهر آفرینش ، مسئله دو نیروی فاعله را که مظهر نیکی محض و بدی و زشتی مطلق است را به طرز کامل و بارزی تشریح نمود ، اما دشمنان زرتشت این را به دو گانه پرستی تعبیر نمودند ) .

با آن که گاثاها که بر جای مانده و دست نخورده ی کتاب زرتشت است ، حتی از این دو گوهر نامی به میان نیامده ، با این وجود ، در موعظه و فلسفه ی او این دو گوهر : " سپنته مینیو " و " انگره مینیو " هست ،

که هر دو را مخلوق " مزدا " فرموده ، و نه مستقل از مزدا و در مقابل و ضد مزدا ، آن دو گوهر ، دو صورت متفاوت از خلقت هستند که مرگ و زندگی است ، و دو مرحله ی اعمال قدرت الهی که دائم باهم در حال نزاع بوده ، در حالی که پیوست با هم هستند ، که این دو در حقیقت خیر و شر یا نیکی و بدی هستند .

امّا نظام خلقت ایجاب می کند که نور و ظلمات که اینها صفات هستند باشند ( از نظر فلاسفه حتی اثبات می شود که ظلمت وجودی نه دارد بل که این نور است که وجود دارد و هر وقت دیده نه شد می گوئیم ظلمت و تاریکی ) زیرا این جهان جنگ است و آن جهان ، صلح است .

ادامه دارد .....