" کاستاندا " در کتاب  " سفر به دیگر سو " نوشته است :

بدون اقتدار به سرزمین ناشناخته قدم گذاشتن ابلهانه است و انسان فقط با مرگ روبرو می شود ، پس هنگامی که عدم اقتدار وجود نه داشت مرگ او را در می یابد " .

در سرزمین ناشناخته ی عرفان ، اقتداری برای هیچ کس نیست جز انسان کامل ، که در این صورت برای بقیه عدم اقتدار وجود دارد ، و بنده هم مثتثنی نیستم ، و تنها در حدود میزان دریافت های خود و درک از گفته های بزرگان اشاراتی را که استنباط کرده و به حقیقت آن رسیده ام می نویسم .

باید این را کاملاً درک کنیم که تمامی حیات تلاشی است برای معرفت نفس ، یعنی شناسائی یگانگی نخستین و بازگشت به اصل .

این زندگی این جهانی ما نیز سفر بازگشت است به جانب مبداء ، که جریان آن هم منطبق است با فراگرد تکامل ، همان طوری که جماد به نامی ، و نامی به حیوان ، و حیوان به انسان ، و انسان به موجود فوق انسانی تکامل می یابد تا سرانجام به مبداء به رسد ، که این مطلب برگرفته و تأویلی است از آیات قرآنی نظیر :

" هو الاوّل و الاخر " - خدا آغاز و انجام است  و " انا الیه راجعون " - بازگشت همه به سوی اوست .

وجود دو مطلق محال است ، و مطلق را نه می توان خلق کرد ، که در این صورت شبکه ی مثبت و شبکه مثنوی کاملاً باطل است و این ثنویت گرائی برخاسته از تفکرات علیل انسانی ضعیف است .

سرشت انسان الهی است ، اما با آن که الهی است مخلوق خداوند می باشد  ، نه با خدا یکی است و نه در جاودانگی شریک و انباز اوست  .

بر اساس نص قرآن ، انسان مخلوقی شریف است که حتی به فرشتگان امر می شود او را سجده نمایند ، این که فرشتگان می بایست انسان را سجده نمایند خود دلیلی بر سرشت الهی انسان است ، و دمیده شدن روح خدائی در قالب آدمی به مفهوم این است که انسان قدیم و ابدی است .

پس حال که چنین است ، وحدت ، کثرت ، آستان ، صدر همه زائیده ی مقوله ی مکانی هستند که خود اصل تکثر است  ، در حالی که جوهر وجود را کثرت و تعدد نیست ، و این جنبه ی مکانی و حیوانی بشر است که باعث ایجاد تعدد و تمایز می گردد ، حال آن که جوهر ارواح یکی است .

و اگر این نکته دریافت و درک شود ، برای درک کننده بسیاری از مسائل خلقت روشن خواهد شد .

تفرقه در روح حیوانی بود

نفس واحد روح انسانی بود

مکان و زمان هم به جوهر روح تعلق نه خواهد داشت .

تو مکانی اصل تو در لامکان

این دکان بر بند و بگشا آن دکان

لامکانی که در او نور خداست

ماضی و مستقبل و حال از کجاست

در نتیجه جوهر روح همان طوری که در ابیات مثنوی مولوی اشاره شده متعلق به عالم بی زمان است  ، پس تنها روح جوهر است و همه ی جهانِ ظاهر مجموعه ای از اعراض آن است که این جهان ظاهر از پدیده های جسمانی و نفسانی تشکیل شده ایت .

به این دلیل است که سالک حقیقی برای رسیدن به جان پاک ، اولین قدم  ، بریدن از عالم جسمانی خارج از وجود خود ،

و قدم دوم جدا شدن از جنبه ی عینی خود حیات نفسانی را مدّ نظر می گیرد .

خداوند جسم های انسان ها را بر بنیاد علت خلق فرموده و آفات را بر آن ها تحمیل نموده و ارواح را تا زمانی معین و مشخص رشد و نمو داده است و سپس با مرگ اسیر و مطیع ساخته که در نتیجه انسان دو جهت و دو نسبت دارد ،

ادامه دارد ......