شمس تبریزی . برگه ی سوم
" هرگز کعب نه باختمی ،
نه به تکلف ، الا طبعاً ،
دستم به هیچ کار نرفتی ،
هر جا وعظی بود آن جا رفتمی " ( تکلّف = به اجبار و کعب = قمار )
**********************
از عهد کودکی ،
این داعی را واقعه ای عجیب افتاده بود ،
کس از حال داعی ، واقف نه ،
پدر من از من ، واقف نی ، می گفت :
اولاً تو دیوانه نیستی ، نمی دانم چه روش داری ؟
تربیت ، ریاضت هم نیست ، و فلان هم ، نیست .
گفتم : یک سخن از من بشنو ،
تو با من چنانی که تخم مرغابی را زیر مرغ خانگی نهادند ،
پرورد و بط بچگان برون آورد .
بط بچکان بزرگ تر شدند ، با مادر به لب جوی آمدند ،
در آب شدند .
مادرشان مرغ خانگی است ، لب ، لب جو می رود امّا امکان آب در شدن نی .
اکنون ای پدر ،
من دریا می بینم ، مرکب من شده است .
وطن و حال من ، اینست ،
اگر تو از منی ؟
یا من از تو ؟
درآ ، در این آب دریا ،
وگر نه ، برو برِ مرغان خانگی .
گفت با دوست چنین کنی ، با دشمن چه کنی ؟
چنین جوان شگفت انگیزی در دوران نوجوانی بسیار فراتر توانسته بود بنگرد ، تابدان جا که عشق الهی
را از دوران جوانی در سر داشته کچ " دریا " می دیده و خودرا دریایی می دانسته است .
من به وقت کودکی ، حکایتی در کتابی خواندم که :
شیخ را وقت نزع تنگ در رسید ، مریدان و معتقدان ،
گرد او در آمدند ، درخواست می کردند که ،
شهادت بیاورد - لا اله الا اله ،
او ، روی ازیشان بگردانید ،
چون الحاح کردند و لابه نمودند ،
گفت : نه می گویم ،
غریو و فریاد از میان مریدان بر آمد که :
آه ، اصل خود این ساعت است ،
این چه واقعه ای است ، واین چه تاریکی است ،
پس حال ما ، چه خواهد بودن .
به خدا ، زاری و نفیر برداشتند .
شیخ به خود آمد گفت :
چه واقعه ای است ؟ شمارا چه بوده است ؟
حال باز گفتند.
گفت : مرااز این خبر نیست ، امّا شیطان آمده بود ،
قدحی "یخ - آب " پیش می جنبانید ، می گفت : تشنه ای ؟
می گفتم : آری .
می گفت : خدارا شریک بگو ، تا بدهمت .
من از او روی گردانیدم ،او بدین سو آمد ،
هم چنین گفت : رو از او بگردانیدم .
این خود راست است ، امّا بنده ی خدا را ، و خاص خدا را ، چو وقت آید ،
چه زهره باشد شیطان راکه گرد او گردد؟
فرشته هم بحساب ، گرد او نگردد .