شمس تبریزی مردی کامل و عالم بود و در سلوک ظاهر و سیر باطن بس مقامی بلند داشت و درک حضور عرفا و حکمای زیادی را نموده بود ، ولی زندگی کامل وی بروشنی مشخص نیست و هر کسی " از ظن خود " یار او شده اما می توان از گفته های وی به باز سازی زندگیش همت کماشت . وی در دوران کودکی نیز استثنایی بود ، از همسالان خود کناره گیری می نمود و به مجالس وعظ می رفته ، و به هیچ وجه دنبال لهو و لعب نه بوده.

" هرگز کعب نه باختمی ،

نه به تکلف ، الا طبعاً ،

دستم به هیچ کار نرفتی ،

 هر جا وعظی بود آن جا رفتمی "     ( تکلّف = به اجبار  و   کعب = قمار )

**********************

از عهد کودکی ،

این داعی را واقعه ای عجیب افتاده بود ،

کس از حال داعی ، واقف نه ،

پدر من از من ، واقف نی ، می گفت :

اولاً تو دیوانه نیستی ، نمی دانم چه روش داری ؟

تربیت ، ریاضت هم نیست ، و فلان هم ، نیست .

گفتم : یک سخن از من بشنو ،

تو با من چنانی که تخم مرغابی را زیر مرغ  خانگی نهادند ،

پرورد و بط بچگان برون آورد .

بط بچکان بزرگ تر شدند ، با مادر به لب جوی آمدند ،

در آب شدند .

مادرشان مرغ خانگی است ، لب ، لب جو می رود امّا امکان آب در شدن نی .

اکنون ای پدر ،

من دریا می بینم ، مرکب من شده است .

 وطن و حال من ، اینست ،

اگر تو از منی ؟

یا من از تو ؟

درآ ، در این آب دریا ،

وگر نه ، برو برِ مرغان خانگی .

گفت با دوست چنین کنی ، با دشمن چه کنی ؟

 

چنین جوان شگفت انگیزی در دوران نوجوانی بسیار فراتر توانسته بود بنگرد ، تابدان جا که عشق الهی

را از دوران جوانی در سر داشته کچ  " دریا "  می دیده و خودرا دریایی می دانسته است .

من به وقت کودکی ، حکایتی در کتابی خواندم که :

شیخ را وقت نزع تنگ در رسید ، مریدان و معتقدان ،

گرد او در آمدند ، درخواست می کردند که ،

شهادت بیاورد - لا اله الا اله ،

او ، روی ازیشان بگردانید ،

چون الحاح کردند و لابه نمودند ،

گفت : نه می گویم ،

غریو و فریاد از میان مریدان بر آمد که :

آه ، اصل خود این ساعت است ،

این چه واقعه ای است ، واین چه تاریکی است ،

پس حال ما ، چه خواهد بودن .

به خدا ، زاری و نفیر برداشتند .

شیخ به خود آمد گفت :

چه واقعه ای است ؟ شمارا چه بوده است ؟

حال باز گفتند.

گفت : مرااز این خبر نیست ، امّا شیطان آمده بود ،

قدحی  "یخ - آب "  پیش می جنبانید ، می گفت : تشنه ای ؟

می گفتم : آری .

می گفت : خدارا شریک بگو ، تا بدهمت .

من از  او روی گردانیدم ،او بدین سو آمد ،

هم چنین گفت : رو از او بگردانیدم .

این خود راست است ، امّا بنده ی خدا را ، و خاص خدا را ، چو وقت آید ،

چه زهره باشد شیطان راکه گرد او گردد؟

 فرشته هم بحساب ، گرد او نگردد .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند ۱۳۹۱ساعت 11:43 توسط علی رضائی نژاد | آرشیو نظرات