شمس مدتی را هم در ارز روم مکتب داری می نمود ، مدتی نیز به کارهای جزوی مشغول بود :

" و چون اجرت دادندی موقوف داشته  تعلل کردی و گفتی تا جمع شود که مرا قرض است تا ادا کنم و ناگاه بیرون شو کرده غیبت نمودی " ( اجرت ناگرفته ) ،

و چهارده ماه تمام در شهر حلب در حجره ی مدرسه به ریاضت مشغول بود  ، " و پیوسته نمد سیاه پوشیدی و پیران طریقت او را کامل تبریزی خواندندی " .

گر زنده جانی یابمی ، من دامنش برتابمی

ایکاشکی در خوابمی ، در خواب بنمودی لقا

پس ، مولانا از آغاز عاشق و به جان جویای مردان حق بوده و به نشانه های کاملان و واصلان آشنائی داشت و مغز را از پوست باز می شناخت و هنگامی که جان بر تن پرتو می افکند .

آن چنان که پرتو جان بر تنست

پرتو ابدال بر جان منست

پرتو ابدال در جان وی می تافت ، و چون شمس الدین را یافت ، آن نشانه ها و تازگی ها که علامت دیدار و اتصال به دریای بی کرانه ی جمال آن معشوق لطیف است را در چهره ی جذّاب و دلفریب او دید ،

از گرمی و گیرائی نفس او دانست که با معدن لطافت و دل فریبی و دل ربائی پیوند دارد و هم به جذب جنسیّت دست از دل و جان برداشت و سر در قدمش گذاشت و آن عشق بی چون و شور پرده در که سالیان دراز در نهاد مولانا مستور و فرصت ظهور نه داشت تاب مستوری نیاورد و سر از روزن جان آن عارف غزالّی صفت و عاشق پارسا صورت و صوفی مفتی شکل به در آورد و نوای بی خودی و شور مستی در عالم انداخت و صلای عشق در داد .

مولانائی که تا روز دیدار با شمس ، مردمان بی نیازش می شمردند ، نیازمن ، دست به دامن شمس در آویخت و با وی به خلوت نشست و چنان که درِ دل بر خیال غیر دوست بست و آتش استغنا را در منبر و محراب زد و به ترک مسند تدریس و کرسی وعظ نموده و به خدمت استاد عشق زانو زد و با آن همه استادی ، نوآموز گشت .

هر چند در آغاز کار آشنائی ، قبل از غرق شدن در شمس حقیقت همچنان سخت پابند رعایت ظاهر شرع بود ، امّا چون آفتاب حقیقت بر مشرق جانش تافت به اشارات شمس به سماع درآمد .

مولانا در انوار شمس تبریز مستغرق شد و از یاران منقطع ، و بر اساس روشی که کمال در صحبت مردان کامل است شبانه روز با او بود ، و همان طوری که قوّت فقر و تصوف در مصاحبت و دمسازی یار است که آینه ی جمال تمامی سالک است  ، دست در دامن صحبت شمس الدین محکم نمود .

تقریباً ، حدود شانزده ماه دوران مصاحبت مولانا با شمس دوام داشت ، و پس از آن ، شمس از گفتار و رفتار مردمان متعصب قونیه و یاران مولانا که او را ساحر می نامیدند ، بقه تنگ آمده و رنجیده خاطر گشته و سرِ خویش گرفت و به رفت .

پس از رفتن شمس ، مولانا در طلب شمس بود که خبر یافت شمس در شام است ، و لذا پیام و نامه متواتر به فرستاد و چهار غزل سرود و به خدمت شمس ارسال نمود که در نهایت بر دل شمس تأثیر گذاشت و تمایل پیدا نمود که بار دیگر به جانب آن یار دل سوخته عنان مهر بتابد .

مولانا فرزند خود ، سلطان ولد را به طلب شمس روانه نمود تا از گناه و گستاخی مریدان درگذرد ،  سلطان ولد  با بیست تن از یاران برای آوردن " آن صنم گریز پا " ساز سفر کرد تا شمس الدین را در دمشق یافت .

شمس خواهش مولانا را پذیرفت و عازم قونیه گردید ،

ادامه دارد ...