"  راست نه توانم گفتن ،

که من راستی آغاز کردم ، مرا بیرون کردند ،

اگر تمام راست کنمی ،

به یک بار ،

همه شهر ، مرا بیرون کردندی  "

****************

از این مسلمانی ،

ملول شده بودم .

از گرسنگی می کشندم ،

می خورند جهت هوای خود ،

و مردان خدا ، گرسنه . "

بسیاری از مردمان بر او خورده می گرفتند ، به جهت ضعف اندامش که زائیده ی فقر و گرسنگی بود ، بارها دشنامش هم می دادند و طردش می کردند ، اگر اندک درهمی هم داشت ، برای خواب به کاروانسرائی می رفت ، و اگر وجهی نه بود به مسجد پناه می برد تا چند لحظه ای را در خانه ی خدا ، ودر خانه ی پناه دهنده ی بی پناهان بیاساید ، امّا در می یافت که خانه ی خدا هم صاحب و خامی ضعیف کش دارد ، که بی رحم و ظاهر پرست است و اورا با خشنونتِ تمام و اهانت آمیز از خانه ی خدا هم بیرون می راندند.

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند ۱۳۹۱ساعت 9:59 توسط علی رضائی نژاد | آرشیو نظرات