"  اخلاطیان گویند که :

ای طویل !

برو تا دشنامت ندهیم ،

مرا " طویل " گفت ،

من ، زود بیرون آمدم < "

افلاکی در مناقب الارفین نوشته که : به یک روز شمس الدین ، از قیصریه به آق سرا رسیده ، در مسجدی مسافر شد ، بعد از نماز خفتن ، مؤذن مسجد به جد گرفت که :

از مسجد بیرون آی ، و به جائی مهمان شو.  شمس گفت : مرد غریبم ، معذور دار ، طمع چیزی نه دارم ، بگذار مرا تا بیاسایم . مؤذن از غایت بی ادبی و چشم تنگی ، سفاهت عظیم کرده ، بسی جفا نمود. شمس فرمود که : زبانت بیاسامد .فی الحال زبانش برآماسید، و مولانا شمس الدین بیرون آمد و به سوی قونین روانه شد.

شمس را بسیار آزار می دادند ، چه اولاً "  اهل الله " همیشه در زحمت و عذابند ، دوماً وضعیت ظاهری شمس باعث می شد اورا ولگرد و لا ابالی به دانند ، دیوانه و بی خانمان بدانند و نه تنها در کوی و برزن ، مسجد و مدرسه بل که در خانقاه نیز آزاد نه بود ، چه توانگران به ظاهر درویش هم از اهانت کردن به او مضایقه نه داشتند تحقیر گرانه و کینه توزانه در میان حرفش می دویدند و موجبات آزار و اذیت او می شدند ، مردم نیز به شدّت بیش تری و حتی به هنگامی که در حجره ای بود شب هنگام ، به در حجره اش مدفوع آدمی می پاشیدند.

" لابه کرد که به هم رویم که کودکان ،

با تو خو کرده اند ، و الفت ها دارند.

البته مرا نیک بختی نه سازد ، از نازکی و بد طبعی ،

از این نازکی گریختم ،

در آن حجره می ساختم که بر در می ریدند ،

ومن ، برون می آمدم ، حدث آن مست را ،

بامداد به جاروب ، از پیش ، می روفتم ، و خاموش ،

ناگاه چیزی شنیدندی ، سرفرود آورندی به عذر ،

گفتمی : نی ، نی ، اگر من نیک بودمی ، مقام من اینجای بودی ؟

تاگفتی که : این دیوانه است . "

شمس کراراً طعم تلخ ملامت و آوارگی و گرسنگی و نیز مشقّت و فراق را کشیده بو که دنیا را پُر از زشتی می دید.