شمس تبریزی . برگه ی هشتم
نور در نور ، لذت در لذت ،
فر در فر ، کَرَم در کَرَم است ،
این که سایه ، می بینم ، همه ، دنیا ( پستی ) است ؟
همه ، عالم زشتی و قبح است ،
و ، فناو ، بی ذوقی ،
چگونه این سایه ی آن باشد ؟ "
یعنی چگونه ممکن است این مظهر پلیدی سایه ی آن عالم نور باشد ؟ طبیعی است که انسان را به تفکر وا می دارد ، به صدا در می آورد ، که این دنیا ، این مظهر پلیدی عمیقاً پست و پلید است ، با دیدن این همه پلیدی " اهل الله " آرزوی مرگ خواهند داشت ، که این مطلب را دریکی از نوشته های افلاکی در مناقب العارفین می توان دید :
روزی جنازه ی جوانی را می بردند ، واهل عزا و مردم ، نوحه ها می کردند ،
ناگاه شمس الدین مقابل افتاده ، فرمود که:
این نامراد پُر حسرت را کجا می برند ، تا ما را به برند که سال ها درین حسرت خون جگر می خوریم و آن دست نه می دهد .
امّا نه باید تفکر نمود که شمس از تجمل و زیبائی زندگی بری و بیزار بوده ، او کراراً زیبائی زندگی را ستوده و از خوش بودن هم دم می زده ، هر چند پلیدی های زندگی را آشکار می نماید :
" مراد از این " حدیث " عجب می آید که :
" الد� �%iu8hC/زندڨیُ>" انهنین , ،
" نه دیإ86 , ،
<986 همٲ خومی دیإ86 , 3C986 همٴ عغی دیإ86 , 3C986 همٸ5ی بدس، دیإ8D8� . =9�اگر %D� ا٨ری بن دست6یي7قت8رۮس؈8ی �%8 تبء و مقبول شد ،زهی من ، پس من ، خود را چگونه خوار کرده بودم ؟
چندین گاه ، خویشتن را ، نه می شناختم ،
زهی عزت و بزرگی من ،
خود را هم چنین یافتم : گوهری ، در آبریزی . "
************
خوشم ، خوشم ، چنان خوشم که از خوشی ،
در دو جهان نه می گنجم . "
************
مقصود من ، از دشنام ، و درشتی ،
آن است که ، تا آن درشتی ، از " اندرون " بیرون آید ، و زیانی نه کند .
امّا قوّت تحمّل ، و حلم به کمال است ،
و هیچ مرا با رنج نسبتی نیست ،
رنج از هستی بُوَد ،
وجود من ، پُر از خوشی است ،
چرا رنج بیرونی را ، به خود گیرم ؟
به جوابی و دشنامی ، دفع کنم ، و از خانه بیرون اندازم . "
************
" در اندرون من ، بشارتی هست ،
عجبم می آید ازین مردمان که بی آن " بشارت " شادند ،
اگر یکی را ، " تاج زرین " بر سر نهادندی ،
بایستی راضی نه شدندی که :
ما ، این را چه کنیم ، ما را آن گشاد اندرون می باید ،
کاشکی این چه داریم ، همه بستندی ،
آن چه از ماست ، به حقیقت به ما دادندی . "
*************
بااین همه دیوانگی ام ،
چندین عاقلان را ، در کوزه کرده ام .
با این همچ ، بی خبری ام ،
باخبران را ، زیر بغل گرفته ام .
در اندرون من ، بشارتی بود :
گوئی می پریدمی ، برزمین ، نیستمی . "