" عالم اله ؟

نور در نور ، لذت در لذت ،

فر در فر ، کَرَم در کَرَم است ،

این که سایه ، می بینم ، همه ، دنیا  ( پستی ) است ؟

همه ، عالم زشتی و قبح است ،

و ، فناو ، بی ذوقی ،

چگونه این سایه ی آن باشد ؟ "

یعنی چگونه ممکن است این مظهر پلیدی سایه ی آن عالم نور باشد ؟ طبیعی است که انسان را به تفکر وا می دارد ، به صدا در می آورد ، که این دنیا ، این مظهر پلیدی عمیقاً پست و پلید است ، با دیدن این همه پلیدی " اهل الله " آرزوی مرگ خواهند داشت ، که این مطلب را دریکی از نوشته های افلاکی در مناقب العارفین می توان دید :

روزی جنازه ی جوانی را می بردند ، واهل عزا و مردم ، نوحه ها می کردند ،

ناگاه شمس الدین مقابل افتاده ، فرمود که:

این نامراد پُر حسرت را کجا می برند ، تا ما را به برند که سال ها درین حسرت خون جگر می خوریم و آن دست نه می دهد .

 امّا نه باید تفکر نمود که شمس از تجمل و زیبائی زندگی بری و بیزار بوده ، او کراراً زیبائی زندگی را ستوده و از خوش بودن هم دم می زده ، هر چند پلیدی های زندگی را آشکار می نماید :

" مراد از این " حدیث " عجب می آید که :

" الد� �%iu8hC/زندڨیُ>" انهنین , ،

" نه دیإ86 , ،

<986 همٲ خومی دیإ86 , 3C986 همٴ عغی دیإ86 , 3C986 همٸ5ی بدس، دیإ8D8� .

=9�اگر %D� ا٨ری بن دست6یي7قت8رۮس؈8ی �%8 تبء و مقبول شد ،

زهی من ، پس من ، خود را چگونه خوار کرده بودم ؟

چندین گاه ، خویشتن را ، نه می شناختم ،

زهی عزت و بزرگی من ،

خود را هم چنین یافتم : گوهری ، در آبریزی .  "

************

خوشم ، خوشم ، چنان خوشم که از خوشی ،

در دو جهان نه می گنجم . "

************

مقصود من ، از دشنام ، و درشتی ،

آن است که ، تا آن درشتی ، از "  اندرون  " بیرون آید ، و زیانی نه کند .

امّا قوّت تحمّل ، و حلم به کمال است ،

و هیچ مرا با رنج نسبتی نیست ،

رنج از هستی بُوَد ،

وجود من ، پُر از خوشی است ،

چرا رنج بیرونی را ، به خود گیرم ؟

به جوابی و دشنامی ، دفع کنم ، و از خانه بیرون اندازم . "

************

"  در اندرون من ، بشارتی هست ،

عجبم می آید ازین مردمان که بی آن " بشارت " شادند ،

اگر یکی را ،  " تاج زرین  " بر سر نهادندی ،

بایستی راضی نه شدندی که :

ما ، این را چه کنیم ، ما را آن گشاد اندرون می باید ،

کاشکی این چه داریم ، همه بستندی ،

آن چه از ماست ، به حقیقت به ما دادندی . "

*************

بااین همه دیوانگی ام ،

چندین عاقلان را ، در کوزه کرده ام .

با این همچ ، بی خبری ام ،

باخبران را ، زیر بغل گرفته ام .

در اندرون من ، بشارتی بود :

گوئی می پریدمی ، برزمین ، نیستمی . "

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند ۱۳۹۱ساعت 17:43 توسط علی رضائی نژاد | آرشیو نظرات