عشق
لافهای بیهُده تا کی زنند این عاشقان
هر کس از پندار خود در عشق لافی می زند
عشق از پندار خالی ، وز چنین و از چنان
گاهی عشق چون ذات بود صفت را تا به آن قائم شود .
گاهی عشق ذات بیود و روح صفت تا قیام روح بدو باشد ، امّا برای هر کسی این مهم نباشد که این بعد از محو باشد .
گاهی عشق آسمان بود و روح زمین تا در زمان مناسب بارد .
گاهی عشق تخم باشد و روح زمین تا خود چه روید .
گاهی روح ، عشق را چون زمین باشد تا درخت عشق از او بروید .
گاهی عشق گوهر کانی بود و روح کان ، تا خود چه گوهرست و چه کان است .
گاهی عشق آفتاب باشد در آسمانِ روح تا چون تابد .
گاهی عشق شهاب باشد در هوای روح تا چه سوزد .
گاهی عشق زین باشد بر مرکب روح تا که بر نشیند .
گاهی عشق لگام باشد بر سر سرکشی روح تا خود به کدام جانب گرداند .
گاهی عشق زنجیر قهر کرشمه ی معشوق باشد در بند روح .
و گاهی هم عشق زهر ناب باشد در کام قهر وقت روح تا خود که را گردد و که را هلاک کند .