عشق پوشیده است و هرگز کس ندیدستش عیان

لافهای بیهُده تا کی زنند این عاشقان

هر کس از پندار خود در عشق لافی می زند

عشق از پندار خالی ، وز چنین و از چنان

گاهی عشق چون ذات بود صفت را تا به آن قائم شود .

گاهی عشق ذات بیود و روح صفت تا قیام روح بدو باشد ، امّا برای هر کسی این مهم نباشد که این بعد از محو باشد .

گاهی عشق آسمان بود و روح زمین تا در زمان مناسب بارد .

گاهی عشق تخم باشد و روح زمین تا خود چه روید .

گاهی روح ، عشق را چون زمین باشد تا درخت عشق از او بروید .

گاهی عشق گوهر کانی بود و روح کان ، تا خود چه گوهرست و چه کان است .

گاهی عشق آفتاب باشد در آسمانِ روح تا چون تابد .

گاهی عشق شهاب باشد در هوای روح تا چه سوزد .

گاهی عشق زین باشد بر مرکب روح تا که بر نشیند .

گاهی عشق لگام باشد بر سر سرکشی روح تا خود به کدام جانب گرداند .

گاهی عشق زنجیر قهر کرشمه ی معشوق باشد در بند روح .

و گاهی هم عشق زهر ناب باشد در کام قهر وقت روح تا خود که را گردد و که را هلاک کند .