آن چنان که پرتو جان بر تن است                             پرتو ابدال بر جان من است

در آن هنگام نیز شمس تبریزی گفته بود ک:

" کسی میخواستم از جنس خود ،

که او را قبله سازم ، و روی بدو آرم که از خود ، ملول شده بودم .

تاتو ، چه فهم کنی از این سخن که می گویم که :

از خود ، ملول شده بودم .

اکنون ، چون قبله ساختم ،

آن چه من می گویم ، فهم می کند ، درمی یابد. "

و نیز همان طوری که سلطان ولد و افلاکی نقل کرده اند شمس گفته بود :

" مرا شیخی بود ابوبکر نام ، در شهر تبریز ، جمله ولایت ها راازو یافتم ، امّا در من چیزی بود که شیخم نه دید ، و هیچکس نه دیده بود ،

آن چیز را درین حال مولانا دید . "

و پس از آن که ملاقات دست داد و شمس و مولوی هم دیگر را دیدند سه ماه تمام هر دو به خلوت در حجره ای نشستند و اصلاً بیرون نیامدند حتی به جهت تجدید وضو .

" سه ماه تمام در حجره ی خلوت نشستند ،

که اصلاً بیرون نیامدند ،

وبه کلی حضرت مولانا از تدریس و تذکیر ،

فاغ گشته به تقدیس قدیس اعظم ( شمس ) مشغول شد ."

شمس در این مدت به همان صورتی که باید مولوی ساخته شود ، او را پرداخت نمود ، و ریاضت داد ، و در نهایت نیز حلم او را به ترفندهائی آزمود:

" روزی مولانا شمس الدین به طریق امتحان ،

از حضرت والدم ( مولوی ) شاهدی التماس کرد .

پدرم حرم خود " کرا خاتون " راکه در جمال و کمال جمیله ی زمان ، و ساره ی ثانی بود ، و در عفت و عصمت ، مریم عهد خود ، دست به گرفته در میان آورد. شمس فرمود : او خواهر جان من است ، نه نمی باید .، بل که نازنین شاهد پسری می خواهم که به من خدمتی کند . مولانا فی الحال ، فرزند خود " سلطان ولد " را که یوسف یوسفان بود ، پیش آورد و گفت : امید است که به خدمت و کفش گردانی شما ، لایق باشد.

شمس فرمود که ، او فرزند دلبند من است ، حالیا ، قدری صهبا دست دادی ، بعضی وقت ها به جای آب ، استعمال می کردم که مرا از آن ، ناگزیرست . همانا پدرم ، به نفسه بیروت آمده ، دیدم که سبوئی از محله ی جهودان پر کرده و بیاورد ، و در نظر او به نهاد ، دیدم که مولانا شمس الدین ، فریادی بر آورد و جامه ها ، بر خود چاک زده سر در قدم پدرم نهاد و فرمود که : من غایت حلم مولانا را امتحان می کردم .

 

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند ۱۳۹۱ساعت 14:49 توسط علی رضائی نژاد | آرشیو نظرات