چند قطعه
که نمی توان گرفتن ، نظر از تو ماه پاره
گهری به سینه پنهان ، ز محبت تو دارم
اگر آتش غمت سوخت ، مرا به یک شراره
چه بشرح عرضه دارم ، ز دقایق کمالت ؟
که به صد زبان خصالت ، نتوان کنم شماره
چو به دست دوست باشد ، سر و کار عاشقان را
چه وقوف استشاره ؟ چه لزوم استخاره ؟
اثری نکرد " اُنسی " به دلش به هیچ روئی
دو زبانه تیر آهم ، که شدی ز سنگ خاره .
*
سر سودا زده را بیم ز رسوائی نیست
عاشق دل شده را تاب شکیبائی نیست
تا که مجنون نشوی در طلب لیلائی
سر موئی خبرت ز آیت شیدائی نیست
وادی عشق و جنون مسکن جانبازانست
طی این مرحله از بادیه پیمائی نیست
از سر شوق اگر پا به ره عشق نهی
در دلت هیچ غم از پستی و بالائی نیست
جهد بنما که به سر منزل مقصود رسی
رسم عشاق وفادار تن آسائی نیست
مرد این ره ز خطر باک ندارد " اُنسی "
هر که را بیم خطر هست توانائی نیست
*
چگونه با لب خندان مدام خون نخورم
ز شوق روی تو دارم به دل هزاران داغ
بر آن سرم که نشینم خموش در کُنجی
به رغم مدعیان گزیده شیوه زاغ
چرا بساز کنم نغمه ای در این بستان ؟
که گوش ها شده آکنده از فغان کلاغ
*
از هزاران در یکی گیرد سماع
چونکه هر کسی قابل پیغام نیست