6 – اگر خداوند را دریای حیات بخوانیم ، یا حیات دریاها ، این قیاس چندان روشنگر نیست ، به تر است به گوئیم خدا آن است که هم این و هم آن از اوست و هر هسته ای از حیات در قیاس با هستی او پوسته ای بیش نیست .

اگر دین جمله ی آن چیزی باشد که بتوان در مورد خدا گفت  ، باز هم به انتزاعی محض می رسد و نه به خدا .

و این به معنی نوعی نیهیلیسم ( هیچ گرائی ) تعقلی و مذهبی است  ، که نظیرش را در دستگاه " ودانتا " که دارای انسجام منطقی است می یابیم که به هیچ هیچ و سکوت پایان می پذیسرد .

پس این خداشناسی منفی را مولوی با منظم ساختن عناصر مثبت توازن بخشیده تا برداشت فردی از خدا میسّر گردد .

همچنان که هر کسی در معرفت

می کند موصوف غیبی را صفت

فلسفی از نوع دیگر کرده شرح

باحثی مر گفت او را کرده جرح   ( دفتر دوّم )

هر یک از ره این نشانها زان دهند

تا گمان آید که ایشان زان دِهنَد

این حقیقت دان نه حقّند این همه

نی به کلی گمرهانند این رمه

زانکه بی حق باطلی ناید پدید

قلب را ابله به بوی زر خرید   ( دفتر دوّم )

آنکه گوید جمله حقند ، احمقیست

و آنکه گوید جمله باطل ، او شقیست   ( دفتر دوّم )

هر کسی می کوشد تا خدای ناشناخته را تعریف کند .

فیلسوف تعریفی را بیان می کند ، و باحثی قول او را جرح و تعدیل می کند ، و سومی منکر هر دو می شود ، کسی راه وصول به او را چنان وصف می کند که گوئی خود از آنجاست .

نه این تمامی حقیقت است و نه همه ی آنان تماماً بر خطا هستند ، حق و باطل ضرورتاً به هم مربوط هستند .

مولوی معرفت انسان را به خدا به بهترین وجه با آوردن داستان فیل در خانه ی تاریک ، چنین به تصویر کشیده است :

پیل اندر خانه ی تاریک بود

عرضه را آورده بودندش هنود

از برای دیدنش مردم بسی

اندر آن ظلمت همی شد هر کسی

دیدنش با چشم چون ممکن نبود

اندر آن تاریکیش کف می بسود

آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد

گفت همچون ناودانست این نهاد

آن یکی را دست بر گوشش رسید

آن بَرو چون بادبیزن شد پدید

آن یکی را کف چون بر پایش بسود

گفت شکل پیل دیدم چون عمود

آن یکی بر پشت او بنهاد دست

گفت خود این پیل چون تختی بُدست

همچنین هر یک به جزوی که رسید

فهم آن می کرد هر جا می شنید

از نظرگه گفتشان شد مختلف

آن یکی دالش لقب داد این الف

در کف هر کس اگر شمعی بُدی

اختلاف از گفتشان بیرون شدی

چشم حس همچون کف دستست و بس

نیست کف را بر همه ی او دسترس

چشم دریا دیگرست و کف دیگر

کف بهل ، وز دیده ی دریا نگر

جنبش کف ها ز دریا روز و شب

کف همی بینی و دریا نی ، عجب

ما چو کشتی ها بهم بر می زنیم

تیره چشمیم و در آب روشنیم

ای تو در کشتیِّ تن رفته به خواب

آب را دیدی ، نگر در آبِ آب

آب را آبیست کو می راندش

روح را روحیست کو می خواندش   ( دفتر سوّم )

ادامه دارد .....