شمس تبريزي در سال 645 هجري قمري از قونيه به گونه اي رفت كه " ندهد كس زمن نشان هرگز " ، با آن كه شمس گفته بود كه نشاني از من پيدا نمي كنيد ، بااين وجود مولانا در طلب شمس بعد ها نيز جست و جو نمود ولي تنها اخباري مبني بر روئيت  شمس در دمشق به مولانا ميرسيد  كه منجر به دو مرتبه سفر وي در طلب شمس به دمشق گرديد ولي هيچ نشاني نه توانست از شمس به دست آورد ، و شمس ديگر روي نه نمود .

" سخن من فهم نمي كنند ، چنان كه آن خطاط ،

سه گونه خط نوشتي ،

يكي او خواندي ، نه هيچ كس ديگر ،

يكي را ، هم او خواندي ، هم غير ،

يكي ، نه او خواندي ، نه غير او ،

آن خط سوم منم كه سخن گويم ، نه من دانم ، نه غير من . "

سخنان شمس در عين روشني ، مبهم است و در عين دل پذيري و نغز ، فشرده ، كوتاه و نقادانه است ، مي بايست در آن انديشيد ، و به عمق باطن آن رسيد ، هرچند شمس گزيده گو بوده امّا موقع شناس و " يكه شناس " بود ، و با هركس ، و بهر هنگام سخن نمي گفت .

" هنوز مارااهليت گفت ، نيست ،

كاشكي اهليت شنودن بودي ،

تمام گفتن مي بايد ، و تمام شنودن ،

امّا بر دل ها ، مُهر است ،

برزبان ، مُهر است ،

و بر گوش ها مُهر است .

اين عجوبه ي روزگار دريائي بود ، از همان نوجواني دريائي بود ، و عشق به كمال را دريافت نموده بود كه اين چنين شيدائي و سوخته بود ، امّا اين عشق تصوف چيست ؟ كه اين چنين به دل ها صفا مي بخشد ، از تعصب ها مي كاهد ، تضاد ها را هم آهنگ مي نمايد ، وناهمواري ها را هموار ، و گسستگي ها رابهم پيوند مي دهد ، بي قراري هارا آرامش ، آشفتگي ها را سامان ، و ناشكيبائي ها را پايان مي دهد.

اين عشق تصوف كه شمس و مولوي راه دريافتش را روشن نمودند ، عشقي است الهي  ، و نه عشق فردي ، انحصاري نيست ، در راه آن عاشقان بسياري مي سوزند و مي سازنا ، امّا معشوق يكيست ، عشقيست ايثاري ، شور هم بستگيست ، آفريننده است ، امّا تباهيگر نيست ، آز جنسي در آن نيست ، رشك آلود نيست ، پالايشگر است ، چنين عشقي ، شيدائي ليلي به مجنون ، شيفتگي وامق به عذرا ، كشش شيرين به خسرو ، محبت محمود به اياز نيست . عشق والاي انساني كامل به خداوند است ،  به همه ي انسانها بي تفاوت ، نسبت به سياه و سفيد ، بي تبعيض نسبت به ترك و تاجيك ، همسان نسبت به رومي و زنگ ، برابر نسبت به كافر و مسلمان ، عشق به خود دوست و مظاهر آن.

" به جهان خُرم از آنم ،

كه جهان خُرم از اوست ،

عاشقم بر همه عالم ، مه همه عالم از اوست . "

در چنين عشقي است كه همه ي دل ها به يك ديگر پيوند مي خورد ، تعلق خاطر پايداري به وجود مي آيد ، كيمياي سعادت بشر و دواي درد جمله علت هاي بشر ،و طبيب جمله دردها . عاشق رسيده به چنين عشقي به جاي همه ي انسان ها آرزوي مرگ و اتصال به او را دارد ، و حاضر است عذاب و شكنجه هاي احتمالي همه را به جان براي خود بخرد.

" كاشكي ، بَدَلِ همه ي خلق ، من به مُردمي ،

تا خلق را مرگ نه بايستي ديد‌،

كاشكي ، حساب همه ي خلق ، با من به كردي ،

تا خلق را ، به قيامت حساب نه بايستي ديد ،

كاشكي ، عقوبت همه خلق ، مرا كردي ،

 تا ايشان را ، دوزخ نه بايستي ديد. "

شمس بسيار معتقد به شرع بود و احكام الهي را بر هر چيزي اولي ميدانسته ، هر چند عشق تصوف او را به ايثار وامي داشت ، يعني لطيف ترين عاطفه ي بشري ، شفابخش رنج هاي عميق انساني كه تسلي بخش خاطر هاست ،‌هم چون پادزهريست كه امروزه و هر زماني عميقاً بدان نيازمنديم ، ما چون عميقاً تنها هستيم ، جدت از هم ديگر مي باشيم ، گسسته از تمام پيوندها ، هراسان از تمام انسان نماها ، و طوفان زده در گرداب رويدادها شناوريم ، شمس در عصر خود تمام اين تضادها ، جدائي هاي دردناك ، واماندگي ها و تنهائي هاي اندوهبار را لمس كرده بود .

" آخر ،

چرا جدا اند آدميان ؟ "

***************

"تنهات يافتم ،

هريكي به چيزي مشغول ، و بدان خوش دل و خرسند ،

بعضي ، روحي بودند ، به روح خود مشغول بودند ،

بعضي به عقل خود ، بعضي به نفس خود ،

ترا بي كس يافتم ،

همه ياران ، رفتند به سوي مطلوبان خود ،

تنهات ، رها كردند ،

من يار بي يارانم ."

***************

" بعضي ،

خيال خود را ، به خدائي گرفته اند ."

***************

" خدا پرستي آن است كه ،

خود پرستي را رها كني ."

***************

" همه ، فداي آدمي اند ،

و آدمي ، فداي خويش "

 

اين عشق شمس ، عشق به كمال است كه اين چنين درس ايثار مي دهد، درس غم خواري ، و بار گيري از دوش مردمان .

" بار خود ، از دوش مردمان بردار ،

وبار ايشان بكش ، و طمع از ايشان ببُر ،

و آنِ خود پيش ايشان نه ،

 ايشان توانگري مي خواهند ، تو درويشي خواه ،

ايشان عز مي خواهند تو ذّل خواه ."

عشق به كمال آئين گوشه گيري و چله نشيني نيست ،‌" جمع " است و نه " انفراد " ، زندگي است در ميان مردمان ، و زيستن براي آنان ، حتي زهد صرف نيست ، مگر نه آن كه " بهاء ولد " فقيهي زاهد بود و كتابش بر زهد صرف متكي بود ، امّا شمس مولانا رااز خواندن كتاب " بهاء ولد " منع نمود ، و مولانا نير بدين توصيه همت گماشت تا آن كه دريا دل و جور كش مردمان گرديد.

" دل ز دانش ها به شستم ، آشنائي يافتم ،

ظلمت هستي  به ماندم ، روشنائي يافتم ،

عطارد وار ، دفتر باره بودم ، زير دست اديبان مي نشستم ،

چو ديدم ، لوح پيشاني ساقي ، شدم مست و ، قلم ها را شكستم ."

ادامه دارد ..

 

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 12:52 توسط علی رضائی نژاد | آرشیو نظرات