شمس تبریزی . برگه ی شانزدهم
" سخن من فهم نمي كنند ، چنان كه آن خطاط ،
سه گونه خط نوشتي ،
يكي او خواندي ، نه هيچ كس ديگر ،
يكي را ، هم او خواندي ، هم غير ،
يكي ، نه او خواندي ، نه غير او ،
آن خط سوم منم كه سخن گويم ، نه من دانم ، نه غير من . "
سخنان شمس در عين روشني ، مبهم است و در عين دل پذيري و نغز ، فشرده ، كوتاه و نقادانه است ، مي بايست در آن انديشيد ، و به عمق باطن آن رسيد ، هرچند شمس گزيده گو بوده امّا موقع شناس و " يكه شناس " بود ، و با هركس ، و بهر هنگام سخن نمي گفت .
" هنوز مارااهليت گفت ، نيست ،
كاشكي اهليت شنودن بودي ،
تمام گفتن مي بايد ، و تمام شنودن ،
امّا بر دل ها ، مُهر است ،
برزبان ، مُهر است ،
و بر گوش ها مُهر است .
اين عجوبه ي روزگار دريائي بود ، از همان نوجواني دريائي بود ، و عشق به كمال را دريافت نموده بود كه اين چنين شيدائي و سوخته بود ، امّا اين عشق تصوف چيست ؟ كه اين چنين به دل ها صفا مي بخشد ، از تعصب ها مي كاهد ، تضاد ها را هم آهنگ مي نمايد ، وناهمواري ها را هموار ، و گسستگي ها رابهم پيوند مي دهد ، بي قراري هارا آرامش ، آشفتگي ها را سامان ، و ناشكيبائي ها را پايان مي دهد.
اين عشق تصوف كه شمس و مولوي راه دريافتش را روشن نمودند ، عشقي است الهي ، و نه عشق فردي ، انحصاري نيست ، در راه آن عاشقان بسياري مي سوزند و مي سازنا ، امّا معشوق يكيست ، عشقيست ايثاري ، شور هم بستگيست ، آفريننده است ، امّا تباهيگر نيست ، آز جنسي در آن نيست ، رشك آلود نيست ، پالايشگر است ، چنين عشقي ، شيدائي ليلي به مجنون ، شيفتگي وامق به عذرا ، كشش شيرين به خسرو ، محبت محمود به اياز نيست . عشق والاي انساني كامل به خداوند است ، به همه ي انسانها بي تفاوت ، نسبت به سياه و سفيد ، بي تبعيض نسبت به ترك و تاجيك ، همسان نسبت به رومي و زنگ ، برابر نسبت به كافر و مسلمان ، عشق به خود دوست و مظاهر آن.
" به جهان خُرم از آنم ،
كه جهان خُرم از اوست ،
عاشقم بر همه عالم ، مه همه عالم از اوست . "
در چنين عشقي است كه همه ي دل ها به يك ديگر پيوند مي خورد ، تعلق خاطر پايداري به وجود مي آيد ، كيمياي سعادت بشر و دواي درد جمله علت هاي بشر ،و طبيب جمله دردها . عاشق رسيده به چنين عشقي به جاي همه ي انسان ها آرزوي مرگ و اتصال به او را دارد ، و حاضر است عذاب و شكنجه هاي احتمالي همه را به جان براي خود بخرد.
" كاشكي ، بَدَلِ همه ي خلق ، من به مُردمي ،
تا خلق را مرگ نه بايستي ديد،
كاشكي ، حساب همه ي خلق ، با من به كردي ،
تا خلق را ، به قيامت حساب نه بايستي ديد ،
كاشكي ، عقوبت همه خلق ، مرا كردي ،
تا ايشان را ، دوزخ نه بايستي ديد. "
شمس بسيار معتقد به شرع بود و احكام الهي را بر هر چيزي اولي ميدانسته ، هر چند عشق تصوف او را به ايثار وامي داشت ، يعني لطيف ترين عاطفه ي بشري ، شفابخش رنج هاي عميق انساني كه تسلي بخش خاطر هاست ،هم چون پادزهريست كه امروزه و هر زماني عميقاً بدان نيازمنديم ، ما چون عميقاً تنها هستيم ، جدت از هم ديگر مي باشيم ، گسسته از تمام پيوندها ، هراسان از تمام انسان نماها ، و طوفان زده در گرداب رويدادها شناوريم ، شمس در عصر خود تمام اين تضادها ، جدائي هاي دردناك ، واماندگي ها و تنهائي هاي اندوهبار را لمس كرده بود .
" آخر ،
چرا جدا اند آدميان ؟ "
***************
"تنهات يافتم ،
هريكي به چيزي مشغول ، و بدان خوش دل و خرسند ،
بعضي ، روحي بودند ، به روح خود مشغول بودند ،
بعضي به عقل خود ، بعضي به نفس خود ،
ترا بي كس يافتم ،
همه ياران ، رفتند به سوي مطلوبان خود ،
تنهات ، رها كردند ،
من يار بي يارانم ."
***************
" بعضي ،
خيال خود را ، به خدائي گرفته اند ."
***************
" خدا پرستي آن است كه ،
خود پرستي را رها كني ."
***************
" همه ، فداي آدمي اند ،
و آدمي ، فداي خويش "
اين عشق شمس ، عشق به كمال است كه اين چنين درس ايثار مي دهد، درس غم خواري ، و بار گيري از دوش مردمان .
" بار خود ، از دوش مردمان بردار ،
وبار ايشان بكش ، و طمع از ايشان ببُر ،
و آنِ خود پيش ايشان نه ،
ايشان توانگري مي خواهند ، تو درويشي خواه ،
ايشان عز مي خواهند تو ذّل خواه ."
عشق به كمال آئين گوشه گيري و چله نشيني نيست ،" جمع " است و نه " انفراد " ، زندگي است در ميان مردمان ، و زيستن براي آنان ، حتي زهد صرف نيست ، مگر نه آن كه " بهاء ولد " فقيهي زاهد بود و كتابش بر زهد صرف متكي بود ، امّا شمس مولانا رااز خواندن كتاب " بهاء ولد " منع نمود ، و مولانا نير بدين توصيه همت گماشت تا آن كه دريا دل و جور كش مردمان گرديد.
" دل ز دانش ها به شستم ، آشنائي يافتم ،
ظلمت هستي به ماندم ، روشنائي يافتم ،
عطارد وار ، دفتر باره بودم ، زير دست اديبان مي نشستم ،
چو ديدم ، لوح پيشاني ساقي ، شدم مست و ، قلم ها را شكستم ."
ادامه دارد ..