جملگی نوشته اند که شمس تبریزی در 26 جمادی الاخر سال  642 مولوی را در قونیه دید که همین سال نیز آغاز سرودن مثنوی بوده است .

در حالی که با قرائن موجود بسیار بعید می نماید که چنین عالم غزالی صفتی که نا پخته بوده و روزهای خود را به قیل و قال ، و " قال صادق و قال باقر " می گذرانیده به یک باره پخته و مثنوی ارشاد گونه را بسراید .

می توان گفت مولانائی که تا آن روز که شمس را دید و همه او را کامل می دانستند و بی نیاز از مربّی ، به یک باره نیازمند وار به دامن شمس درآویخت و با وی به خلوت نشست و آتش استغنا را در محراب و منبر زد و به ترک مسند تدریس و کرسی وعظ گفت و " درِ خلوت بروی غیر به بست " و در خدمت استاد عشق زانو زد و با همه ی استادی نو آموز گشت .

شیخ استاد ، گشت نو آموز

درس خواندی به خدمتش هر روز

مولانا از این به بعد در قمار عشق خود را باخت و به جای اقامه ی نمازط و مجلس وعظ به سماع نشست و چرخیدن و رقص بنیاد گذاشت و به جای قیل و قال مدرسه و جدال اهل بحث ، گوش به نغمه ی جانسوز نی و ترانه ی دلنواز رباب داد.

مولانا در انوار شمس تبریز مستغرق شد و از یاران بُرید و در دامن صحبت شمس همّت گماشت و هر چه داشت همه را در قدم شمس نثار کرد .

یاران و شاگردان و حتی خویشاوندان مولانا با شمس دشمن شدند و با چشمان غرض آلود او را می نگریستند و حتی او را مردی لاابالی و بیرون از معرفت می نامیدند و به شیخی و پیشوائی او رضا نمی دادند و تمکین مولانا که  شیخ و شیخ زاده و مفتی بود برایشان بسی گران بود .

اهالی قونیه و اکابر زُهاد و علماء و متشرعین متعصب  از تغییر روش مولانا خشمگین و همه شاکی بودند و لذا همگام با مریدان به ملامت و سرزنش برخاستند ، با این وجود مولانا سرگرم کار خود بود .

شمس تبریزی از رفتار و گفتار مردم متعصب قونیه و یاران مولانا که حتی او را ساحر می نامیدند رنجیده خاطر گشت و پس از شانزده ماه مصاحبت با مولانا ، از قونیه رفت .

اکنون مولانا عاشقی پخته شده است  و " در هر تار مویش شمسی آونگان " است ، او عشق را دریافت داشته که  دریافت این عشق را در دیوان کبیر چنین بیان می کند :

مرده بُدم ، زنده شدم ، گریه بُدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

و حتی شرح می دهد که چگونه بده و بستان صورت گرفته تا عشق به او ارزانی شده :

گفت که : " دیوانه نه ای ، لایق این خانه نه ای "

رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفت که : " سرمست نه ای ، رو که ازین دست نه ای "

رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

گفت که : " تو کشته نه ای ، در طرب آغشته نه ای "

پیش رُخ زنده کنش کشته و افکنده شدم

گفت که : " تو زیر ککی ، مست خیالی و شکی "

گول شدم ، هول شدم ، وز همه پراکنده شدم

گفت که : " تو شمع شدی ، قبله ی این جمع شدی "

جمع نیّم ، شمع نیّم ، دود پراکنده شدم

گفت که : " شیخ و سری ، پیش رو و راه بری "

شیخ نیّم ، پیش نیّم ، امر ترا بنده شدم

گفت که : " با بال و پَری ، من پَر و بالت ندهم "

در هوس بال و پَرش بی پر و پرکنده شدم

گفت مرا دولت نو : " راه مرو رنجه مشو

زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم "

گفت مرا عشق کهن : " از بَر ما نقل مکن "

گفتم : " آری ، نکنم  ، ساکن و باشنده شدم "

ادامه دارد ......