شمس تبریزی . برگه ی هیجدهم و انتهائی
ما نيز قادر به شناخت نفس درون خود هستيم ، امّا ناتوان در مهار و يا پيكار با آن مي باشيم ، مولوي معتقد بود كه " نفس " را با غير از گرسنگي ، هيچ طاعتي مغلوب نه مي كند ، امّا همو نيز گفته :
" دل من ، مي نيارامد كه با دلبر بيارامد / نبايد كرد ترك دل نبايد خصم شده جان "
مي توان نتيجه گرفت امكان مهار نفس وجود نه دارد ، ولي سازش و پذيرش آن باعث همزيستي مسالمت آميز مي گردد ، هم چنان كه موسيقي و سماع نيز اين همزيستي را فراهم مي آورد ، كه گفته شده :
" چون آدمي را نفس و هوي و عقل و روح است ، هركدام از اين چهار را نيازمند غذايي مي باشد ، و هر آن چه به آدمي مي رسد غذاي يكي از اين چهار است و چون يكي از غذا نصيبي ببرد حال بقيه به وحشت مي افتد و در نتيجه پريشاني به وجود مي آيد ، امّا اگر چيزي رسد كه جملگي نصيبي از آن ببرند خصومت منقطع شده و هريك به غذاي خود مشغول مي گردند ، كه سماع اين حالت و اين غذاست " .
از شاعران معاصر ، سهراب سپهري همين همزيستي مسالمت آميز را بدين صورت بيان نموده است :
" هركه با مرغ هوي دوست شود ،
خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود ."
شمس در ابتدا با زهد و رياضت از جواني مشغول مهار نفس شد كه افلاكي گفته :
" مولانا شمس الدين ، در شهر حلب ، چهارده ماه در حجره ي مدرسه اي در آمد ، به رياضت و مجاهده ، به غايتي مشغول شد كه اصلاً يك روز از حجره بيرون نخراميد ، از ديوار حجره آواز آمد كه "
" آخر نفس ترا نيز بر تو حقي است "
مرحمت فرموده تبسم كنان ترك اعتكاف كرده و به سوي دمشق عزيمت نمود . "
گويند كه همين نقطه عطفي در زندگي شمس گرديده و به اجتماع و با عشق به " پيكار " بي هوده با نفس پايان بخشيد ، و اگر چه معتقد به پيكار با نفس چه در جهان برون و چه در دنياي درون بوده ، امّا درك كرده بود كه مشكل در "درون " است كه بالاترين مشكل بشري هم خود بشر است كه در درونش قرار دارد .
حكمت سه گونه است : يكي گفتار ، دوم كردار ، سوم ديدار.
حكمت گفتار ، عالمان را است ،
حكمت كردار ، عابدان را است ،
حكمت ديدار ، عارفان را است .
در انتها متذكر مي گردد كه شمس عقل را وابسته مي دانسته ، نه وارسته ، و لذا به آن نه مي توان با ديد ارزش مطلق نگريست ، امّا يكي از راه هاي فرعي براي رسيدن به حقيقت مي باشد و نه شاهراه آن .
" زين خرد جاهل همي بايد شدن / دست در ديوانگي بايد زدن "
" آزمودم عقل دور انديش را / بعد ازين ديوانه سازم خويش را "
تاليف در مورخه يكم دي ماه 1389 ( مقاله دوازدهم از كتاب عشق )