در تذكره اولياي عطار نقلي از عبدالله تروغبندي طوسي آمده كه گويد :‌" منصور حلاج با دو سگ سياه از كشمير مي آمد ، منصور حلاج نان مي خورد و به سگان مي داد و چون برفت ، شيخ عبدالله گفت اين سگ نفس او بود كه از پي او مي دويدند ، سگ ما  در درون مانده است و ما از پي او مي دويم ، پس فرق بُود از كسي كه متابع  سگ بُود  تا كسي كه سگ متابع وي بُود.

ما نيز قادر به شناخت نفس درون خود هستيم ، امّا ناتوان در مهار و يا پيكار با آن مي باشيم ، مولوي معتقد بود كه " نفس " را با غير از گرسنگي ، هيچ طاعتي مغلوب نه مي كند ، امّا همو نيز گفته :

"  دل من ، مي نيارامد كه با دلبر بيارامد      /      نبايد كرد ترك دل نبايد خصم شده جان  "

مي توان نتيجه گرفت امكان مهار نفس وجود نه دارد ، ولي سازش و پذيرش آن باعث همزيستي مسالمت آميز مي گردد ، هم چنان كه موسيقي و سماع نيز اين همزيستي را فراهم مي آورد ، كه گفته شده :

" چون آدمي را نفس و هوي و عقل و روح است ، هركدام از اين چهار را نيازمند غذايي مي باشد ، و هر آن چه به آدمي مي رسد غذاي يكي از اين چهار است و چون يكي از غذا نصيبي ببرد حال بقيه به وحشت مي افتد و در نتيجه پريشاني به وجود مي آيد ، امّا اگر چيزي رسد كه جملگي نصيبي از آن ببرند خصومت منقطع شده و هريك به غذاي خود مشغول مي گردند ، كه سماع اين حالت و اين غذاست " .

از شاعران معاصر ، سهراب سپهري همين همزيستي مسالمت آميز را بدين صورت بيان نموده است :

"  هركه با مرغ هوي دوست شود ،

خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود ."

شمس در ابتدا با زهد و رياضت از جواني مشغول مهار نفس شد كه افلاكي گفته :

" مولانا شمس الدين ، در شهر حلب ، چهارده ماه در حجره ي مدرسه اي در آمد ، به رياضت و مجاهده ، به غايتي مشغول شد كه اصلاً يك روز از حجره بيرون نخراميد ، از ديوار حجره آواز آمد كه "

" آخر نفس ترا نيز بر تو حقي است "

مرحمت فرموده تبسم كنان ترك اعتكاف كرده و به سوي دمشق عزيمت نمود . "

گويند كه همين نقطه عطفي در زندگي شمس گرديده و به اجتماع و با عشق به " پيكار " بي هوده با نفس پايان بخشيد ، و اگر چه معتقد به پيكار با نفس چه در جهان برون و چه در دنياي درون بوده ، امّا درك كرده بود كه مشكل در "‌درون " است كه بالاترين مشكل بشري هم خود بشر است كه در درونش قرار دارد .

حكمت سه گونه است : يكي گفتار ، دوم كردار ، سوم ديدار.

حكمت گفتار ، عالمان را است ،

حكمت كردار ، عابدان را است ،

حكمت ديدار ، عارفان را است .

در انتها متذكر مي گردد كه شمس عقل را وابسته مي دانسته ، نه وارسته ، و لذا به آن نه مي توان با ديد ارزش مطلق نگريست ، امّا يكي از راه هاي فرعي براي رسيدن به حقيقت مي باشد و نه شاهراه آن .

"   زين خرد جاهل همي بايد شدن    /    دست در ديوانگي بايد زدن   "

"    آزمودم عقل دور انديش را            /    بعد ازين ديوانه سازم خويش را   "

تاليف در مورخه يكم دي ماه 1389                ( مقاله دوازدهم از كتاب عشق )