ابو سعید ابوالخیر ، خویشتن کاوی خود را چنین بیان می کند :

گاهی چو ملائکم ، سر بندگی است

گه چون حیوان ، بخواب و خور ، زندگی است

گاهم چ=و بهائم ، سرِ درندگی است

سبحان الله ، این چه پراکندگی است

مولانا می گوید :

نه مستم من ، نه هُشیارم ، نه در خوابم ، نه بیدارم

نه با یارم ، نه بی یارم ، نه غمگینم ، نه شادانم

این تضاد از نظر عرفان ، بنیادی ، درونی و  همیشگی است ، این غوغاگر درون است  که این چنین حقیقت را بیان می کند که :

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

آنانــــــــی که رهرو عرفان هستند باید بیش تر فعال باشند تا منفعل ، بیش تر سازنده باشند تا پذیرنده  ،

بیش تر عامل باشند تا معمول ، بیش تر " اکتیو " باشند تا  " پاسیو " .

به همین علت است که رهرو به مهم ترین اصل عرفان یعنی شناخت خویشتن باید به پردازد ،

چون به قول شمس تبریزی :

" ذره ای از چرک اندرون آن کند که صد هزار چرک بیرون نه کند  "