خویشتن کاوی
گاهی چو ملائکم ، سر بندگی است
گه چون حیوان ، بخواب و خور ، زندگی است
گاهم چ=و بهائم ، سرِ درندگی است
سبحان الله ، این چه پراکندگی است
مولانا می گوید :
نه مستم من ، نه هُشیارم ، نه در خوابم ، نه بیدارم
نه با یارم ، نه بی یارم ، نه غمگینم ، نه شادانم
این تضاد از نظر عرفان ، بنیادی ، درونی و همیشگی است ، این غوغاگر درون است که این چنین حقیقت را بیان می کند که :
در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
آنانــــــــی که رهرو عرفان هستند باید بیش تر فعال باشند تا منفعل ، بیش تر سازنده باشند تا پذیرنده ،
بیش تر عامل باشند تا معمول ، بیش تر " اکتیو " باشند تا " پاسیو " .
به همین علت است که رهرو به مهم ترین اصل عرفان یعنی شناخت خویشتن باید به پردازد ،
چون به قول شمس تبریزی :
" ذره ای از چرک اندرون آن کند که صد هزار چرک بیرون نه کند "