سینه مالامال درد است . برگه ی اول
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهائی به جان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و ز نو آدمی
بهاء الدین خرمشاهی در تفسیر این غزل در کتاب دوجلدی " حافظ نامه " صفحات 1202 الی 1207 جلد دوم غیر از مصراع اول بیت دوم هیچ شرح و تفسیری بر این غزل ارائه نه داده است .
بیت چهارم این غزل
" سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغست از حال ما کو رستمی "
منظور خود را از این غزل روشن نموده اسیت .
هم جنس و همدم در این عالم خاکی وجود نه دارد کما اینکه " آدمی " هم در این عالم خاکی به دست نمی آید ، به همین علت آنانی که سیر تکاملی بالاتری را به نسبت دیگران پیموده اند و در مراتب انسانیّت به درجاتی بالاتر رسیده اند در تنهائی باطنی خود بسر می برند که طبیعتاً دل آنان از همین تنهائی پُر درد تر است و این که درد برای چنین افرادی اصولاً مصداق پیدا کرده که هیچ یک از چنین افرادی هم چشم آسایش از این گردون نه دارند .
اکنون به تر است که بجای پرداختن به درد ، ساقی جامی دهد تا لحظه ای در این دنیای خاکی بیاسایم .
اما در بیت هفتم غزل که برخی هم استفاده ی ابزاری از این بیت می نمایند و به ظاهر معنی آن اکتفا نموده و تفکر کرده حافظ می گوید : آدمی در این عالم خاکی یافت نمی شود و آدمی مربوط به عالم غیر خاکی است پس باید دگر باره آدمی را ساخت و عالمی دیگر را دگر باره ساخت .
امّا در حقیقت این معنی ظاهری مراد نیست ، اولاً حافظ اشاره می کند که این عالم خاکی ، عالم غربت است و خشم و آز و شهوت در درون آدمی بی تابی می کند و راه خودش را به سوی خودش بسته است .
بسیاری از چیزها " راهزنان راهند " و تا هنگامی که در این عالم خاکی هستیم ، از بهشت رانده شده ایم و در ساحت خاک زمین گیریم که طبیعتاً فرصتی نه داریم تا در خلوت خود آئیم و آنی بیندیسیم که چیستیم و کیستیم ، از کجائیم و به کجا می رویم ، چنان در از بین بردن وقت خود هستیم که دیگر زمانی نمی ماند تا " عارف وقت خویش " باشیم و آن را دریابیم .
پس در این زمان که از حالت های طبیعی خود بی نصیب مانده ایم ، طبیعت نیز حالت های انسانی خود را از دست می دهد ، اکنون جمعی می مانیم که فقط دونده ایم ، دونده در میدان کسب و کاسبانه ی اجتماعی پریشان .
در چنین عالمی ، هیچ وقت " آدمی " به دست نمی آید و باید عالمی دیگر را در خود به سازیم ، سیر و سلوکی دشوار در وادی ناامن نفسانی .
از سوی دیگر حافظ اشاره می کند این عالم خاکی سرای تکلیف است ، سرای درد و جنگ ، جنگ همه چیز با همه چیز ، که با نظریه ی تنازع بقای داروین ، تبدل اتفاقی و انتخاب طبیعی مطابقت دارد و مولانا جلال الدین رومی زیرکانه ترین بیان را در اینمورد در مثنوی برای ما روشن و اشاره نموده است :
این جهان جنگ است کل چون بنگری
ذره با ذره چو دین با کافری
جنگ فعلی هست از جنگ نهان
زین تخالف آن تخالف را بدان
جنگ طبعی ، جنگ فعلی ، جنگ قول
در میان جزوها ، حربیست قول
این جهان زین جنگ قائم می بود
در عناصر در نگر تا حل شود
پس بنای خلق بر اضداد بود
لاجرم ماجنگییم از ضّر و سود
هست احوالمان خلاف همدگر
هر یکی با هم مخالف در اثر
پس تمام زندگی ما در این عالم جنگ است ، جنگ همه چیز با همه چیز ، هر ذره ای با ذره ی دیگر در گیر است ، خَلق همان جنگ اضداد است ، که بدون این جنگ همگانی عالمی وجود نه تواند داشت ، و تنها عالم روح عالم صلح است .
و لذا در این عالم ، عالی بر پشت دانی زندگی می کند و در این امر بیدادی نیست .
حلق حیوان چون بریده شد به عدل
حلق انسان رست افزون گشت فضل
این فرآیند تکامل و تطور است ، عالی بدین وسیله پرورش می یابد و دانی نیز بالاتر می رود ، ماده در گیاه مستحیل می شود ، و گیاه در حیوان مستحیل می گردد و حیوان می شود ، حیوان نیز در انسان مستحیل می شود و انسان می گردد .
ادامه دارد .......