برای گشودن حقیقت خلقت باید ابتدا به قرآن مراجعه نمود هر چند تورات و انجیل نیز همین مطالب را بیان داشته ، زیرا عقاید همه ی فرقه های اسلامی بر قرآن مبتنی است .

در قرآن ، در مورد خلقت و عمل آفرینندگی خداوند بقه دو کلمه ی " خلق " و " امر " که اشاره به عالم طبیعت و عالم روح دارد بر می خوریم .

مولوی در دفتر ششم می گوید :

پس له الخلق و له الامرش بدان

خلق صورت ، امر جان راکب بر آن

در مورد روح ظاهراً از پیامبر اسلام سئوال می شود که بر حسب آیه ی :

" یسئلونک عن الروح ، قل من امر ربی "

مشخص می شود که روح از عالم امر نشأت گرفته .

عالم امر به عالم اراده یا عالم روح در مقابل عالم طبیعت تعبیر شده که همه ی فلاسفه و عرفا نیز این تعبیر را مسلّم دانسته و مولوی نیز به آن اشاره نموده :

بی جهت دان عالم امر ای صنم

بی جهت تر باشد آمر لاجرم

ویا

عالم خلقست با سوی و جهات

بی جهت دان عالم امر و صفات

و در جای دیگر نیز به کلمه ی " کُن " اشاره می کند ، یعنی کلمه ی امری که هرگاه خداوند اراده کند چیزی را از عدم به وجود آورد از او صادر می شود ، و در ادامه ی این اشاره می گوید که :

ماهیّت امر فی نفسه واحد و لایتجزی است ، امّا چون در عالم طبیعت صورت می گیرد در زمان و مکان سریان می یابد که در نتیجه ماهیّت روح یگانه و ناپیدا است .

" فارابی " نیز چندین قرن قبل از مولوی بنیان تصور خود را از روح بر همان خلق و امری که قرآن بیان کرده یعنی عالم خلق و عالم امر قرار داده بود ، پس می توان گفت که فلاسفه ی اسلامی نیز همانند عرفا با تکیه بر قرآن ، روح را از عالم طبیعت فراتر برده و از همه ی قید و بندها رهانیدند ، با این تفاوت کـــه فلاسفه از " فارابی " تا " ابن رشد " ، روح را با کلمه یا عقل کل اینهمانی دادند امّا عارفان که به مبانی عرفان وفادار بودند آن را از عقل کل هم فراتر بردند .

کثرت در حقیقت وجود نه دارد ، حقیقی یکی است ، پس ارواح بشری حتی در عین کثرت واحدند .

کثرت محصول مقوله ی زمان و مکان است که تنها در مورد طبیعت با عالم خلق مصداق پیدا می کند و نه در مورد روح که از عالم امر و فوق حس است .

مولوی مفهومِ وحدت روح را نیز با آیات قرآنی پیوند داده که در آن آیات بیان شده بشر از نفس واحدی خلق شده است ( آیه ی 98 سوره 6 ، و آیه ی 27 سوره ی 31 )

مولوی بر این وحدت روح یعنی وحدت جوهر و اصل ارواح تکیه می کند بدون آن که از این معنی ترسی داشته باشد که آنچه از لحاظ منطقی بر این مقدمات مترتب است به نوعی یک بُنی یا مطلق گرائی از سنخ ودانتای هندی خواهد انجامید نه به آنچه پانتئیسم بر آن اطلاق می شود .

اگرچه مولوی اصلاً مایل نیست از گفته اش چنین نتیجه یا نتایجی گرفته شود و هرگاه این تناقضات منطقی او را محاصره می کنند به نوعی تجربه ی فوق حسی را اشاره می نماید که از این تناقضات منطقی فراتر می رود و در آن تشخص فردی در آن واحد هم هست و هم نیست .

به خوبی می توان درک نمود که از این وحدت روح ، بنا به ماهیتش تنها می توان آن را از طریق تمثیل هائی چون : وحدت نور به رغم تنوع یا کثرت چراغ ها نمایش داد ، که مولوی نتایج عملی سودمندی از این تمثیل ها می گیرد .

مثلاً : آیه ی 136 سوره 2 : " لا تفرق بین احد منهم " ( از یک دیگر جدا نکنیم و میان هیچ یک از پیامبران فرق نه گذاریم ) .

آیه ی 84 سوره ی 3 : " لا تفرق بین احد منهم "

آیه ی 285 سوره ی 2 : " لا نفرق بین احد منهم " .

که تمثیل :

ده چراغ ار حاضر آید در مکان

هر یکی باشد به صورت غیر آن

فرق نتوان کرد نور هر یکی

چون به نورش روی آری بی شکی

مولوی این مفهوم را مبنای نگرش به نور جهانگیر حقیقت در تمام ادیان قرار می دهد و می گوید هیچ تفاوتی بین پیامبران نیست در حالی که بر خلاف وی این به ظاهر مسلمانان متعصب کوته فکر متحجر بر خلاف گفته ی قرآن فرق می گذارند .

ادامه دارد ......