سینه مالامال درد است . برگه ی ششم
جان پاک را با هیچ یک از جنبه های عینی آن نمی توان یکی دانست .
مادّی ، وجود را با ماده و پدیده های آن یکی می شمارد و فلسفه به طور کلی بدان سو گرایش دارد که روح را با معرفت عقلانی اینهمانی دهد .
ظاهراً این انتزاع در همه دستگاه های مهم عرفان فلسفی عاملی مشترک است .
برهمن شیوائی و شارح مشهور " سوتره ها " Shankaracharya که صاحب فلسفه ی " ودانتا " است در فلسفه ی خود ، و نیز " افلوطین " در تلاش خویش برای رسیدن به " احد لایوصف " دقیقاً از یک شیوه ی انتزاعی پیروی می کنند .
در دفتر لول مثنوی ، مولوی اشاره می کند که :
گر توهم می کند او عشق ذات
ذات نبود وهم اسماء و صفات
وهم زائیده ز اوصاف واحدست
حق نزائیدست او لم یولدست
همین ابیات دلیل بارزی است بر اینکه مولوی از ذات الهی مفهوم نفی ئی دارد و نه اثباتی ، یعنی از راه نفی اوصاف به او می رسد و نه از راه اثبات اوصاف .
مولوی در اشاره به خطای انسان در یکی شمردن خود یا جز خود با هر جنبه ی عینی از حیات خود در دفتر چهارم مثنوی می گوید :
ای تو در پیکار خود را باخته
دیگران را تو ز خود نشناخته
تو بهر صورت که آیی بیستی
که منم این ، والله آن تو نیستی
این تفکر را کراراً در مثنوی اشاره و تکرار کرد که از نظر معنی و بیان با دستگاه فلسفی هندی " ودانتا " شباهت بی نظیری دارد .
به قسمتی از درآمد " شانکارا " را بر " شرح ودانتا " ملاحظه نمائید : ( صفحات 49 و 55 و 57 کتاب Paul Deussen , Das System des Vedanta , vierte ant , چاپ لیپزیک 1923 )
" پس شک نیست که بود یکی در دیگری صدق نمی کند که بدین ترتیب می توان نتیجه گرفت که حالات نفسانی یکی نزد دیگری یافت نمی شود .
حاصل آنکه عالمِ نمود را نمی توان به عالمِ بود منتقل کرد و برعکس ، یعنی انتقال جوهر و کیفیات آن به عرض مطلقاً خطاست .
با این حال راست و ناراست ، توامان ( امور عینی و امور ذهنی ) که بر معرفت نادرست مبتنی است در ذات انسان وجود دارد و انسان جوهر و عرض را به جای یک دیگر می گیرد . این دو با آن که مطلقاً متفاوتند امّا انسان این تمیز را در نمی یابد و می گوید : این منم ، این از آنِ من است .
هنگامی که کسی به هنگام صحبت از خوشبختی زن و فرزند خویش می گوید : بر من خوش ( یا نا خوش ) می گذرد ، از این راه کیفیات اشیاء بیرون از خود را به خویشتن انتقال می دهد .
به همین نحو وقتی می گوید : من فربهم ، من لاغرم ، من سفیدم ،من می ایستم ، من می روم ، من می جهم ، حالات نفسانی خود یعنی : خواست ، آرزو ، تردید ، تصمیم و جز آن را به خارج از خویشتن انتقال می دهد ".
ادامه دارد ......