از این به بعد صوفیان هیچگاه در حقانیّت گفته های " منصور حلّاج " شک نه کردند ، اگر چه برخی نیز معتقد بودند که اسرار نمی باید هویدا شود ، امّا چون راز فاش گشت و از پرده بیرون افتاد در جریانات فکری اسلام از همان زمان تجلّی یافت .

معنی " صدور " با فلسفه ی نوافلاطونی که گاهی جامه ی سامیِ " خلق " را بر آن می پوشانیدند در تصوف وارد شد ، چنانکه مثلاً عقل کل به جای آن که نخستین صادر از عقل مطلق تعریف شود به صورت حدیثی کاملاً مجعول شکل گرفت ، که " اول ما خلق الله العقل - نخستین چیزی که خدا آفرید عقل بود " .

فلسفه ی نو افلاطونی - ارسطوئی که " اخوان الصفا " مبانی فلسف ی خود را برآن گذاشتند به طریق خاص خویش قائل به وحدت نهائی انسان و خداست و نظریه ی ساده ی غیر متافیزیکی قرآن بازگشت به سوی خدا را به منزله ی رجوع روح به وحدت مطلقی که از آن صادر شده بود تأویل می کند .

این تصور که روح انسان از خدا صادر شد و الزاماً باید به آن باز گردد تصوری است که می توان آن را به آسانی از ترکیب " انا لله و انا الیه راجعون " را با " کل شیء یرجع الی اصله " به دست آورد و از همین جاست که مولوی اشتیاق خویش را به رسیدن به خدا چنین بیان می کند :

هر کسی دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش

جهان بینی مولوی اگر چه تمام عناصر در بالا گفته شده را در خود پذیرفته ، امّا با این همه نمی توان آن را با هیچ یک از آن عناصر یکی دانست .

مولوی به تعبیرهائی قاطع می گوید و اشاره می کند که تعالی نفس انسان که جوهر واقعی و ابدی اوست مخلوق نیست و چون مخلوق نیست و واقعی است پس الهی است و ما نمی دانیم که این نفس چگونه از وحدت نخستین خویش جدا افتاده است .

جوهر وجدان مذهبی مولوی همان احساس یگانگی و درد فراق است . خداوند سرچشمه ی روح انسانی و اصل آن است ، روح بر هبوط دردناک و بیان نشدنی خود واقف است .

تمام حیات تلاشی است برای معرفت نفس ، یعنی شناسائی یگانگی نخستین و بازگشت به اصل .

زندگی سفرِ بازگشت است به جانب خداوند و جریان حرکت آن منطبق با فراگرد تکامل است .

جمادی به نامی بدل می شود و نامی به حیوان و حیوان به انسان و انسان به موجود فوق انسانی ، تا سرانجام به مبداء برسد ، که این فراگرد تکامل تأویل پر شکوهی است از آیات قرآنی که " هو الاول و الاخر - خدا آغاز و انجام است " و " انا الیه راجعون - بازگشت همه به سوی اوست " .

آنچه ما از حیات دینی استنباط می کنیم تنها زمانی میسّر است که روابط واقعی یا در درون مطلق یا بین مطلق و آنچه جز مطلق است ممکن باشد ، اگر چه این نظریه دارای اشکال است و عرفا برای اشکال واقف بودند که ابر مرد عرفان عملی کوشید تا به کمک نظریه ی معرفتی خود از آن فراتر رود که اشاره نمود :

معانی کثرت و حضور و تعالی ، زاده ی مقولات عقلی - زمان ، مکان ، علیّت و .... هستند . .

این مقولات نمودی هستند ، نه در جوهر روح انسان مصداق دارند و نه در جوهر روح الهی ، و نه در رابطه ی متقابل آنها .

مقولات مکانیِ وصل و جدائی در عالم ارواح مصداق نه دارند . ع7قل انسانی حتی در این حیات تجربی دارای جنبه های بی زمانی و لامکانی است .

ادامه دارد ....