در عالمِ روح کثرت و وحدت هر دو واقعی اند و یگانگی آنها هم خود واقعیتی است ، و این حقیقت به تجربه ای در می آید که نمی توان آن را به زبان اعداد بیان کرد .

دو شیء نمی توانند در مکانی واحد وجود داشته باشند امّا دو اراده می توانند کاملاً یکی شوند که مثال عالی آن استغراق و فنای تام اراده ی عاشق در اراده ی معشوق است .

مولوی نمونه ی عرفان والی است که بینش او در مورد زندگی بیش تر از آنکه مسئله ی " خلق " باشد مســئله ی " تکامل " است .

توجه به تلاش او برای آشتی دادن نظریه ی " خلق " با مفاهیم تطّور بسیار جالب است و گفته هایش در این مورد به تمثیل وابسته است که می گوید :

" هر چند انسان از گِل خلق شده امّا با این وجود صورت وی به یک باره پدید نیامده زیرا خداوند با قدم های تدریجی عمل می کند " .

" زانکه تدریج از سنّت های شه است " .

صورت آدمی نیز طی مدتی دراز تکمیل شد که در آن هر روز برابر با هزار سال بود .

" زین سحر تا آن سحر سالی هزار " .

مسئله ی تکامل بسیار اهمیت دارد و هدف غائی در عرفان بوده و یکی از خصوصیّات بارز عرفا به ویژه مولوی است زیرا مولوی کاملاً قائل به تطّور است .

ارسطو یکی از معتقدان به تکامل بوده و او معتقد بود که هر موجود بالفعلی هم ماده است و هم صورت ،

ماده است نسبت به صورت بالاتر از خود و صورت است در مقایسه با ماده ی دارای صورت اسفل ، ماده ای که در آن وجود بالفعل می کوشید در آن ماده خود را تحقق بخشد .

مایه ی اندیشه ی تکاملی بیش از آنچه در فلسفه ی ارسطو یافت شود در فلسفه ی نو افلاطونیان دیده می شود که قائل به صدور از احد ازلی و ابدی و رجوع به آن است .

امّا اندیشه ی مذهبی سامی از این مفهوم مطلقاً بیگانه بود . جهان شناسی هر سه دین سامی قائل به خلق از عدم است در مدت شش روز ، و در سراسر قرون وسطی مسیحیّت بر این اعتقاد بود که از آغاز آفرینش بیش از شش هزار سال نمی گذرد .

قرآن با جرح و تعدیل هائی اساساً همین مفهوم را تکرار نموده است ، پس در نتیجه مطلقاً شکی نیست که ریشه ی عقیده ی صدوری را در تفکر سامی نمی توان یافت .

فلسفه ی یونانی ، جهان را ابدی می داند امّا قائل به هیچ حرکتی ، به پیش و به بالا که حیات را جاودانه تکامل بخشد نیست ، اعتقاد به تکرار ابدی ادوار ظاهراً وجه مشترک شیوه های مختلف فکری یونان باستان بوده است .

ادامه دارد ......