عشق به کمال

       چون به دریا می توان راه یافت               سوی یک شبنم چرا باید شتافت

       هرکه داند گفت با خورشید راز                کی  تواند  ماند  بایک ذره باز ؟

عشق مقام است و نه حال ، جذبه ای الهی است که انسان را به جهان حقیقت هدایت می کند ، هنگامی که می آید هم چون سیلی خروشان است با امواجی کوه پیکر که رسم و سنت های دیرین را می شکند.

عاشق از شخصیت فردی خود ، از " من " خود رها می گردد و از هستی معشوق هستی می گیرد و به کمال عشق می رسد و تمام دلهره های زندگی از بین می رود ، گوهرهای معرفت در قلب عاشق به وجود می آید ، دیگر تاریکی و ظلمت درونی وجودی نه دارد و آن ظلمت تبدیل به خورشیدی پُر فروغ شده است .

عشق  را  صد ناز و استکبار هست              عشق  با صد  ناز  می آید  به دست

تو به یک خواری گریزانی ز عشق              تو به جز نامی چه میدانی ز عشق ؟

با دید باطن می توان آن چه را که در بیان و عمل به چنگ نیامدنی است فرا چنگ آورد ، از نهان ترین و مرموز ترین راز های روان پرده برداری نمود ، دید باطن مبتنی بر قوّت ایمان و یقین است ، هر چند باطن را پاکیزه و پاک باید نگاه داشت تا جان محل کسب رازها شود و گوش نغمات موزونِ وحی را بشنود.

گوش جان و چشم جان جز این حس است             گوش عقل و چشمِ ظن زان مفلس است

دل پذیرای هر نقش دل پذیری می گردد و با پذیرش نقش دل پذیر و بی نقش ، بی قراری و سرگشتگی  انسان پایان می پذیرد ، خود پرستی ها خاموش می گردد.

گر ترا پیدا شود یک فتح باب            در درون سایه بینی آفتاب

ولی به کمک عقل نه می توان به دنیای باطن راه یافت ، باطن ، دنیای دیگری است و از دنیای عقل بر کنار است ، همان طوری که شمس تبریزی می گوید : عقل سست پای است و از آن چیزی نه یابد ، عقل تا سحر گاه ره می برد ، امّا اندرون ره نه برد ، در دنیای باطن عقل حجاب و دل حاجب است ، مولانا عقیده دارد که : " بر خلاف فلاسفه با عصای عقل و با پای چوبین خرد به جهان زیبای عشق گام نه می گذارد ، عقل را در آتش عشق می سوزانیم ، که ساختن در سوختن است ، عقل را خراب کردم که عمارت در خرابی است ".

عشق سازنده است و امیدوار کننده

اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی                   اساس هستی من زین خراب آباد است

نظامی گنجوی سروده

عشق همه سوز و گداز است و بس                        نیستی و عجز و نیاز است و بس

عشق بهر سینه که کاوش کند                               خون دل از دیده تراوش کند

عشق کجا ؟ دامن آلودگی                                   عشق کجا ؟ راحت و آسودگی

عاشق عشق به کمال ، عشق و محبت و معرفت خدائی را در اعماق جان خودذ احساس می کند و دنیا رامملو از جمال و جلال و صفات و شکوه خدا می داند و به همین علت عاشق عشق به کمال همیشه در نماز است و اگر بگوید  کائنات و افلاک و یا قلب عالم امکانم سخن به گزاف نه گفته و حقیقت را گفته است.

نه ترسا ، نه یهودم من ، نه گبرم ، نه مسلمانم ،  

نه از خاکم ، نه از آبم ، نه از بادم ، نه از آتش ،

نه از عرشم ، نه از فرشم ، نه از کونم ، نه از کانم ،

نه از دنیا ، نه از عقبی ، نه از جنّت ، نه از دوزخ ،

نه از آدم ، نه از حوا ، نه از فردوس و رضوانم ،

مکانم ، لا مکان باشد ، نشانم ، بی نشان باشد ،

نه تن باشد ، نه جان باشد ، که من از جان جانانم .

معرفت الهی را به کمک عشق می توان کسب کرد و فضیلت انسان در عشق ودزیست . شمس گفته بود : " عشق شاهینی است تیز رو که جایگاهش دل عارفان است ". و این عشق است که انسان را تا کُل وجود بالا می برد ، سعدی مناسب گفته :

پروانه نه می شکبید از نور                 ور رقص کند  به سوزدش نور

هر  کس به   تعلقی  گرفتار                 صاحب نظران به عشق منظور

ما زنده به یاد دوست باشیم                  دیگر  حَیوَان  به  نفخه   صور

ما مست شراب ناب عشقیم                  نه  تشنه   سلسبیل   و    کافور

عشق خنیاگر دنیاع عشق است و با آرامش روحی که عشق به او عطا کرده جهانیان را می نگرد و دل به مهر انسان ها بسته است .

آنچه معشوقست صورت  نیست  آن                خواه عشقِ  این جهان ، خواه  آن جهان

آنچه بر صورت تو عاشق گشته ای                چون برون شد جان ، چرا پس هشته ای

صورتش بر جاست ، این زشتی ز چیست            عاشقا وابین ، که معشوق تو کیست ؟

در قرآن آمده که : " فسبحان الذی بیده ملکوت کل شی " ظاهر این دنیا و جهان را مُلک گویند و باطن آن را ملکوت و همه چیز قائم به ملکوت است و ملکوت جان آن است ، ولی روح انسان هنگامی که از " منِ روحی " شرف یافت در موردش خداوند فرمود : " و لقد کرمنا ینی آدم و حملنا هم فی البر و البحر " یعنی اشارت است که ما انسان را بر گرفتیم و او در بر و بحر محمول عنایت ماست ، این انسان بار امانت خداوند دارد و با وجود این بار امانت بر و بحر چگونه می تواند او را بر گیرد ؟ این انسان با تمام عجز و ضعف خود بار خداوند می کشد و اوست که با تمام قوّت بار ما را می کشد چون این انسانِ حاملِ بار امانت ، عاشق است و چون خداوند نیز عاشق او می گردد ، از مقام عاشقی ، انسان هم معشوق می گردد ، با آن که عاشق است .

میان عاشق و معشوق کسی در نه می گنجد ، پس بارِ نازِ معشوقی ، معشوق عاشق هم تواند کشید ، و بارِ نازِ عاشقیِ عاشق را هم معشوق تواند کشید ، در این جاست که خواستِ معشوق یا تعلقِ خاطرِ معشوق نسبت به عاشق بیش تر از خواستِ عاشق است یعنی در این حالتی که معشوق از مقامِ عاشقی ، عاشقِ معشوق می گردد تعلق خاطر او بیش از تعلق خاطر عاشق نسبت به اوست . به قول شیخ ابوالحسن خرقانی : " او را خواست که ما را خواست " ، این انسان محمول بارِ امانت بود که عاشق او شد و او نیز عاشق ما شد.

دو گانگی میان عاشق و معشوق نیست ، تو مائی ، و ما تو ، لباس عشق را با تار " یُحِبُهُم " و پودِ " یُحِبُونِه " رشته اند و اصولاً سر رشته ی این حدیث از اشارت " فاحببت ان اعرف " بر خاسته ولی ، سامان سخن گفتن با لب ها ما را نیست .

در احادیث دینی آمده که چون خداوند اصناف موجودات می آفرید ، همه را به دست خدمتگزاران صورت می داد ، و چون نوبت به خلقت آدم رسید فرمود : خانه ی آب و گِل آدم من می سازم ، این را به خودی خود می سازم ، بی واسطه که در او گنج معرفت تعبیه خواهم کرد.

جبرئیل را فرمود برو از روی زمین یک مشت خاک بیاود . زمین طاقت قرب نه داشت و جبرئیل را سوگند داده که اجباراً دست خالی برگشت و چون خاک تن در نه داد، میکائیل فرستاده شد ، او نیز به هم چنین ، و پس از او ، اسرافیل رفت و باز گشت ، که خداوند عزرائیل را ارسال فرموده با فرمانی که اگر به رغبت نیاید به اجبار بر گیر و بیار ، که عزرائیل به اجبار بر گرفت و آورد ، گویند عشق هم دو اسبه آمد.

خاک آدم هنوز نا بیخته بود                           عشق آمده بود و در دل آویخته بود

چند رسول خاک را به حضرت خداوندی می خوانند و او ناز می کند ، شاید هم عشق را منکر بوده ، امّا هر کس عشق را منکر تر بود ، چون عاشق شد ، در عاشقی غالی تر گردید و سخت تر .

منکر بودم عشق بتان را یک چند                     آن انکارم مرا بدین روز افکند

و همین امر ناز کردن خاک جملگی فرشتگان را حیرت دست داده که این چه سِر است که خاک ذلیل را خداوند ، آن حضرت عزّت به چندین اعزاز می خواند و خاک در کمال مذلّت و خواری ، با حضرت عزّت و کبریائی چندین ناز و تعزز می کند ، و خداوند با کمال غیرت به ترک خاک نه گفت و عنصر دیگری را به جای او نه خواند و این سِر با دیگری در میان نه نهاد.

هنگامی که فرشتگان را اکراهی از اقدام خاک پیدا شد ، حکمت ربوبیت بر سر آنان آمد و فرمود : " شما چه دانید که ما را با این مشتی خاک از ازل تا ابد چه کارها در پیش است ؟ "

عشقی است که از ازل مرا در سر بود                        کاری است که تا ابد مرا در پیش است

شما فرشتگان معذورید که سرو کارتان با عشق نه بوده ، شما خشکه زاهدان صومعه نشین حظایر قدس هستید ، از گرم روان خرابات عشق چه خبر دارید؟

دردِ دلِ خسته ، دردمندان دانند                            نی ، خوش منشان و خیره خندان دانند

چندی صبر کنید تا بر این یک مُشت خاک دستکاری قدرت به نمایم و زنگار ظلمتِ خلقیت را از چهره ی آینه ی فطرت او به زدایم ، سپس خداوند از ابرِ کرمِ خود ، باران عشق و محبت بر خاک بارید و ، خاک را گِل کرد و به دست قدرت در گِل ، از گِل دل کرد ، و در دل چندین شور و فتنه حاصل کرد.

از شبنم عشق خاکِ آدم گِل شد                        صد فتنه و شور در جهان حاصل شد

سر نشتر عشق بر رگ روح زدند                    یک قطره فرو چکید ، نامش دل شد

جمله ملائکه ی کروبی و روحانی متعجب وار می نگریستند : که خداوند عزّت به خداوندی خویش در آب و گِل آدم تصرف می کرد و گِل آدم را با قیاس انسانی چهل شبانه روز در تخمیر انداخته ، و در هر ذره ای از آن گِل ، دلی تعبیه می کرد ، و سپس آن را به نظر عنایت پرورش می داد و حکمت ازلی با ملائکه می گفت : شما در گِل منگرید که در دل می بایست نگرید.

در برخی از روایت های دینی ذکر شده که چهل هزار سال در میان مکه و طائف با آب و گِل آدم از کمال حکمت دستکاریِ قدرت می رفت ، و بر بیرون و اندرون او مناسب صفات خداوندی آینه ها بر کار می نشاند ، تا هریک مظهر صفتی از صفات خداوندی باشد ، و گفته شده هزار و یک آینه مناسب هزار و یک صفت بر کار نهاد.

مگر نه آن که صاحب جمال را اگر زرینه و سیمینه بسیار باشد امّا هیچ یک برای او به اندازه ی آینه اعتبار نه خواهد داشت و حتی اگر در این وسائل زرین و سیمین خللی وارد شود ، صاحب جمال در مرمت و عمارت آن اقدامی نه کند ، ولی اگر اندک غباری بر چهره ی آینه نشیند به آستین لطف و کرم و به آزرم تمام آن غبار از روی آینه بر می دارد.

خداوند در هر آینه ای که در نهاد آدم بر کار می نهاد ، دیده ی جمال بین می گذاشت ، تا چون که او در آینه به هزار و یک دریچه خود را بیند ، آدم به هزار و یک دیده او را بیند.

در من نگری همه تنم دل گردد                 در تو نگرم همه دلم دیده شود

این همان خاک بود که با سه سفیر ناز کرد ، اکنون دیگر عشق معکوس خواهد شد و اگر معشوق به خواهد از او بگریزد ، او به هزار دست در دامنش آویزد. ای آب و گِل چه بود که اول می گریختی ولی امروز در می آویزی ؟ اگر حال را جویا شویم خواهد گفت : آن روز گِل بودم می گریختم ، امروز همه دل شدم در می آویزم ، اگر آن روز به یک گِل دوست نه داشتم ، امروز به غرامت آن به هزار دلت دوست می دارم .

نه می دانم چه طور دل به کمال خود رسید ، امّا می دانم که هرچه از نفایس خزائن غیب بود جملگی را ذر آب و گِل آدم ، خداوند دفین کرده و چون نوبت به دل رسید گِل آدم به آب حیات ابدی به سرشت و به آفتاب سی صد و شصت نظر به پرورد. سپس خداوند ، چون کار دل را بدین کمال رسانید ، آن لطیف ، آن محبوب ، گوهری در خزانه ی غیب خود داشت که آن را از نظر خازنان ملکوتی نهان داشته بود برای چنین روزی ، و خزانه داری آن نیز با خودش بود ، فرمود که آن گوهر را هیچ خزانه لایق نیست الا حضرت ما ، یا دل آدم . آن گوهر چه بود ؟ چه بود آن گوهر یک دانه که فقط خودش یا دل آدم لایق نگاه داریش بود؟

گوهر عشق بود که در صدف امانت معرفت تعبیه شده بود و همین گوهر را خداوند لطسف بر جمله ملک و ملکوت عرضه داشت ، امّا هیچ کس را استحقاق خزانه داری آن گوهر نه یافت ، آری تا دل آدم بود که لایق آن گوهر یک دانه بود ، آن دل که به آفتاب نظر پرورده شده بود.

هیچ یک از ملائکه آدم را نه می شناختند ، و یک به یک می گذشتند و او را نقشی عجیب می انگاشتند و نه می دانستند که این چه مجموعه ایست تا آن که ابلیس گِرد او چرخید ، تا دهان آدم را گشاده دید ، از آن وارد شد تا تفحص کند ، نهاد آدمی را عالمی کوچک دید ، امّا هرچه را در عالم بزرگ دیده بود در آن نموداری از آن دید :

سر آدمی را به مثال آسمان هفت طبقه ، چنان که بر هفت آسمان هفت ستاره ی سیار بود بر هفت طبقات سر قوای هفت گانه ی بشری بود ( خیال ، وهم ، متفکره ، حافظه ، ذاکره ، مدبره و حس مشترک " که در کتاب شرح عرفانی مثنوی مولوی جلد دوم به تفصیل در مورد نوشته ام ) و چنان که هر آسمان ملائکه بود ، در سَر حس های شنیدن ، بوئیدن و حس های ذوق بود ، و تن را بر مثال زمین یافت ، مو ها بر مثال درختان و گیاهان ، رگ ها بر مثال جوی های روان  و استخوان ها بر مثال کوه ها.

ابلیس می دید که در بدن آدم همانند چهار فصل بهار ، تابستان ، پائیز و زمستان در طبع آدم حرارت ، برودت ، رطوبت و یبوست وجود دارد که در چهار چیز ( صفرا ، سودا ، بلغم و خون ) تعبیه شده ، و چهار باد عالم کبری ( باد بهاری –که برگ ها و شکوفه هارا بیرون می آورد و درختان را بارور می سازد ، باد تابستانی – که میوه ها را تکامل می بخشد ، باد پائیزی – به خوشاند و تکامل بعدی را پی ریزد ، باد زمستانه – که بریزاند ) که در آدمی هم چهار باد بود ( جاذبه ، هاضمه ، ماسکه ، دافعه  " توضیح کامل در جلد دوم شرح عرفانی مثنوی مولوی و خلاصه : جاذبه طعام را به حلق کشاند ، و به هاضمه دهد تا گوارش صورت گیرد ، به ماسکه رساند تا مواد مفید آن جذب گردد وسپس به دافعه دهد تا مواد زائد دفع شود ). در عالم کبری چهار نوع آب بود ( شور ، تلخ ، منتن ، خوش ) که در آدم نیز چهار آب بود که هر یک در موضعی به حکمت قرار داده شده ( شور در چشم چون در چشم پیه است و بقای پیه به شوری تواند بود ، تلخ در گوش تا حشرات در گوش نروند ، منتن در بینی تا آم چه از دماغ متولد شود از بینی بیرون نریزد ، خوش در دهان تا دهان خوش دارد و زبان را به سخن وا دارد و طعام را بدرقه ای باشد تا به حلق فرو رود و حکمت های بسیار دیگر ) . ابلیس هر چیزی را که دید از آن اثری باز دانست که چیست ، امّا ، امّا چون به دل رسید ، نه دانست که چیست ، و هرچه کوشید راهی به اندرون آن نه یافت ، در این موضع بود که با خود گفت : " هر چه را دیدم سهل بود ، امّا کار مشکل این جاست ، و اگر ما را وقتی آفتی رسد از این آدم ، از این موضع تواند بود ". در آن هنگام بود که با صد هزاران اندیشه نومید از درِ دل باز گشت .

ابلیس را در دلِ آدم بار نه دادند و دست رد بر رویش زدند و به همین علت مردود همه ی عالم شده ، مگر نه آن که " هرمه را یک دل رد کرد مردود همه دل ها شد ، و هر که را یک دل قبول کرد مقبول همه ی دل ها گردد " امّا به شرط آن که آن دل ، دل باشد و نه نفس که اکثر مردمان نفس را از دل باز نه شناسند.

امّا ابلیس چون نا امید از درون قالبِ آدمی بیرون آمد به ملائکه گفت : " هیچ باکی نیست ، این آدم مجوف است ، و به غذا حاجتمند ، و صاحب شهوت همانند دیگر حیوانات ، می توان زود بر او مالک شد ، و لیکن در صدرگاه کوشکی بی در و بام  یافتم که در وی هیچ راه نه بود ، نه دانم آن چیست ؟

بقیه ی ملائکه گفتند : اشکال هنوز بر نه خواسته ، آن چه اصل است هنوز نه دانسته ایم . ولذا به خداوند عرض کردند : تو عالمی و مشکلات را تو حل می نمائی ، چندین گاه است که در این مشتی خاک دستکاری می کنی و عالمی دیگر با آن بیافریدی و خزانه های بسیاری در آن دفین نمودی و ما را هیچ اطلاعی نه دادی د محرم این واقعه نه نمودی ، به ما به گوی این چه خواهد بود ؟

این زمان بود که خداوند محبوب ، لطیف فرمود : " من در زمین نایبی می آفرینم ، امّا هنوز تمام نه کرده ام ، این چه شما می بینید و نه می شناسید ، هنوز تمام نه کرده ام ، و این هنوز خانه و منزل گاه اوست ، چون تمام راست کنم او را بر تخت خلافت به نشانم ، جمله او را سجود کنید ".

القصه ، فرشتگان با هم دیگر گفتند : ما را سجده ی او می فرماید ، و او را خلیفه ی خود می خواند ، ما هرگز نه دانستیم که جز او کسی دیگر شایستگی مسجودی دارد ، مرتبه ی دیگر به رویم و گِرد او طوافی کنیم و احوال این خانه ی نیک به دانیم . آمدند و هریک در وی نظری کردند و جز آب و گِل نه دیدند و از او جمال خلافت مشاهده نه نمودند و در وی استحقاق مسجودی نه دیدند.

معشوقه به چشم دیگران نتوان دید                           جانان مرا به چشم من باید دید

از صورت چیزی نه یافتند ، در صفات او نظر کردند: قالب را از چهار عنصر : خاک ، باد ، آب ، آتش دیدند، صفات چهار عنصر را نظر کردند : خاک را صفت سکونت دیدند ، باد را صفت حرکت دیدند و خاک را ضد باد یافتند ، آب را سفلی دیدند ، و آتش راعلوی یافتند و هر دو را ضد یک دیگر دیدند ، دیگر باره دیدند ، خاک را به طبع خشک یافتند ، باد را تر یافتند ، و آب را سرد یافتند و آتش را گرم و همه را ضد یک دیگر دیدند ، این بود که گفتند : " هر کجا دو ضد جمع شود از آن جز فساد و ظلم نیاید " ، این بود که به حضرت حق تعالی عرض کردند : " خلافت به کسی می دهی که از او فساد و خون ریختن تولد یابد؟ "

در روایت ها آمده که هنوز این سخن تمام نه شده بود که آتشی از " سُرَادِقات جلال و عظمت " در آمد و جمعی از ایشان را به سوخت ( سرادقات جمع سرادق به معنی خیمه و چادر – هاله ی دود ). این آدم بود که بار امانت به طناب ملامت در سفت جان کشید ( سفت = دوش ، کتف ) ، و چون خلقت قالب آدم به کمال رسید ، همان طوری که در خلق قالب هیچ مخلوقی مباشرت نه داشت ، به هنگام تعلق روح به قالب هم هیچ کس محرم نه بود و آن لطیف به خداوندی خود به "  نفخ روح " اهتمام ورزید و روح را در حمایت بدرقه ی نفخه ی خاص می فرستد.

چون روح به قالب تن وارد شد ، خانه ای بس ظلمانی و وحشتناک یافت که بنای آن بر چهار اصل متضاد نهاده شده بود و دانست که آن را بقائی نیست . قالب ، خانه ای تنگ و تاریک بود ، چندین هزار حیوان موذی در آن ، جمله حیوانات بر یک دیگر بر می آمدند ، و هر یک به روح حمله ای بردند و ازهر جانب هریکی زخمی زدند ، نفسِ سگ صفت ، غریب دشمنی آغاز کرد و چون گرگ هر آن در وی می افتاد.

روحِ نازنین ، روحِ لطیف که چندین هزار سال در جوار قرب رب العالمین به صد هزار ناز پرورش یافته بود ، از آن وحشت ها ، متوحش گشت ، آن هنگام بود که قدر اُنس حضرت عزّت را به دانست ، نعمت وصال را که همیشه مستغرق آن بود و ذوق آن را نه می یافت و حقِ آن را نه می شناخت ، اکنون به شناخت ، آتش فراق در جانش مشتعل گردید ، و دود هجران به سرش بر آمد و خواست تا از همان راه باز گردد.

عزمم درست گشت کز اینجا کنم رحیل                         خود آمدن چه بود ؟ که پایم شکسته باد

روح سواره آمده بود ، مرکبش " نفخه " بود ، نفخه طلب کرد تا بر نشیند ، مرکب نه یافت ، شکسته دل شد ، این بود که با او گفتند :

" ما از تو این شکسته دلی می خریم "

قبض بر وی مستولی شد ، آهی سرد کشید ، که با او گفتند :

" ما ترا از بهر این آه فرستاده ایم "

بخار آه به بام دماغ او بر آمد ، در حال عطسه ای بر آدم افتاد ، حرکت در وی پیدا شد ، دیده به گشود ، فراخنای عالم صورت به دید ، روشنی آفتاب مشاهده کرد ، گفت : " الحمدلله " با این شُکر خطاب عزّت در رسید که " یرحمک ربک " .

ذوق خطاب به جانش رسید ، و اندک سکونی در وی پدید آمد. خطاب می رسد که : " ای آدم ، در بهشت رو ، و ساکن باش ، و چنان که خواهی می خود و می خُسب ، و با هرکه خواهی اُنس گیر ". امّا هنوز هم وحشت او کم نه شده و با هیچ چیز و کسی اُنس نه گرفت ، که خداوند از نفس او حوا را بیافرید ودر کنار او قرار داد تا با جنس خود اُنس گیرد. ( تا با جنس خود اُنس گیرد و ما آدمیان در زندگی عادی نیز کراراً فکر می کنیم این را که یافته ایم هم جنس است ، در حالی که هم جنس .....).

آدم چون در جمال حوا نگریست ، پرتوی از جمال حق دید ، زیرا که " کُل جمیل من جمال الله " ، آدم به شاهد بازی مشغول شد ، چندان که ذوق آن معامله باز یافت ، صفت شهوت غالب آمد ، ( که کامل ترین صفتی است حیوانی و بالاترین و بزرگ ترین حجاب از آن خیزد ) و دیگر صفات حیوانی از خوش خوردن و خوش خفتن غلبه کرد ، حجب زیادت شد، و اُنس حضرت حق در آدم نقصان یافت ، چه به همان مقدار که از لذّت ها و شهوت های حیوانی نفس آدمی ذوق می یابد و با آن اُنس می گیرد به همان مقدار اُنس حق از دل او کم می گردد.

آدم را چندان از بهشت و لذت های آن اُنس پدید آمد که ابلیس گفت : " آدم طفل وار در اشجار و ازهار و اثمار و انهار بهشت آویخت ، او را هم بدین خوش آمدها توان فریفت ". با این حال غیرت حق تعالی تاختن آورد که : " ای آدم ، ترا نه از بهر تمتعات نفسانی و مراتع حیوانی آفریدیم ، خوف آن است که این چنین نیم روزت در بهشت به گذاشتیم و حجب فرو گذاشتیم تا مارا چنین فراموش کردی و به غیر ما مشغول گشتیو اُمس گرفتی ، و بی فرمانی نمودی ، و از درخت به خوردی ، اگر یک روزت تمام به گذاریم یک باره ما را فراموش کنی و یگانگی به بیگانگی مبدل کنی ، و از ما ، و از لطف ما هیچ یاد نیاری .

یاری که همیشه در وفای ما بود                        کارش همه جستن رضای ما بود

بیگانه چنان شد که نمی داند کس                       کو در همه عمر آشنای ما بود

ای آدم از بهشت بیرون رو ، و ای حوا ، از او جدا شو ، ای تاج از سَر آدم بر خیز ، ای حُلّه از تن او دور شو ، ای حوریان بهشتی ، آدم را بر دَف دو رویه بزنید.

چون آدم را بدین وحشت سرای دنیا در انداختند ، از یار و از پیوند جدا کردند ، روزی چند سپری شد و سرگردان به گشت ، فریاد رسی نه دید ، تک و تنها گردید ،به یاد خداوند ، آن لطیف ، آن فریادرس بی کسان افتاد و گلیم درد در بر انداخت که :

" ربنا ظلمنا " ، خداوندا ، مرا این سرگردانی همی بایست ، تا قدر تو به دانم ، حق خداوندی تو به شناسم ، مرا این مذلت و خواری در خور بود ، تا مرتبه ی اعزاز و اکرام تو باز بینم و به دانم که با این مشتی خاک ، لطف خداوندی چه فضل ها کرده است ، و از کدام درکت ، به کدام درجت رسانیده ، و به غیرت پیوند از اغیار بریده ، لذا عاجزانه به در کرم تو باز گشتم ، اگر چه زبان عذرم گنگ است .

در روایت ها آمده که تضرع و زاری آدم مدت چهار صد سال بوده ، و او در این مدت سرگشته و دیده به خونِ دل آغشته مانده . جان مستمند و دل دردمند آدم از عزت ربوبیت می شنید که می گفت : " من ترا از مشتی خاکِ ذلیل بیافرینم ، و به عزت از ملائکه مقرب برگزینم ، و ترا محسود و مسجود همه گردانم ، و حضرت کبریا را در معرض اعتراض آرم ، و عزازیل را از دوستی تو دشمن گیرم ، و پیش تخت خلافت تو بر دار لعنتش کشم ، و به ترک یک سجده ی تو سجده های هفت صد ساله ی او را " هباء منثور " گردانم ، و از جوار رحمت خود دور کنم ، و تو شُکر این نعمت ها نگزاری ؟ و حق من نه شناسی ؟ و قدر خود نه دانی ؟ و دشمن را دوست گیری ، و دوست را دشمن دانی ، و مرا و خود را در زبان دوست و دشمن اندازی ، لاجرم چون سطوت قهاری ما دستبرد بنماید ، باید که در صدمت ، اول به صبر پای داری ، و چین در ابرو نیاری .

آدم عَلَمِ عجز بر افراشت ، و به قلم نیاز بر صحیفه ی صورت اعذار می نگاشت ، و با دل بریان و دیده ی گریان می گفت : خداوندا ، باز دیدم که همه عاجزیم و قادر تویی ، همه فانی ایم و باقی تویی ، همه درمانده ایم و فریاد رس تویی ، همه بی کسیم و کس هر کس تویی ، الهی ، آن را که تو برداشتی میفکن ، و آن را که تو نگاشتی مشکن ، عزیز کرده ی خود را خوار مکن ، شادی پرورده ی خویش را غم خوار مکن ، چون بر گرفتی ، هم تو بدار ، مال را به ما بنگذار ، و بدین بی خردگی معذوردار ، که این تخم تو کشته ای ، و این گِل تو سرشته ای .

چون زاری آدم از حد گذشت ، و سخن بدین سر حد رسید ، آفتاب اقبال درخشید ، شب دیجور ادبار فراق را صبح صادق سعادت وصال به دمید ، و از الطاف ربوبیت به عبودیت آدم خطاب رسید : " و عصی آدم " منادی " ان الله اصطفی آدم " به عالم این آواز رسید ، و دبدبه ی " فتاب علیه " در مُلک و ملکوت افتاد ، هم کرم خداوندی از بهر دوست و دشمن عذر خواه جرم او آمد.

لطیفه : " اندیشه کن در این آب و گِل ، که چه نقش آمد از قلن تقدیر و تصویر او ، و در نطفه ی مهین نظر کن ، که چنین هیکل جسمانی و شخص انسانی و صورت رحمانی از آن قطره ی آب چگونه به قدرت او پدید آمد / این است که فرمود : " فالهمهما فجورها و تقویها " ، بی چاره آدمی که عزت و شرف خود را نه می شناسد و از این قالب خاکی جز اسمی و جسمی و رسمی راه نه می برد و نه می داند که خلقت چه سرّی دارد ، که در باره ی آن فرمود : " و لقد کرمنا بنی آدم " ، و چه حکمتی دارد که فرمود : " و خلقکم الطواراً " و چه بیانی دارد که فرمود : " فی احسن تقویم " و چه عیان دارد که فرمود : " و صورکم فاحسن صورکم " ."

غرض از آمدن آدم به این دنیا برای عشق ورزیدن است ، عشق تمام صفات مذموم را از همه ی وجود ما می سوزاند و خاکتر می کند ، عشق طبیب جمله دردها و علت های ماست و داروی کبر و غرور و نخوت و خود پسندی و ناموس هستی است ، عشق جسم خاکی را از پستی به اوج افلاک می رساند . هنگامی که انسان به عشق کمال رسید ، عقده های روانی نه خواهد داشت ، ادراکات ذهنی اش آشفته نیست ، هیچ کس را زشت و نا زیبا نه می بیند ، ما و منی نه دارد.

بمیرید ، بمیرید ، در این عشق بمیرید                      در این عشق ، چو مردید ، همه روح پذیرید

بمیرید ، بمیرید ، از این مرگ نترسید                      از این خاک برآئید ، و سماوات بگیرید

بمیرید ، بمیرید ، از این نفس بمیرید                       که این نفس چو بند است و شما همچو اسیرید

بمیرید ، بمیرید ، از این ابر برآئید                         چو زین ابر برآئید همه بدر منیرید

این بیداریست ، این آگاهیست ، در این هنگام قدرت و مشیت الهی و عشق در ظاهر و باطن دیده می شود ، پُر دردی چون به دریا وصل شده ای و هرکه به دریا وصل شد بلاکش می گردد، پُر دردی چون لذّت خود را در الم فراق می بینی و فراق را بر وصال ترجیح داده ای که " دوست را ناله ی شب زنده داران خوش است " ، پُردردی چون در عشق او فانی شده ای.

سالکان دانند در دریای درد                           تا فنای عشق با مردان چه کرد

ضمن آن که ، کسی آگاه تر بوده که سر در قدم عشق در باخته .

روز و شب روئی چو زر ، اشکی چو سیم            منتظر بنشسته بودی ، دل ، دونیم

وبا گداختن در عشق است که زار می گردی .

تا چو اندر عشق بگدازی تمام                       پس شوی از ضعف چون موئی مدام

آن فردی که هنگام بیماری و سختی بیدار می گردد، بیدار نیست ، بیدارتر کسی است که پُر درد تر باشد و آگاه تر آن کسی است که رخش زرد تر است.