شرح عرفانی مثنوی معنوی ، برگه ی ششم
|
گـر بريزي بحر را در كوزهیي |
|
چند گنجد؟ قسمتِ يك روزهیي |
(1/20) |
بهعنوان تنبيه و نه بهعنوان مثال ميگويد حرص كه وجودي نامحدود دارد پايانپذير نيست وجود آدمي برخلاف آن محدود است. مگر چقدر از آب دريا را ميتواني در كوزه بريزي، كه كوزه تمثيلي از وجود محدود ما و دريا نامحدود همانند حرص و آدمي است و تو اي سالك مگر سهم يك روزه چه مقدار است كه گرفتار حرص باشي.
|
كوزة چشم حريصان پر نشـد |
|
تـا صدف قانع نشـد پر دُر نشــد |
(1/21) |
در تمثيلهاي عاميانه گفته شده: ”چشم تنگ مرد دنيادار را يا قناعت پر كند يا خاك گور“، چون در آدمي حرص و آز از مهمترين قيدهاست مولوي از ابتدا به آن پرداخته و به سالكان در اين مورد هشدار داده كه تا قانع نهباشيد، همانند صدف كه تا قانع نهشد پر از در نهشد شما نيز آن دُر را كسب نهخواهيد كرد. نكته مهم در اين است كه حرص و آز هم از راه چشم وارد ميگردد و دل سالك را اسير خود ميكند و اگر از قيد و بند حرص و آز رستي دل براي دريافت عشق آزاد است و باباطاهر نيز براي اينكه دل را از همهي قيود آزاد نمايد حاضر است با خنجري ديده را كور نمايد.
”بسازم خنجري نيشش ز پولاد / زنم بر ديده تا دل گردد آزاد“
|
هركه را جامه زعشقي چاك شد |
|
او ز حرص و عیب کلّی پاك شد |
(1/22) |
فروزانفر در شرح آن گفته:”عشق خواه حقيقي و يا مجازي سبب تبديل اخلاق است، ما ميبينيم كه شخص پيش از آن كه عاشق شود ممسك و مال دوست و يا بددل و ترسو است و همين كه عشق بر وجودش استيلا يافت سر كيسههاي بسته و مهر زده را باز ميكند و همه را در راه معشوق در ميبازد و يا به استقبال خطر ميرود و خويش را در بلاهاي صعب ميافكند و از هيچ چيز نهميهراسد…[1]“، در ادامه نوشته ”راه رياضت و سلوك، راهيست دور و دراز و همه پيچاپيچ و اصلاح اخلاق از طريق معاملات و تخلّق چون كندن كوه عظيم است با نوك سوزن و در آن طريق هزاران خطر و حجابست اما راه عاشقي كوتاه است و اگر سختي و صعوبتي دارد عشق آن را هموار و خوش و مطلوب ميسازد…[2]“. هرچند استاد در دنبالهي اين مطالب آگاهي داده كه شمس تبريزي و مولانا صورت پرستي را نميپسنديدند اما با اين وجود در ابتدا مينگارد عشق خواه حقيقي و يا مجازي سبب تعديل اخلاق است در حاليكه مولانا فقط نظر به عشق الهي دارد زيرا اينچنين عشقي است كه ”طبيب جمله علتهاي ما“ ناميده ميشود ضمن آنكه مولانا در عشق الهي چنان مستغرق است كه عشقهاي مجازي براي او اهميتي نهدارد.
”غرق عشقيام كه غرق است اندرين/ عشق هاي اولين و آخرين“ (1/1757)
و اما در مورد راه سير و سلوك همانطوري كه استاد نوشته، راهي دور و دراز و پيچاپيچ با هزاران خطر و حجاب است ولي برخلاف آنكه نوشتهاند راه عاشقي كوتاه است اينچنين نهميتواند باشد و راه عاشقي بسيار طولاني و حتي پرخون است وقتي مولوي ميگويد: ”ما بها و خون بها را يافتيم / جانب جان باختن بشتافتيم“ (1/1750) نشان از خونين بودن و طولاني بودن راه دارد و اگر به تفسير ذيل بيت ”ني حديث راه پرخون ميكند“ مراجعه نمائيم درخواهيم يافت كه در اين راه بسي خون دل خوردن و صبر كردن وجود دارد.
”پردههاي ديده را داروي صبر / هم بسوزد هم بسازد شرح صدر“ (2/71)
اما پس از خون دلهاي بسيار و صبرهاي ايوبي به هنگاميكه عشق ارزاني شد ديگر عشق است كه ”هرجا كه خاطر خواه اوست“ ميكشاند و راه را هموار مينمايد.
زماني در شرح اين بيت گفته:”هركس جامهي خودخواهي و نفسانياش از شدت عشق به حضرت معشوق چاك شود او از حرص و هر نوع عيبي پاك خواهد شد[3]“. مگر ميتواند چنين معنائي از اين بيت مستفاد گردد كه عاشقي از شدت عشق قيود نفسانياش چاك شود، اگر سالكي توانست از كليه قيود نفساني فارغ گردد و دل را كاملاً صيقلي و خالي از اغيار نمايد آنوقت تازه مهياي دريافت فيض عشق است، با بودن اين چنين قيودي كه سالك موقوف هدايت نهميگردد تا از شدت عشق آن قيود را چاك دهد، مولوي سالك را راهنمائي ميكند كه با دور كردن قيد و بندهاي مادي حرص و آز، طالب عشق گردد و هنگامي كه سالك طلب عشق نمود و در اين راه به صداقت طالب شد همين طلب حقيقي او را به دور از جمله عيبها مينمايد. جامه چاك دادن كنايه از طالب عشق شدن است كما اين كه در تفسير فروزانفر”همه را در راه معشوق ميبازد و يا به استقبال خطر ميرود“. در نتيجه معني بيت چنين خواهد بود كه: هر سالكي طالب عشق شد از قيود مادي حرص و آز و هر عيب ديگري پاك شده (به تفسير 1/31 نيز توجه شود)
|
شاد باش اي عشقِ خوش سودايِ ما |
|
اي طـبيبِ جملــه علّتهـــايِ مـا |
(1/23) |
فروزانفر سودا را يكي از اخلاط چهارگانه (صفرا، سودا، بلغم، خون) دانسته[4]، نيكلسون آن را مرادف فكر و زماني آن را موجد هيجانات خوب و جذاب روحي تفسير نموده[5]، حال اگر گفتگوي شمس و مولوي را به ياد آوريم معني بيت روشنتر ميگردد. شمس در ابتداي رياضتهائي كه براي مولوي در نظرگرفته بود به او ميگويد: ورود به وادي عشق معاملهايست بدون نفع مادي و همچون قماري بدون بُرد خواهد بود كه غير از سوختن و ساختن در آن سودي نيست و مولانا با تمام وجود طالب ورود بدان وادي ميگردد، سودا در اين بيت يعني تجارت و معامله. ”ان الله اشتري من المؤمنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه يقاتلون في سبيل الله فيقتلون و يقتلون“ (آيه 111 سوره توبه) خداوند جان و مال مؤمنان را به بهاي بهشت خريداري كرده“، پس شاد باشيد از اين معامله، مگر نه اينكه خداوند هم در مقابل ايمان، جان و مال را معامله ميكند. لذا در اينجا معاملهاي صورت ميگيرد كه عشق در مقابل جان و مال و هستي موهوم در اختيارمان قرار ميگيرد و اگر سودا را همانند نيكلسون مرادف فكرو، يا همانند زماني موجد هيجانات خوب و بد در نظر گيريم و يا همچون فروزانفر يكي از اخلاط چهارگانه، در آن هنگام برخلاف مشرب مولوي بايد قائل به عشق مجازي هم باشيم كه اين كژ راهه است اما در اينجا مولوي ارج مينهد و خيرمقدم و شادباش را براي عشق الهي قائل ميشود كه درمان كنندهي تمام علتهاي ما خواهد بود. مولوي شرح اين معامله را با كسي كه عشق را به او عرضه ميكند و در مقابلش چيزهائي را ميدهد در ديوان كبير خود آورده.
”گفت كـه ديـوانه نه اي، لايـق ايـن خانـه نه اي/ رفتـم و ديوانـه شـدم سلسـله بندنـده شدم“
”گفتكه سرمسـت نـهاي، روكه ازاين دست نـهاي/ رفتم و سرمست شدم و از طرب آكنـدهشدم“
”گفتكه تو كشته نهاي،در طرب آغشته نهاي/ رفتم پيش رخ زندهكنش كشته وافكنده شدم“
”گفت كه تو شمع شدي، قبله ي اين جمع شدي/ جمـع نيـم، شمــع نيم، دود پــراكنده شدم“
”گفت كه شيخي و سري، پيش رو و راه بري / شيـخ نيم، پيـش نيم، امر تـو را بنـــده شـدم“
”گفت كه با بال و پـري، من پـر و بـالت نـدهم / در هوس بال و پرش بي پر و پركنده شدم“