شرح عرفانی مثنوی معنوی ، برگه ی هفدهم
|
عشقِ آن زنده گزين كو باقيست |
|
كز شرابِ جان فضايت ساقيست |
(1/219) |
|
عشـقِ آن بـگزين كه جمله انبيا |
|
يافتـند از عشـقِ او كـار و كـيا |
(1/220) |
عشق كسي را بگزين (عاشق كسي شو) كه هميشه زنده و باقي است و فاني نيست. كه به پروردگار اشارات دارد چون خداوند عشق را از ازل بنياد گذاشته و هركسي را كه موقوف هدايت بود عاشق ميكند و عشق را به او ارزاني مينماید و خود، عشاق را ساقي ميشود و از باده عشق خود ميچشاند.در بيت دوم نيز اين اشاره را روشنتر بيان مينمايد و ميگويد: عشق كسي را بهگزين كه تمام انبياء عاشق او بودند و از عشق او توانستند مسئوليت و رسالت هدايت بشر را به عهده بهگيرند و سلطنت بر دلها بهيابند. (كار و كيا يعني قدرت و سلطنت).
|
تو مگو ما را بدان شه بار نيست |
|
با كريمان كارها دشوار نيست |
(1/221) |
اي سالك تو مگو كه ما را به بارگاه آن پادشاه حقيقي دست رس نيست، زير با كريمان كارها مشكل نهخواهد بود (خداوند ارحم الراحمين است). فروزانفر شرح مبسوطي نيز نوشته كه اين بيت جواب متكلمين نيز هست كه گفتهاند محبت بنده به خدا به معني حقيقي آن متصّور نيست براي اطلاع بيشتر به شرح مثنوي شريف مراجعه شود.
بيان آنكه كشتن و زهر دادن مرد زرگر به اشارت الهي بود و نه به
هواي نفس و تأمل فاسد
|
كشتن آن مرد بر دستِ حكيم |
|
ني پيِ اوميد بود و نه ز بيم |
(1/222) |
|
او نكشتش از براي طبــعِ شاه |
|
تـا نيـامــد امــر و الهـامِ اله |
(1/223) |
كشتن اين مرد يعني زرگر به دست حكيم نه به خاطر عطاياي شاه و نه از ترس و بيم شاه بوده و حتي براي پسند شاه هم او را نه كشته بلكه هنگامي كه دستور و الهام خداوند بر او كشف شد به اين امر اقدام نمود. مولانا كشتن زرگر را به دستور خدا معرفي ميكند زيرا قتل نفس آن هم توسط طبيب الهي مشروعيت نهدارد و او اين امر را به الهام از خداوند مرتبت مينمايد (آن را از نوع كشف معنوي ميدانند) از آنجايي كه سالكين بسياري نيز به باطن داستان توجه نهخواهند داشت اين اقدام طبيب الهي را هضم نهكرده و قانع نهميشوند و مولوي نيز اجباراً به توضيح آن ميپردازد و در توجيه آن هم پادشاه را تسليم الهام الله و تسليم اقدام طبيب نشان ميدهد و هم اقدام طبيب الهي را بر مبناي الهام الله ميداند هرچند اسراري در اين اقدام وجود دارد كه عامه را درك آن مقدور نيست اما براي اين كه با اطمينان اين اقدام را درك نمايند طبيب الهي را همانند خضر معرفي ميكند و آنهايي كه اقدام وي را درك نهميكنند همانند حضرت موسي كه از نفوذ در اسرار خضر باز ميمانند قادر به ادامهي راه نهميگردند اما همين معرفي مشابهت اقدام طبيب الهي با خضر نشان ميدهد كه در وراي اقدام وي مصلحت و خيّري نهفته است (نيم جان بستاند و صد جان دهد 1/245).
|
آن پسر را كش خضر ببريد حلق |
|
سرِّ آن را در نيابد عامِ خلق |
(1/224) |
همانطوري كه حضرت خضر گلوي آن پسر نوجوان را بريد و او را كشت، مردم عوام از درك سرّ آن عاجز خواهند بود، اين كشتن زرگر نيز دركش براي عوام الناس مشكل ميباشد.
|
آنكه از حق يابد او وحي و جواب |
|
هرچه فرمايد، بود عينِ صواب |
(1/225) |
صوفيه اعتقاد دارند كه پيوستگي دل با عالم حقيقت و نيز، دل را با دلدار داشتن باعث وحي و الهام خواهد شد در نتيجه وحي براي اولياء نيز وجود دارد. در جلد چهارم ميگويد:
”نه نجو مست و نه رملست و نه خواب / وحي حق و الله اعلم بالصّواب“
”از پي روپـوش عامــه در بيــان / وحـي دل خـوانند آن را صـوفـيـان“
و چون طبيب الهي از اولياء بوده به او وحي ميرسيده و خداوند در سوره مائده آيهي 111 فرموده ”ما به حواريون وحي كرديم“ در نتيجه وحي مختص به انبياء نهميباشد. در معني بيت، مولوي ميگويد: آن كسي كه به جهت اعمال وكردارش به او وحي ميرسد وكردارش را بر مبناي وحي صورت ميدهد هرچه گويد درست و بدون خطاست.
|
آنکه جان بخشد اگر بكشد رواست |
|
نايبست و دستِ او دستِ خداست |
(1/226) |
|
همچــو اسماعيل پيـشش سـر بنــه |
|
شاد و خندان پيشِ تيغش جان بده |
(1/227) |
|
تا بـمانــد جانـت خنـدان تـا ابـد |
|
همچـو جـانِ پـاكِ احمد با احـد |
(1/228) |
فروزانفر مصراع دوم بيت 226 را ناظر برآيهي دهم سوره الفتح ذكر نموده است. مولوي اشاره مينمايد دست چنين اوليايي به منزلهي دست خداوند است و چنين دستي كه جان بخش بوده اگر هم جان بهگيرد رواست زيرا نايب خداوند است پس همانند اسماعيل، پيش چنين نايبي اين جان را فدا كن و با خوشحالي سر را به زير تيغ به بر و آماده مرگ و فراغت از اين هستي موهوم باش تا همانند جانِ حضرت محمد (ص) كه همنشين خداوند گرديد جان تو نيز اين چنين گردد و تا ابد خوشحال باشد از اين همنشيني و در جاي ديگر در تمثيل گريختن مؤمن و بيصبري او در بلا (دفتر سوم) هم اشارهي مفصلي مينمايد كه”سر به پيش قهر نه دل برقرار/ تا ببرم حلقت اسماعيل وار“ و در ادامهي آن ميگويد ولي اين سري را كه به مصلحت ميبرم از مرگ در امان است اما منظور و مقصود تسليم امر خداوند است (ليك مقصود ازل تسليم توست / اي مسلمان بايدت تسليم جست).
|
عاشقان آنگه شرابِ جان كَشند |
|
كه به دستِ خويش خوبانشان كُشند |
(1/229) |
در سه بيت قبل روي سخن با سالكان راه عشق بود اما در اين بيت عاشقان را شرح ميدهد که چهگونهاند زيرا عاشق به مصداق ”من عشقتني عشقته و من عشقتهُ قتلته و من قتلته فعلي دية فانادية“ كشته ميشود ضمن آنكه بايد توجه داشت كه عاشق سلوكي ديگر گونه دارد (هرچند عاشق حقيقي ديگر سلوكي نهدارد و سلوك كردن نشاني از موجوديت بقاياي هستي فرد است اما لغتي جايگزين سلوك در اينجا به ذهنم نهرسيد) و حتي اگر عاشق روي به طرفي غير از معشوق آرد اين عشق است كه او را به راه ميآورد و عاشق ديگر اختياري از خود نهدارد (زو نشان جز بينشان كس نيافت / چارهاي جز جان فشاني كس نيافت)، مگر عاشق چارهاي ديگر جز جان فشاني دارد؟ مولوي ميگويد: عاشقان آنگاه همچو جان پاك احمد آن شراباً طهورا را سر ميكشند كه معشوق بهترين آنها را به مسلخ عشق قرباني نمايد آن هنگام است كه ”فعلي دية فانادية“ تحقق ميپذيرد و در نهايت بايد درككردكه ”اقتلوني ياثقات“ مرا بهكشيد اي ياران مورد اعتمادم، كه منصور حلاج گفت ناظر به اين بيت مولانا ميباشد و عاشقان واقعي اين را درك كرده بودند كه ”ان في قتلي حيات“. اگر نيك بنگريم مولوي در اين بيت يكي از اسرار ناگفتني عرفاني را اشاره نموده كه منصور حلاج آن را عريان نموده است.
|
شاه آن خون از پيِ شهوت نكرد |
|
تـو رهـا كـن بدگمانـي و نَبرد |
(1/230) |
|
تـو گمان بُردي كه كرد آلودگي |
|
در صفاغش كي هلد پالودگي؟ |
(1/231) |
مولانا در اينجا شاه را به طبيب الهي پيوند ميدهد و چون قبلاً كشتن زرگر به دست طبيب الهي صورت گرفته (كشتن اين مرد بر دست حكيم) و نيز طبيب الهي بهعنوان نايب خداوند معرفي شده (نايبست و دست او دست خداست) و با وجود آن كه شاه هيچگونه نقشي در اين عمل نهداشته اما به يك باره شاه را عامل كشتن معرفي ميكند ضمن آنكه مولانا به ظاهر داستان اهميت نهميدهد و به دنبال نتايج و دلالتهاست اما با اين وجود دست طبيب الهي از داستان كوتاه تا نايب الهي را شاه يعني شاه دلها (پير) معرفي كند و به يكباره نقش اصلي پير (شاه دلها) را به سالك گوش زد ميكند و آن ناگفتني را هم ميگويد (آن كسي را كش چنين شاهي كشد/ سوي بخت و بهترين جاهي كشد). اي سالك بدان كه شاه به خاطر هواي نفس خون زرگر را نهريخت و از جنگ و جدل با خود بهپرهيز و شك نهكن و گمان بد به خود راه نهده كه در صفا و پاكي او شكي و شائبهاي نيست كه نيازي به پالودن و پاك جلوه دادن آن باشد.
|
بهرِ آنست اين رياضت وين جَفا |
|
تـا بـرآرد كـوره از نقره جُفا |
(1/232) |
|
بـهرِ آنسـت امـتحانِ نيـــك بد |
|
تا بجوشد، بر سر آرد زر زَبَد |
(1/233) |
فروزانفر در ذيل اين ابيات نوشته: ”بيان حكمت رياضت است از آن جهت كه رياضت هم نوعي از کُشتن است زيرا آرزو و خواهشهاي نفساني از مظاهر حيات است خاصه به نظر اهل ظاهر كه زندگي را همين تمتعات و لذائذ حسي ميپندارند و رياضت چيزي جز خلاف نفس و بركندن ريشهي هوي نيست و با وجود اين، مريد رياضتهاي صعب را تحمل ميكند براي آنكه به كمال و حیات خوشتر دست يابد پس كشتني كه به فرمان خدا و يا ولي كامل صورت پذيرد و يا براي رسيدن به زندگي جاويد است نسبت به مومنان كه در جهاد كشته ميشوند و يا براي كم شدن وِزر و گناه و مصلحت اجتماع، نسبت به منكران كه به فرمان انبيا و اوليا به قتل ميرسند و بهرحال وظيفهي ما تسليم و ترك بدگماني است. مولانا سالك را به زر و سيم و رياضت را به گداختن تشبيه كرده و اخلاق بد و هواي نفس را به كف و دُرد مانند نموده است و نتيجه ميگيرد كه فرمان كشتن مانند امر به رياضت است كه به ظاهر دشوار و خلاف مصلحت مينمايد و درحقيقت عين صلاح و حكمت است[1]“.
اين رياضت و جفا بر چه كسي روا شده؟ حتي مريدي كه ”رياضتهاي صعب را تحمل“ كند در اين داستان وجود نهداشته تا بهتوانيم منظور ومراد مولوي را به رياضتهاي رايج در حكمت تصوف ربط دهيم. كريم زماني نوشته: اين رياضت و مشقت براي تصفيه نفس است تا كوره گدازان رياضت، خس و خاشاك (زوايد) را از نقره جدا كند[2]“.
در اين تفسير هم رياضتكش و جفا ديده مشخص نيست و معلوم نهشده كه در اين تمثيل نفس كدام نياز به تصفيه داشته؟ مولوي اين مشقّت و سختي را توسط طبيب الهي به شاه ميدهد تا تهماندهي خس و خاشاك او از بين بهرود، همانطوري كه براي خالصكردن نقره آن را در كوره ذوب ميكنند تا ناخالصيهايش جدا گردد و همچنين در كوره گداختن طلا نيز براي امتحان درجهي خلوص آن است تا به هنگام گداختن ناخالصي آن بر روي طلاي مذاب آمده و جدا شده، شاه متحمل مشقت و سختي ميشود و جفاي در عشق را از طرف معشوقي كه عاشق ديگري است به دوش ميكشد تا به خلوص بهرسد و تصفيه گردد. سالك راه عشق بهداند و آگاه باشد كه اين كوره است كه نقره را از جُفا و طلا را از زَبَد جدا ميكند و تا كورهاي نهباشد طلا گداخته نهشده و تصفيه نهميگردد. اين اشاره ايست كه مولوي در نظر دارد كه سالك در يابد و الي در ماندن در رياضت و جفا كه چه كسي رياضت كشيده و يا متحمل جفا شده، مصلحت اجتماع، كم شدن گناه و غيره باعث دورماندن سالك از دلالتها ميگردد. ولي از نقطه نظر غيرعرفاني جفا بر كنيزك ميشود كه معشوقش را زرد و رنجور مينمايند تا عشق او سرد شود و در نهايت معشوق را بيجرم ميكشند و اين در حالي است كه در انتهاي تمثيل، ديگر نامي از زرگر و كنيزك، عاشق و معشوق نيست اشارات انتهايي جملگي بر معرفي شاه، شاهي كه كارش الهام از الله، خاص و خاصه الله است، لطف مطلق است، كسي است كه اگر بهكشد سوي بخت و بهترين جاه ميفرستد، نيم جان سالك را ميستاند و صد جان ميدهد، اين نكاتي است كه براي سالكين روشن مينمايد تا پير، شاه دلها را به سالك بهتر بهشناساند تا سالك ”بيخبر نبود ز راه و رسم منزلها“.