ور حسد گيرد تو را در رَه گُلو

 

در حسد ابليس را باشد غُلو

(1/431)

به نظر مي‌آيد مولوي به چند جهت نام شمس تبريزي را در بيت 429 آورده: اول از جهت اين‌كه وي ظل الله، ولي امر خداوند و شاه حقيقي در يك زماني بوده. دوم مورد حسادت برخي از مردمان قونيه و برخي از مريدان بود. سوم مي‌خواهد نتيجه به‌گيرد كه وزير مكّار اين تمثيل، حسود بود و در حسادت زياده‌روي مي‌كرده. چهارم حسادت باعث توقف سيّر و سلوك سالك مي‌گردد و حسودان ياران شيطان مي‌باشند.

اگر در طريق سلوك گلويت را حسد گرفت بايد به‌داني كه شيطان است كه در حسد زياده‌روي مي‌كند و زياده‌روي در حسد گلويت را چنان مي‌گيرد كه وقفه در سيّر و سلوك تو ايجاد مي‌نمايد. (غُلو به معني زياده‌روي است)

كو ز آدم ننگ دارد از حسد

 

با سعادت جنگ دارد از حسد

(1/432)

از زياده‌روي در حسد بودن كه ابليس سجده كردن بر حضرت آدم (ع) را ننگ داشت و بدان‌كه سعادت و حسد هر دو ضد هم ديگر هستند و حسد بيش از اندازه مانع سعادت فرد مي‌گردد.

عَقبه‌يي زين صعب‌تر در راه نيست

 

اي خنك آنكش حسد همراه نيست

(1/433)

يكي از صفات بسيار ناپسند در امر سلوك الي الله را عرفا، حسد دانسته‌اند و توصيه اكيد شده تا سالك از اين صفت ناپسند دوري نمايد كه فرد را از كمال باز مي‌دارد. مولوي مي‌گويد: ‌در راه سير و سلوك دشوارترين گردنه حسد است و خوش به سعادت كسي كه از اين صفت مبرّا باشد.

ايـن جسـد خانة حسد آمـد بدان

 

از حسد آلوده باشد خـانـدان

(1/434)

گر جسد خانة حسد باشد و ليك

 

آن جسد را پاك كرد الله نيك

(1/435)

حسد از نقص ناشي مي‌شود و كسي كه حسد مي‌ورزد و در آن راه افراط مي‌پيمايد از نقص و كاستي خود در مقابل از خود كامل‌تري حسد دارد و چون اين صفت مانع سعادت سالك مي‌گردد مي‌فرمايد: اي سالك اين كالبد بشري جسدي است كه منزل گاه حسد مي‌باشد بدان‌كه از حسد، خانه‌دان كه مخزن حواس و قواي دماغي و معرفتي بشر است دچار پليدي و آلودگي مي‌گردد. هرچند همين جسد منزل گاه حسد مي‌شود اما خداوند به نيكي اين جسد را طيّب و پاك آفريده (دليل پاكي اين جسد را در بيت بعدي دلالت مي‌كند).

طَهَّـرا بَيتـي بيـانِ پـاكيســت

 

گنجِ نورست ار طلسمش خاكيست

(1/436)

طهَّرا بَيْتي اشاره دارد بر آيه‌ي 125 از سوره‌ي بقره ”وَ عَهِدْنا اِلي اِبراهيمَ وَ اِسْمعيلَ اَنْ طَهَّرا بَيْتي لِلطّائفينَ وَ الرُّكَّع السُّجُودِ“ (ما با ابراهيم و اسماعيل قرار گذاشتيم كه خانه‌ي مرا براي طواف‌كنندگان و مقيمان و راكعان و ساجدان پاكيزه دارند) مولوي به اشاره مي‌گويد اي سالك همان‌طور كه خانه‌ي ظاهر را بايد پاك نگاه داشت خانه‌ي باطن كه دل است نيز بايد از پليدي‌ها دورنگاه داشت و همين پيماني كه خداوند از ابراهيم و اسماعيل گرفت تا خانه او را پاك نگاه دارند اين بيان پاكيست تا تو نيز دل را كه گنجينه‌ي الهي و جاي گاه نور،‌ پاك نگاه داري هرچند كالبدي عنصري است و از خاك سرشت دارد. ”آينة دل چون شود صافي و پاك / نقش‌ها بيني برون از آب و خاك“.

لطيفه: ”مي‌فرمايد دل مؤمنان را خانه‌ي خود ساختم كه بيگانه چون نِگـَرَد جز حجري نبيند،‌ نابينا هم از خورشيد جز گرمي نبيند ولي دوست وراء سنگ نِگـَرَد و رقم تخصيص يابد دل به‌دهد و جان دربازد، هركه آثار دوست ديد نه عجب اگر از خود به‌بريد[1]“.

چون كني بر بي حسد مكر و حسد

 

ز آن حسد دل را سياهي‌ها رسد

(1/437)

اگر بر آن كسي كه از حسد مبرّا (معمولاً تنها افراد كامل از حسد مبرّا هستند و اكثر مردمان به نسبت‌هاي متفاوتي حسد را دارا مي‌باشند) حسد و مكر به‌ورزي مطمئن باش از اين حسد ورزي در مورد چنين افرادي دلت را سياه و تيره نموده‌اي (در اين بيت آن كسي كه از حسد مبراست مردانِ حق است كه وزير مكّار از حسد بيش از اندازه عدو عيسي شد)

خاك شـو مردانِ حـق را زيرِ پـا

 

خاك بر سر كن حسد را همچو ما

(1/438)

حسد به مردان حق نورز و خاك زير پاي مردان حق شو و همانند ما حسد را از خود طرد و اين صفتِ بد را از خود دور نما

بيان حسد وزير

آن وزيرك از حسد بـودش نژاد

 

تا به باطل گوش و بيني باد داد
 

(1/439)

برامـيدِ آن كـه از نيـشِ حـسد

 

زهـرِ او در جانِ مسكينان رسد
 

(1/440)

هركسي كو از حسـد بينـي كُنـد

 

خويش را بي گوش و بي بيني كُند

(1/441)

آن وزير مكار اصل و نژادش از حسد بود كه حتي بر تفكري باطل گوش و بيني خود را بر باد داد بر اين اميد كه از نيش حسد بيش از اندازه‌اش درماندگان دين عيسي (ع) را به هلاكت به‌رساند و تو اي سالك به هوش باش كه هر كسي از حسد دچار كبر و غرور شد خود را از شنيدن و درك علم محروم نموده است (فروزانفر بيني كُند را به معني غرور و تكبر و در مصراع دوم بي‌گوش و بي‌بيني كُند را، از شنيدن علم و بو بردن و درك كردن علم بي‌بهره كردن نوشته[2]).

بينـي آن باشـد كـه او بويي برد

 

بـوي او را جانـبِ كـويـي برد

(1/442)

هركه بويش نيست، بي بيني بُوَد

 

بوي آن بويست كان ديني بُوَد

(1/443)

مقصود از بيني استشمام بو است و حقيقتاً بايد بيني پی به بوي حقيقت به‌برد و او را به سمت كوي دل دار رهنمون شود و هركس كه بوي دل‌دار را نه‌تواند استشمام نمايد درحقيقت فاقد بيني است و بوئي كه به علم لدني هدايت نمايد بو است.

لطيفه: ”يكي از عارفان گفته: به ما چنان رسيده كه خداوند فرمود، من شما را توانا كردم كه توانستيد مرا ببينيد و شنوا كردم كه سخن مرا شنوديد و بوي خويش به شما بويانيدم تا از من آگاه شديد و با من بمانديد[3]“.

چونكه بويي بُرد و شُكرِ آن نكرد

 

كفرِ نعمت آمد و بينيش خَورد
 

(1/444)

شكر كن مر شاكران را بنده باش

 

پيشِ ايشان مرده شو، پاينده باش

(1/445)

سالك اگر از دل دار بويي شنيد و شكر آن را به جاي نياورد ناسپاسي كرده و شامه‌ي حقيقت يابش را از دست خواهد داد (نعمت از كَفَت بيرون دهد) شكر كن و شاكران (مردان حق بيت 438) را بندگي كن و تسليم محض آنان شو تا حيات جاودان يابي (از ابتداي مثنوي تا اين بيت كراراً مولوي سالك را روشن مي‌كند كه دامان مردان حق، ولي امر خداوند، اولياء الله، ظلّ الله را از كف مده زيرا حيات جاودان در گرو تسليم محض به آن‌هاست مثلاً ابيات 436، 428، 427، 426، 424، 315 و…)

چون وزير از ره زني مايه مساز

 

خـلق را تـو برمياور از نماز

(1/446)

ناصحِ دين گشته آن كافر وزير

 

كرده او از مكر در لَوزينه سير

(1/447)

اي سالك همانند اين وزير مكار سرمايه خود را در طريق راه زني و گم‌راه كردن صرف مكن و خلق مردم را از نماز و عبادت باز مدار. آن وزير بي‌دين و كافر كه با حق ستيز دارد ناصح و راهنماي دين گشته در حالي كه از مكر در باقلوا به جاي مغز بادام، سير مي‌گذارد يعني باطل را حق جلوه مي‌دهد و هر دو را در هم مي‌آميزد (هرچند آن‌هائي که به سخن حق آشنائي دارند پس از اندك مدتي مكر چنين افرادي را پي خواهند برد امّا چه بسيار ساده دلاني كه فريب مكر چنين سالكان مكاري را خورده و در طي طريق گم راه مي‌گردند و لذا از يك سو هم سالك بايد به‌هوش باشد كه بر مكر چنين سالكان بي‌خبر از حق نيز گرفتار نه‌گردد. ”كه اي بسا ابليس آدم روي كه هست“).

 

فهم كردن حاذقان نصارا، مكر وزير را

هركه صاحب ذوق بود از گفتِ او

 

لذّتي مي‌ديد و تلخي جفتِ او

(1/448)

نكته‌ها مـي‌گـفت او آمـيخـته

 

در جُـلابِ قـند زهري ريخته
 

(1/449)

هركدام از پيروان حضرت عيسي كه طالب حقيقت بود از گفتار اسرار گونه‌ي مسائل ديني لذت مي‌برد اما پس از اندك زماني تلخي و مرارت گفتار مكرآميز وزير بر وي مشخص مي‌شد. وزير حيله‌گر ظاهراً اسرار دين عيسي را بيان مي‌كرد و مطالب ظريف را به نحوي ادا مي‌كرد که همانند شربت گلاب و قند جان‌فزا بود اما باطناً زهري در اين شربت نهفته بود.

ظاهرش مي‌گفت در ره چُسـت شو

 

وز اثر مي‌گفت جان را سست شو

(1/450)

ظــاهــر نـقـره‌گـر اسپيـد ست و نو

 

دست و جامـه مي‌سيـه گردد ازو

(1/451)

ظاهر وعظ آن وزير مكار، پيروان دين عيسي را مشوق بود كه در طريق دين چالاك باشند تا با ايماني راسخ پيش روند اما در باطن آن وعظ اثر وجودي مفيد نه‌داشت و باعث سستي ايمانشان مي‌شد، هم‌چنان كه ظاهر نقره اگر سپيد و زرق‌دار است اما با استفاده‌يِ آن، محل تماس در دست و لباس را سياه مي‌كند.

آتش ار چه سرخ رويست از شـرر

 

تـو زفعـلِ او سيـه كـاري نگــر

(1/452)

بـرق اگــر نـوري نمـايد در نظـر

 

ليك هست از خاصيت دزدِ بصر

(1/453)

هرچند آتش متشكل از اخگرهاي متعدد سرخ رنگ است امّا خاصيت كرداريش را اگر نيك بنگريم نابودي و در نهايت سياهي است (اما همين آتش در رستاخيز به امر خداوند به شفاعت حضرت محمد (ص) بر گنه كاران امت او سرد مي‌گردد) و هم‌چنين صاعقه (رعد و برق) اگر به نظر نوري هويداست اما خاصيتي دارد كه بينايي را زايل مي‌نمايد.

هركه جـز آگـاه و صاحب ذوق بود

 

گفتِ او در گردنِ او طوق بود

(1/454)

هريك از پيروان عيسي (ع) كه طالب حقيقت نه‌بود (عده‌ي زيادي هستند، در هر دين و مسلكي، كه طالب حقيقت نيستند و اصولاً ذوق مسائل ديني را نه‌دارند اما به تقليد ديگران ”خلق را تقليدشان بر باد داد“، و به هم راه موج به اين سو و آن سو رانده مي‌شوند) اين موعظه وزير مكار همانند قلاده‌اي بر گردنش مي‌افتاد (كه يك سر قلاده در دست وزير بود و هركجا مي‌خواست او را مي‌كشيد و گم‌راه‌تر مي‌نمود).

مدّتـي شش سـال در هجران شـاه

 

شـد وزير اتبـاعِ عيـسي را پنــاه

(1/455)

دين و دل را کل بدو بسپرد خلق

 

پيشِ امر و حكمِ او مي‌مرد خلق

(1/456)

وزير مكار در مدّت شش سال بدور از شاه بود و پيروان حضرت عيسي (ع) پناهي جز وزير نه‌داشتند و كاملاً دين و دل را به او سپرده و در برابر اوامر و حكم او تسليم محض و حاضر به جان فشاني بودند.

پيغام شاه پنهان با وزير

در ميـان شـاه و او پيغامهـــا

 

شاه را پنهان بدو آرام ها

(1/457)

زماني نوشته است: ”شاه نهاني وعده‌هاي دل‌پذير و آرام بخشي به وزير مي‌داد[4]“، نيكلسون اعتقاد دارد كه ”شاه ناشكيبا شده و در طلب كسب اطمينان از جانب وزير برآمد[5]“ اگر چه از نظر عرفاني مطلب خاصي در اين بيت بيان نه‌شده اما جهت اطلاع بايد دانست كه با توجه به بيت بعدي مي‌توان تفسير نيكلسون را صواب دانست و با توجه به خود بيت تفسير زماني را صحيح دانست در هر صورت در اصل مطلب تأثيري نه‌خواهد داشت. مولوي مي‌گويد: در مدت شش سال دوري شاه و وزير ميان شان پيغامهائي رد و بدل مي‌شد و شاه نهاني به وزير آرامش مي‌بخشيد.

پيشِ او بنوشت شه كاي مقبلم

 

وقـت آمد، زود فارغ كن دلـم

(1/458)

گفت اينك اندر آن كارم شـها

 

كا فكنم در دينِ عيسي فتنه ها
 

(1/459)

شاه به وزير مكار نامه‌اي نوشت: كاي نيك بختم زمان انجام وعده‌اي كه گفتي سر رسيده، زودتر دلم را از نگراني و اندوه آسوده نما. وزير در جواب شاه نوشت كه اكنون در كار آن وعده هستم تا فتنه‌ها را در دين عيسي افكنم.

بيان دوازده سِبّط از نصارا

قومِ عيسـي را بد اندر دارو گيـــر

 

حاكمانشان ده امير و دو امير

(1/460)

هــر فريـقـي مـر امـيري را تبـع

 

بنده گشته ميرِ خود را از طمع

(1/461)

در آن زمان دين عيسي مشغله‌ي تعدّد پيشوايان ديني داشتند كه اين امر مشكلاتي را فراهم نموده بود زيرا دوازده پيشواي ديني مرادشان بود. هر گروهي از آنان پيرو يكي از اين دوازده تن بودند و هريك مريد پيشواي گروه خود بودند.



[1]. كشف الاسرار خواجه عبدالله انصاري، ذيل تفسير آيه‌ي 125 سوره بقره.

[2]. شرح مثنوي شريف، جلد اول، صفحه 201.

[3]. كشف االاسرار خواجه عبدالله انصاري، ذيل آيه‌ي 2 سوره‌ي عنكبوت.

[4]. شرح جامع مثنوي، جلد اول، صفحه 179.

[5]. شرح مثنوي معنوي مولوي، دفتر اول، صفحه 90.