شناسائی ما با معرفت خودمان خدا را ،

و ادراک ما با دانش های خودمان خدا را ،

و تعقل ما با فهم ها و وهم های خودمان خدا را ،

و تقدیر ما در عقیده ها و در دل هایمان خدا را ،

همه و همه یافته های خود ماست و به خود بر می گردد .

ما همگی به خالقی که نامش را قراردادی خدا گذاشته ایم اعتقاد و باور داریم ، آیا این اعتقاد و باور حقیقت است یا مجاز ؟

در آیه ی 31 سوره ی آل عمران بیان شده : " بگو اگر دوست می دارید خدا را از من پیروی کنید تا خداوند هم شما را دوست بدارد و گنتاهان شما را بیامرزد و خداوند آمرزنده و بخشاینده است " .

این فرموده یعنی راهی بمن نیست مگر از پیامبر پیروی کنید ، خداوند هم ما را دوست می دارد و ما را می آمرزد ، فقط مشخص نیست که این دوست داشتن به چه شیوه ای است ؟

اگر خدا ما را دوست می دارد به چه علت تمام مردم جهان را از لطف و محبت خود محروم نموده و فقط به یک گروه قلیلی ( بر اساس کتاب های مقدس ) نظر دوخته است تا نسل اندر نسل مشمول رحمت او گردند ؟

اگر خداوند از قبل رستگار شدن را معین فرموده چه لزومی داشته مصلحین و فرستادگانی از سوی خود به این جهان فرستد و چنین نمایشی را بر پا نماید ؟

اگر خدا بهر کس مایل است رحمت کند و او را در شمار مؤمنین و رستگاران قرار خواهد داد پس تعلیمات انبیا به چه منظور بوده و برای چیست ؟

اگر از میان همه ی یهودیان ، بودائیان ، مسیحیان ، مسلمانان ، و دیگر ادیان جهان تنها یک گروه یا فرقه می تواند مدعی گردد که رحمت از پیش تعیین شده خدا نصیب آنها شده است پس میلیاردها انسان محروم شده ی دیگر چه گناهی داشته اند ؟

اگر پرستش خدا در مقابل پاداشی وعده داده شده آنهم پاداش های جسمانی که در این دنیا نهی شده این پرستش غیر حقیقی به چه معنائی است ؟ و ریاکاری نخواهد بود ؟

اگر آزادی ما در دست خداست ، پس خدا انسان را بر می گزیند و نه انسان خدا را ، در این صورت انسان خود بخود حتی نمی تواند خدا را بجوید و یا متوجه او شود ؟

در قرآن آیاتی هست که خدا را از راه تشبیه ، فقط توصیف کرده و سپس در پایان تأکید می کند که این بیانی کنائی است .

خدا بر اساس آیه 35 سوره ی نور در قرآن ، " نور آسمان و زمین " است ، اگر چه تفسیر بسیار عمیق عرفانی آن در رساله ی " مشکوة الانوار " غزّالی جالب توجه است ولی با خواندن آن نیز آگاهی ما در مورد خدا افزایش نمی یابد .

هرچند مفهوم قرآنی خدا از بسیاری جهات با مفهوم یهودی و مسیحی آن مشابهت دارد و در حقیقت از آنها اخذ شده ولی با این وجود پاره ای عناصر دارد که در دیگر ادیان سامی نیست ، که برخی را اشاره می نمایم :

1 – او یگانه وجود قائم به ذات ، ابدی و واجب است و هر چیز دیگر مخلوق است و ممکن الوجود .

2 – او از والا ترین اسماء و صفات برخوردار است ( آیه 180 سوره اعراف ) .

3 – او سرچشمه ی لایزال زندگی است و هرچیز و هر موجودی در پرتو وجود او دوام دارد ( آیه 255 سوره بقره ) .

4 – او هم حاضر در موجودات است و هم فراتر از موجودات ، او از همه چیز برتر است ، در کائنات نمی گنجد و در قید زمان و مکان نیست ، در همه چیز حاضر است به ویژه در روح انسان ( آیه 21 سوره والذاریات ) .

5 – سراسر کائنات نشانه ی اوست ، با این وجود او خود را به بندگان مقرب خود مستقیم تر و شخصاً می نمایاند تا هم آنان و هم دیگران را از طریق آن هدایت کند .

6 – او می بیند و می شنود و سخن می گوید و پاسخ می دهد و می تواند با بندگان خاص خود تماسی بس نزدیک داشته باشد ، آدمیان را می آزماید و ثواب را اجر ، و گناه را کیفر می دهد .

7 – خدا نور آسمان ها و زمین است .

این عناصر بالا و چند مورد دیگر از زمان پیدا شدن اسلام بیان شد که البته هیچ یک قابل اثبات نبوده و انسان ها در طی دوران ها برای آن شرح و بسط غیر علمی و استعاره ای بیان نموده اند .

گفته اند : که " عقل از معرفت خدا عاجز است " و " خدا آن است که در اندیشه نمی گنجد " ، پس طبیعتاً در باورها تزریق شده که با نباید با عقل پی به شناخت خدا برسیم و خدا را در اندیشه ی خود بگنجانیم و در نهایت خدا غیر قابل اثبات عقلانی است ، و حتی دستور صریح داده شده که در مورد " ذات خدا تفحص ننمائید " و خدا در همه چیز به ویژه در روح انسان حاضر است .

اگر خدا در روح انسان باشد پس یک انسان می تواند خدا گردد که می بینیم برخی از عرفا ندای " اناالحق " سر داده اند .

امّا آنچه مشخص است بشر اولیه با دیدن تصاویر خود در آب و یا دیدن سایه ی خود در آفتاب و یا خواب دیدن مردگان و یا اتفاقاتی که هنوز رُخ نداده ولی در حد تجربه ی اندک و نامفهوم شناخت شده بودند همانند زلزله ، سیل و حتی رعد و برق و دیگر بلاهای طبیعی تنها واکنشی همچون ترس داشت .

هنوز هم تا 1400 سال پیش که دین اسلام برای مردم مکه و پیرامون آن آمد در مقابل بلاهای طبیعی ترس فراوان بود که دستور رسید " نماز وحشت " بخوانید .

برای این ترس بشر بدنبال مستمسکی برای رهائی و امید بود و به نسبت آگاهی ذهنی اندک خود کم کم دریچه ی ذهنش گشوده تر گشت و تمایز خود را نسبت به موجودات دیگر عالم ( حیوان و گیاه ) را دریافت و سپس اعتقاد پیدا کرد که غیر از جسم او نیروی دیگری هم وجود دارد .

که این نیرو منبعش در " درون و یا کنار اوست " ( در دوران های گفته شد در روح انسان است ) که بعد ها منبعش را جز " قدرت لایزالی " ندانست .

از این زمان بود که بشر تا حدودی موفق به درک تخیّل خود گردید ، سپس به دنبال نامی برآمد تا بتواند مفاهیم ذهنی خود را با آن توضیح دهد ولی چون قادر به تحلیل و تبیّن دقیق تصورات خود نبود ، آن منبع را ( درون و یا در کنار خود ) موجودی پنداشت که در درون یا ماورای او ، هستی مستقلی دارد و اندک اندک نام هائی چون : روح ، همزاد ، جان ، دم بر آن گذاشت .

و از اینجا به بعد بود که پس از هزاران سال وارد مرحله ی تئولوژیکی گردید . با پیدایش و حاکمیت ادیان ابتدائی و بت پرستی آنهم به جهت الهام و کمک گرفتن به سوی خدایان متعددی روی آورد تا هنگام تننهائی و ترس و بی خویشی روانی از آنها مدد جوید و دردهای ناشناخته ی خود را تسکین دهد که التجاء به یک منبع هم تسکین دهنده است و هم امیدوار کننده .

پس مرحله ی تئولوژیکی آغاز شد و بشر بر مبنای تخیّل خود افکارش را سازمان دهی نمود و به پدیده های طبیعی با دید ربّانی نگریست ،

و چون قوای طبیعت را قوی تر و برتر دید ، خود را اسیر قوای طبیعت پنداشت و دانست پدیده ها مرموز نیز هستند پس اعتقادات پیدا شد ، اعتقاد به توتم پرستی ، ستاره پرستی ، طبیعت پرستی و چندگانه پرستی آغاز شد . و در نهایت خدایان متعددی را در اعتقادات خود پرورش داد که همگی در آسمان که دور از دسترسش بود وارد نمود .

پس از مرحله ی تئولوژیکی ، بشر توانست پدیده ها را با قوای طبیعت اندکی بیشتر توجیه نماید ، زیرا که این مرحله بر مبنای تعقل او قرار داشت و اندک اندک از دید عقلانی به پدیده های طبیعت نگریست و علت العلل پدیده ها را کم و بیش شناخت و از این مرحله بود که " اعتقاد به ادیان توحیدی " آغاز گردید .

و بجای خدایان متعدد به وجود یک خدا قائل شد و در رؤیاهای خود توجیهائی نمود و هر گروهی به خدائی برای قوم خود قائل شد و باورهای جدیدی برگرفته از همان باورهای قدیمی شکل گرفت .

در مرحله ی بعد که علمی تحقیقی نام گرفت ، بشر توانست پدیده های طبیعت را توجیه نماید و حتی توانست بر قوای طبیعت تسلط پیدا نماید و خدا در باورها پیدا شد که بر حسب زمان و مکان و موقعیت جوامع بشری پیامبرانی را برای هدایت مردم فرستاده است . ، این خدا با پیامبران خود در رؤیا صحبت می کرد ( بر اساس آیات متعدد تورات ) و پیامبران نیز گفته های خدا را برای مریدان بیان می کردند و نیز به اتکا این رؤیا ها بر ترس از قوای طبیعی فائق می آمدند تا هنگام مرگ که در می یافتند که تنها هستند ( همانند فریاد عیسی مسیح بر فراز صلیب هنگام ترس از مرگ . بر اساس انجیل ) .

در تاریخ ادیان ، اساطیر و افسانه های میتولوژی در تحول افکار بشر دخیل بوده که اکثر این اساطیر و افسانه ها سراسر وهم و خیال و رؤیا و توام با خرافات بشری بوده که اساس و بنیان اعتقادات مردم را تشکیل داده و باورهای تمام بشر بر مبنای این اساطیر شکل گرفت و از دینی به دینی دیگر رسوخ پیدا کرد .

در علم انسان شناسی مشخص شده که در میان انسان های بدوی از دوران های بسیار گذشته مجموعه ای از عقاید و باورها وجود داشته ، در انسان های پیش از تاریخ که به دو دوره ی دیرینه سنگی و نوسنگی تقسیم شده اند اعتقاد به زندگی پس از مرگ بوده است .

و با آن که در میان این انسان های بدوی مظاهر مافوق طبیعت بسیار متفاوت بوده در هر محل روش های خاصی معمول بوده امّا برخی خصوصیات عمومی مشترکی داشته اند از جمله تابع اخبار و روایات و رسوم قبیله ای خود بوده و به عقاید و رسوم قبیله ی خود پایبند بوده اند و نیازهای روانی در زندگی آنان تأثیر به سزائی داشته که اعتقاد به شمن و کاهن از آن جمله بوده ،

و حتی کاهن و شمن را کسانی می پنداشتند که با عالم غیب و عالم ارواح در ارتباط بوده که در نتیجه هنگام ترس و گرفتاری به آنان متوسل می شدند و هر آنچه کاهن و شمن می گفته و آنان می شنیدند ، آنرا حقیقفت می پنداشتند که همین عوامل برای اینان عقیده ی خاص و دینی خاص را موجب می شد ، و از همان دوران کاهن و شمن نیز برای حفظ موقعیت و قدرت خود با هر شیوه و گفتاری به استحکام موقعیت خود می پرداخت .

طبیعتاً و تحقیقاً سحر و جادو و اعتقاد به نیروی مرموز ، اعتقاد به اشیاء مقدس ، اعتقاد به طلسم و .... شدیداً و به وفور توسعه و نفوذ داشته که حتی بعدها نیز در ادیان توحیدی تأثیر ذو رسوخ بسیار داشت ، بحدی که حتی اعتقادات غلوآمیز نیز رایج گردید .

بشر ذاتاً هنگامی که فاقد علم و درایت بود از علل واقعی بی خبر می گردئد و از اینرو به خیالبافی می پردازد و به خرافات اعتقاد پیدا می کند و از اینجاست که با انجام اعمالی جاهلانه و نابخردانه می خواهد در قوای طبیعت تصرف نماید که در نتیجه به سحر و جادو معتقد می گردد ، اگر چه سحر و جادو صورت اولیه و تکامل نیافته ی علم بوده است .